بایگانی

Archive for the ‘فلسفه’ Category

نیچه و زندگی!

سپتامبر 21, 2009 لُرد کاوی 3 دیدگاه

نیچه تعریفی از دو مفهوم زندگی و بقا دارد که تا به حال مثل وی ندیده‌ام کسی توانسته باشد به این خوبی و هر دو را در یک جمله تعریف کند. این است که او پیشوای من است.

 

یک سری به این صورت ترجمه می‌کنند:

“زندگی رنج است و بقا، یافتن معنایی برای زندگی‌ست”

 

و عده‌ای هم به این صورت:

“زندگی کردن رنج کشیدن است و بقا (ادامه دادن به زندگی)، پیدا کردن مفهومی برای {این} زندگی‌ست”

 

Categories: عمومی, فلسفه برچسب‌ها, ,

آنتونی فلو، ریچارد داوکینز و جرالد شرودر: خداناباوری و خداباوری (قسمت سوم و پایانی): دفاعی از انتخاب طبیعی در برابر خلقت گرایی

آگوست 23, 2009 لُرد کاوی 46 دیدگاه

در قسمت اول بحثی در مورد اینکه چرا آنتونی فلو، یکی از بزرگترین خداناباوران معاصر کمی دچار گونه‌ای از باور شده است بین من و یک مدرس مذهبی آمریکایی صورت گرفت. در قسمت دوم پاسخ ایشان را دیدیم و کمی هم از جوابیه های من. در این بخش که بخش پایانی گفتگوی بین من و ایشان است به نکات اصلی بحث می‌رسیم که به نظر خودم می‌تواند ابهام‌های قسمت‌های قبلی را از بین ببرد و بعلاوه کمک کند به خواننده تا ایده‌ای در مورد بحث تکامل بدست آورد.

 

در ادامه پاسخ‌هایم چنین آوردم که:

من در مورد آنتونی فلو سخن گفتم و گفتم که او چیز چندانی در مورد DNA و پیچیدگی آن نمی‌داند. برای اینکه به شما اعترافات خودش در همین مورد موضوع نشان دهم، به نقل قولی از خودش که در مقاله‌ای با نام “تغییر جهت یک خداناباور” آمده است می‌پردازم:

 

“فلو در نامه تاریخ دوم ژانویه 2005 می‌گوید که اگر ریچارد داوکینز، خداناباور محکم و جدلی به او بگوید که شرودر اشتباه می‌کند، او قبول خواهد کرد که شرودر اشتباه می‌کند. ولی فلو فرض می‌کند که داوکینز بحث‌های شرودر را می‌پذیرد چرا که داوکینز هیچ اشاره‌ای به شرودر نمی‌کند. … به بیان دیگر اگر فلو گمراه شود گناهش بر گردن داوکینز است که پروفسور دانشگاه آکسفورد در “درک عمومی از علم” است که هنوز نتوانسته است عموم را آگاه سازد که شرودر یک فریب‌کار و متقلب است. فلو یک‌بار هم اعتقاد داشت که پیدایش از نظر علمی صحت دارد اما گفت <از آنجایی که درست نیست، خب نیست دیگر. من عذر می‌خواهم.>”

 

به نظر می‌رسد که فلو آنقدرها هم تحت تاثیر شرودر نیست و نظرش را با وزش باد عوض می‌کند [که البته من دلیلش را کهولت و پیری زیاد می‌دانم].

خب به نظر می‌رسد که در اینجا داوکینز نتوانسته‌ است پاسخی به شرودر بدهد اما در واقع او بارهای بار در کتاب‌هایش به طور وسیعی به این خلقت‌گرایان پاسخ داده است. کتاب “صعود کردن از کوه غیر محتمل” (Climbing Mountain Improbable) ریچارد داوکینز توضیحی عالی برای این خلقت‌گرایان گیج‌شده از پیچیدگی است که من مطالعه‌اش را به شما توصیه می‌کنم. در ادامه همانطور که شما از نقل قول‌های شرودر استفاده کردید، من هم همین کار را از کتاب “پندار خدا”ی داوکینز می‌کنم که اشتباه بودن شرودر را نشان دهم:

 

“فرایندی که در طی آن گیاهان از رازیانه بسیار کوچک تا ولینگتون‌های عظیم‌الجثه انرژی را بدست می‌آورند فتوسنتز نام دارد. دوباره بنگریم: یکبار زیست‌شناسی گفت: “حدود هفتاد واکنش شیمیایی جداگانه در فرایند فتوسنتز وجود دارد. این واقعا یک رویداد معجزه‌آسایی است.” گیاهان سبز، کارخانه‌های طبیعت نام گرفته‌اند – زیبا، آرام، بدون آلاینده، تولید کننده اکسیژن، تصفیه کننده آب و خوراک‌دهنده به جهان. آیا این‌ همه با شانس بوجود آمده است؟ آیا واقعا باورکردنی است [که با شانس ایجاد شده باشند]؟ نه قابل باور نیست … . منطق خلقت‌باوران همیشه یکسان است [یعنی همیشه مثل همین است که ذکر شد]. بعضی از پدیده‌های طبیعی از نظر آماری غیرممکن‌اند، بسیار پیچیده‌اند، بسیار زیبایند، آنقدر هیبت‌ دارند که به نظر نمی‌رسند که با شانس بوجود آمده باشند. طراحی [یا خلقت] تنها جایگزین این شانس است که افراد می‌توانند متصور شوند. بنابراین طراح [یا خالقی] می‌بایست این را انجام داده باشد. و پاسخ علم به این منطقِ اشتباه، نیز همیشه یکسان است: طراحی تنها جایگزین شانس نیست. انتخاب طبیعی جایگزین بهتری است. در واقع طراحی، اصلا جایگزین واقعی نیست چرا که به جای حل مشکل، مشکل بزرگ‌تری را ایجاد می‌کند: چه کسی طراح را طراحی کرد؟ شانس و طراحی هر دو به عنوان حلِ مشکلِ “از نظر آماری غیرممکن” شکست می‌خورند چرا که یکی از آن‌ها مشکل است و دیگری به آن یکی پس روی می‌کند. انتخاب طبیعی راه حل واقعی است. این تنها راه حل کارآمد است که تا به حال پیشنهاد شده است. نه تنها راه حلی کارآمد است بلکه راه حل بسیار ظریف و قویی است.

 

چه چیزی است که باعث می‌شود انتخاب طبیعی به عنوان راه حلی برای موضوع غیرمحتملی، پیروز شود اما شانس و طراحی [لحاظ خالق] در همان ابتدا شکست بخورند؟ پاسخ این است که انتخاب طبیعی روندی تجمعی است و مشکل غیرمحتمل بودن را به تکه‌های بسیار کوچک قسمت می‌کند. هر کدام از این تکه‌ها، به میزان کمی غیرمحتمل هستند اما نه آنطوری که جلوگیری‌کننده باشند. وقتی که تعداد زیادی از این تکه‌های کوچک غیرمحتمل در کنار هم به صورت سِری قرار می‌گیرند محصول نهایی این تجمع بسیار بسیار غیرمحتمل می‌شود [بسیار غیرمحتمل به نظر می رسد]، آنقدر که خارج از گستره شانس [تصور] می‌شود. این همان محصول نهایی است که موضوع بحث‌های خسته‌کننده خلقت‌گرایان را تشکیل می‌دهد. خلقت‌گرا به نکته توجه نمی‌کند چرا که … او با موضوع “غیرمحتمل از نظر آماری” به عنوان یک پدیده تک و واحد برخورد کند. او قدرت [تغییرات حاصل از] تجمعی را نمی‌فهمد.” صفحات 120-121(نسخه انگلیسی).

 

“در کتاب صعود از کوه غیرمحتمل یک نکته را به صورت تمثیل بیان کردم. یک طرف کوهی، صخره‌ای عمودی است که صعود از آن غیرممکن است اما در سوی دیگر شیبی آهسته است تا بالای قله. بالای آن قله، جایگاه یک دستگاه پیچیده مثل چشم یا یک موتور تاژکی باکتریایی است. اندیشه پوچی که این پیچیدگی می‌تواند به طور خودبه‌خودی ایجاد شود [خلق شود] مثل آن است که با یک جهش از پایین صخره به بالا بپریم. در عوض، تکامل، از سوی دیگر کوه، در شیب آهسته تا قله کوه بالا می‌آید: به آسانی!” صفحات 121-122(نسخه انگلیسی).

 

داوکینز در کتاب‌هایش مثال‌های خلاقانه بسیاری در مورد انتخاب طبیعی تدریجی می‌زند که خلقت‌گرایان می‌بایست به آن‌ها توجه کنند.

 

داوکینز به این نکته اشاره می‌کند که برای تئوری داروین اگر یک و تنها یک تناقض آورده شود، به کلی این تئوری رد می‌شود. “خود داروین هم در این مورد بسیار گفته است: اگر نشان داده شود که اندامی (ارگانی) [یا موجود یا پدیده‌ای جاندار و طبیعی] وجود داشته باشد که بدون تغییرات کوچک، پیاپی و زیاد تشکیل شده باشد، تئوری من شکست خواهد خورد. اما من نمی‌توانم چنین چیزی را بیابم. داروین نتوانست چیزی پیدا کند و نیز کسی هم از دوره او تا به حال با وجود تلاش‌های شدید و در واقع از روی بیچارگی، نتوانسته است پیدا کند. گزینه‌های زیادی در جهت خواست خلقت‌گرایان ارائه شده اند اما هیچیک توانایی خروج پیروزمندانه از بوته آزمایش و آنالیز را نداشته‌اند. …” صفحه 125(نسخه انگلیسی).

 

فلو می‌بایست این خطوط را بخواند تا بداند که شرودر هم یکی از آن فریب‌کاران است که اشتباه می‌کند.

 

خب، ما فرض می‌کنیم که خدا این جهان پیچیده را آفرید (البته در شش روز) همانطور که ما موجودات هوشمند با ذهن‌های پیچیده کامپیوتر را آفریدیم (خلق کردیم). خدا جهان پیچیده را به همراه موجودات پیچیده و هوشمند در آن‌ها آفرید چرا که ما براساس گفته شما [و دیگر خلقت‌گرایان] می دانیم که هر وجود پیچیده و هوشمندی نیازمند یک طراح هوشمند و خلاق است. پس کدام وجود پیچیده و هوشمندی خدای پیچیده و هوشمند را خلق کرد؟ و تو براستی از من می‌خواهی که باور کنم طراح بسیار پیچیده‌ای چون خدا همین‌طوری و با شانس بوجود آمده است؟ آیا او به طراحی پیچیده‌تر نیازمند نیست؟ [روش خلفت گرایان برای اثبات مدعاهایشان] 

 

من واقعا درک نمی‌کنم که چرا خلقت‌گرایان نمی‌توانند کمی عمیق‌تر به انتخاب طبیعی و داروینیسم نگاه کنند! به منظور آوردن دلایل خوب و مستدل هم که شده کمی تعمق کنید.

آنتونی فلو، ریچارد داوکینز و جرالد شرودر: خداناباوری و خداباوری (قسمت دوم): خلقت جهان در شش روز!

آگوست 19, 2009 لُرد کاوی 11 دیدگاه

همانطور که در قسمت اول اشاره شد، بحثی بین من و یک مدرس علوم مذهبی آمریکا بر سر اینکه چرا آنتونی فلو، این فیلسوف و خداناباور بزرگ دچار شک شده است و گونه‌ای از گرایش به خداباوری پیدا کرده است صورت گرفت. در قسمت اول من نقطه نظراتم را بیان کردم. حال به جوابیه Dennis Ingolfsland می‌پردازم:

 

وی اینگونه پاسخ داد:

از آنجا که تو آنتونی فلو را به خاطر اینکه فیلسوف است و دانشمند نیست رد می‌کنی، در مورد یک دانشمند بحث می‌کنیم:

جرالد شرودر یک فیزیکدان و فارغ‌التحصیل از MIT است و می‌دانیم که MIT از موسسات معتبر دانشگاهی است [مغلطه: شرودر از MIT است پس حرفش را باید قبول کنی!!!]. وی در کتابش می‌گوید:

[ایشان از کتاب شرودر مکانیسم چگونگی کارکرد و تولید اسیدهای آمینه و نوکلئوتیدها را تا حدودی توضیح می‌دهد. چیزی که از هر کتاب علمی می‌توان استخراج کرد و برای دانشجویان رشته زیست‌شناسی از بدیهیات است. من به آن‌ها نمی‌پردازم چرا که وقت گیر است و بی‌فایده.]

دوره‌ای دانشمندان در مورد تکامل سلول فکر می‌کردند. اکنون ما می‌دانیم که چیزی تحت عنوان یک سلول وجود ندارد. کوچک‌ترین موجودی که انسان می‌شناسد یک یوباکتریا به نام Mycoplasma genitalium است که دارای 580.000 جفت باز نوکلئوتیدی در ژنوم‌اش است. اما کامپیوترها توسط طراح‌های هوشمند طراحی و سرهم‌بندی شده‌اند. تو واقعا از من می‌خواهی که باور کنم موجودی پیچیده مثل Mycoplasma genitalium به طریقی با شانس یا انتخاب طبیعی تکامل یافته است؟

فلو و شرودر و خیلی دیگر از دانشمندان می‌گویند که چنین چیزی از نظر علمی غیر ممکن است. این تنها ایمان کور خداناباوران، جزم‌اندیشی داروینیست‌ها (تکامل‌گرایان) و نظر کشیش‌های خودگمارده علم (منظور دانشمندان) است که مردم را به افسانه طبیعت‌گرایی آویخته‌اند.

 

و من اینگونه پاسخ دادم:

دنیس عزیز، من فکر می‌کنم که واقعا باید نظریات فلسفی آنتونی فلو را در این بحث ندید گرفت چرا که تمام عمر طولانی‌اش سرشار از دفاعیات، بحث و اثبات‌ها به نفع خداناباوری بوده است، نه خداباوری!

به نظر می‌رسد بزرگترین کاری که شرودر در زندگی‌اش کرده است همین مدرک دکترایش از MIT بوده است! من اطلاعات بیشتری در مورد وی در اینترنت نیافتم. البته همچنین کتابی هم در دفاع از خدای تورات نوشته است (وی یهودی است)؛ کار خوبی است چرا که من تاکنون کتابی ننوشته‌ام!

اما در کنار این کار با ارزشش که شش روز آفرینش جهان توسط یهوه (نام خدا یهود) آنطور که در تورات ذکر شده است را با علم اخترشناسی ارتباط داده است، که این اصلی‌ترین ایده ارتباط مذهب و علم توسط شرودر است، باید در ذهن داشته باشیم که علم، ترتیبی را که خداوند برای آفرینش ذکر کرده است را رد کرده است و اثبات کرده آن ترتیبی که برای خلقت جهان در تورات آمده است مطلقا اشتباه است!

 

دوم، همانطور که می‌دانیم یک انفجار بزرگ (BigBang) نبوده است بلکه انفجارات بزرگ وجود دارند. همانطور که علم نشان داده است توده جهان جمع می‌شود (بر اثر جاذبه) سپس منفجر می‌شود، پخش می‌شود و دوباره دوره جمع شدن فرا می‌رسد و این چرخه تکرار می‌شود. بنابراین به نظر می‌رسد نسبت دادن شش روز (چه کسی گفته است که شش روز همان شش دوره است؟ اما ما به خاطر خدا هم که شده فرض می‌کنیم که این دو واژه یکی هستند!) به خلقت باز هم اشتباه دیگری است! ممکن است خدا فراموش کرده است که BigBang های دیگری هم قبل از این آخری وجود داشته‌اند، شاید هم اصلا از BigBang اطلاعی نداشته است! به هر حال جرالد شرودر به عنوان یک دانشمند باید از این موضوع اطلاع داشته باشد. اما او این موضوع را ندیده می‌گیرد و می‌گوید من توالی جهان را با گفته‌های یهوه تطابق داده‌ام! [اگر فرض کنیم که وی از چنین موضوعی خبر نداشته است، حال من خدمتشان می گویم که اشتباه می کرده اند!]

 

[از بسیاری از ادله‌های خودم هم که کمکی به بحث نمی‌کند می‌گذرم].

 

ادامه دارد…

آنتونی فلو، ریچارد داوکینز و جرالد شرودر: خداناباوری و خداباوری (قسمت اول)

آگوست 15, 2009 لُرد کاوی 14 دیدگاه

امروز در جستجویی به مقاله‌ای برخوردم که در سایت MidEastYouth حدود یک سال و نیم پیش نوشته بودم. احساس کردم که می‌تواند به دلیل کمبودهای منابع در زبان فارسی، برای فارسی زبانان مفید واقع شود. لذا تصمیم گرفتم تا آن را به طور خلاصه و نیز با ویراستی متفاوت به فارسی برگردانم.

قبل از آنکه بحث را آغاز کنم خوب است در مورد این سه شخصیتی که می‌خواهم در موردشان مطلب را بسط دهم چند کلامی بنویسم: آنتونی فلو، یکی از خداناباوران برجسته قرن حاضر است که چیزی بیش از هشتاد سال عمر دارد. وی در سراسر دوران زندگانی خودش یک خداناباور ثابت قدم بوده است و ادله‌های خوبی آورده است مبنی بر اینکه چرا نباید خدایی وجود داشته باشد. اما چند سالی است (فکر کنم از سال 2004) که احساسی به وی دست داده است مبنی براینکه احتمالا یک نیرویی پس این جهان وجود دارد. وی از فیزیکدانی یهودی به نام جرالد شرودر این تاثیر را گرفته است. این جرالد شرودر یک فیزیکدان یهودی است که چند کتاب هم از خودش منتشر کرده است و این خداناباور بزرگ را کمی متحول کرده است. در مورد ایشان همین را بگویم که نشسته است موضوع خلق جهان در شش روز که در تورات به آن اشاره شده است را با کشفیات اخیر اخترشناسی، تبیینی فیزیکی کرده است. ایشان کتابی هم نوشته است و در آن به هر علم (زیست شناسی، فیزیک و …) به طور مختصر اشاره کرده است و نتیجه گرفته است چون مثلا دستگاه عصبی بسیار پیچیده است پس خدایی آن را خلق کرده است! وی با این ادله‌های ناقص و ناکارآمد ذهن خداناباور بزرگ قرن، آنتونی فلو، را تحت تاثیر قرار داده است.

 

حال با این مقدمه به خود مقاله می‌پردازم:

حدود یکسال و نیم پیش، یک سری بحث‌ بین من و یکی از مدرسین دانشگاه به نام Dennis Ingolfsland که در زمینه علوم مذهبی در آمریکا تدریس می‌کند برسر اینکه چرا آنتونی فلو تغییر عقیده داده است بوجود آمد. من آنها را تحت عنوان مقاله‌ای اینجا آورده‌ام:

وی مطلبی را در مورد اینکه آنتونی فلو، یکی از خداناباوران بزرگ چگونه اعتقاد پیدا می‌کند که خدایی می‌تواند وجود داشته باشد، نوشته بود و بحث‌مان از همانجا آغاز شد:

 

لرد کاوی: آنتونی فلو از خداناباوری به گونه‌ای از اعتقاد رسیده است که حتی خودش هم آنطور که اذعان داشته است نمی‌داند که چیست. او احتمالا در دنیای پیچیده ژنتیک گیج شده است اما ما می‌بایست آگاه باشیم. ببینیم که چه اتفاقی افتاده است:

هرکسی از پیچیدگی سخت‌افزارهایی که در کامپیوتر استفاده می‌شود حیرت می‌کند. برای کسانی که از علم الکتریسیته چیزی نمی‌دانند مثلا باغبان‌ها، آرایشگرها، پرستاران، زیست‌شناسان و فیلسوف‌ها این موضوع بسیار پیچیده و جذاب است، اما برای یک مهندس الکترونیک چطور؟

آیا تا به حال عمل قلب برای‌تان تعجب برانگیز نبوده است؟ و یا از عمل مغز که حتی نمی‌دانیم جراح چه می‌کند؟ آیا تا به حال برای‌تان فرد هدایت‌گر آپولو جالب نبوده است که با یک دستگاه آپولو را با هدایت از زمین روی ماه می‌نشاند؟ همین‌طور است علم زیست‌شناسی برای زیست‌شناسان اما برای مهندس‌ها و فیلسوف‌ها عجیب  و باور نکردنی به نظر می‌رسد. یک پدیده، برای متخصصین آن رشته چیزی بدیهی و ساده می‌تواند باشد اما برای کسانی که با آن رشته سر و کار ندارند، عجیب و پیچیده به نظر می‌رسد.

این قضیه در مورد داوکینز به عنوان یک زیست‌شناس و آنتونی فلو به عنوان یک فیلسوف صادق است. وقتی که فلو  می‌گوید من مجذوب پیچیدگی DNA شده‌ام یا چیزی مثل آن؛ وی درک عمیقی از DNA ندارد بلکه تنها مجذوب پیچیدگی آن شده است! بگذار حقیقت را ببینیم:

ما انسان‌ها به این سیاره پا می‌گذاریم و روی همین سیاره می‌میریم. ما اطلاعی از سرنوشت پس از مرگ‌مان نداریم و اگر به همین سادگی تمام شویم، برای‌مان تراژدی خواهد بود. همه می‌خواهند که باشند، ادامه داشته باشند. آیا می‌توانی تصور کنی که فردا وجود نداشته باشی؟ این موضوع آنقدر ناراحت کننده و دردناک است که فرد خودش را متقاعد می‌سازد که زندگی دیگری وجود دارد و نیز خالقی که آن دنیای ندیده را حکمرانی می‌کند. من نمی‌خواهم در اینجا بگویم که فلو از مرگِ با پایانِ تراژیک ترسیده است، ولی ممکن است وقتی که با پیچیدگی DNA یا چیزی مثل آن مواجه شده است راحت‌تر به یک باورمند تبدیل شده است و نیز نمی‌خواهد به زیست‌شناسانی چون داوکینز گوش فرا دهد (داوکینز پیچیدگی DNA را به زبان ساده‌تر برای عوام توضیح می‌دهد)! شاید! با این فرض باز هم فلو یک خداباور نیست بلکه یک Pantheist است، یک باورمند به علم و طبیعت. او معتقد است که نظم‌ها و ترتیب‌هایی وجود دارند که به نظر پیچیده می‌رسند. به هر حال دلایل فلو برای من هم متقاعد کننده نبودند، من از وی برای تغییر عقیده‌اش دلایل بهتری را انتظار داشتم.

مسئله ی غامض عشق، س.کس و نفرت!

جولای 17, 2009 لُرد کاوی 2 دیدگاه

قسمتی از فیلم “آنی هال”1، اثر ارزنده از وودی آلن2:

“دیگر دیر شده بود، و هر دوی‌مان مجبور بودیم برویم، ولی دیدن دوباره آنی بسیار عالی بود. فهمیدم که او چه انسان فوق‌العاده‌ای است و تنها، آشنایی با او چقدر لذت‌بخش می‌تواند باشد. و یاد یک جوک قدیمی افتادم: فردی سراغ روانپزشک می‌رود و می‌گوید دکتر برادرم دیوانه است؛ او فکر می‌کند مرغ است. دکتر می‌گوید چرا او را برای درمان نمی‌آوری؟ و یارو می‌گوید: “می‌خواهم اما تخم‌مرغ‌هایش را نیاز دارم!”. خب، فکر می‌کنم این تقریبا همان چیزی است که اکنون من در مورد رابطه [زن و مرد] احساس می‌کنم؛ می‌دانید، آن‌ها [روابط] کاملا غیرمنطقی، احمقانه و پوچ هستند و … ولی، آه …، حدس می‌زنم ما همچنان به آن‌ها ادامه می‌دهیم چون، اکثر ما تخم‌مرغ‌هایش را نیاز داریم.

 

—————-

1. Annie Hall

2. Woody Allen

نقد دوباره ای بر داستان یوسف و زلیخا: مطالعه ای علمی

آوریل 12, 2009 لُرد کاوی 12 دیدگاه

مدتی پیش مطلبی درباره عدم صحت داستان یوسف و زلیخا نوشتم و اذعان داشتم که به دلایل روانشناختی، زنان نمی توانند با نگاه عاشق و فریفته مردان شوند. این موضوع را با مطالعه کتاب های روانشناسی مقایسه ای دریافته بودم و البته با زنان و دختران زیادی هم در این باره صحبت کرده بودم. نتیجه را اینگونه گرفتم که سی-چهل زن هرگز نمی توانند با دیدن یوسف به جای ترنج دستشان را ببُرند. خلاصه این شد که عده ای مطلب را خواندند (چه در وبلاگ فارسی و چه در انگلیسی) و گفتند صحیح می گویی. عده ای از زنان و دختران هم تایید کردند و گفتند چنین است که ما عاشق ظاهر در یک نگاه نمی شویم. اما دسته ای هم به مخالفت برخواستند (که البته اکثرا مذکر بودند) و گفتند در قرآن آمده است پس صحیح است!

خلاصه اینکه امروز مقاله ای را با عنوان “توجه سازگاریافته: شواهد برای تبعیض ادراکی وابسته به جفت یابی”1 یافتم و آن را در راستای همین موضوع دیدم. این مقاله در سال 2007 منتشر شده است و به بررسی توجه افراد به جذابيت دو جنس زن و مرد پرداخته است. یا به بیان دیگر میزان جذابیت ظاهری و تاثیر آن در جفت یابی. در این تحقیق نشان داده شده است که هر دو جنس مرد و زن، متوجه ظاهر زن می شوند و مي توانند به آن میخ می شوند اما هیچیک، اینگونه براساس ظاهر، متوجه مردان نمی شوند و ظاهر مرد جذابیتی نه برای مردها و نه برای زن ها ایجاد نمی کند. اين مقاله دلیل تکاملی این موضوع را هم تا حدودی روشن کرده است و آن اينکه مردان برای جفت یابی بهتر مجبور شده اند دارای این خصوصیت (متوجه ظاهر زن شدن) بشوند تا بتوانند جفتي مناسب براي خود برگزينند و زنان بدلیل اینکه زن زيباي دیگر، خطری بالقوه برای آنهاست و احتمالا باعث ربوده شدن دل همسرش می شود قابليت متوجه شدن به زنان زيباي ديگر را يافته اند!

این هم لینک مقاله که البته برای دسترسی می بایست آن را خریداری کنید. البته لينكي به صورت دسترسي مجاني به مقاله هم اينجا يافته ام، شايد بتوانيد استفاده كنيد.

 ————————————–
1. Adaptive attentional attunement: evidence for mating-related perceptual bias

من آزرده شده ام: سخنرانی داوکینز در برکلی

مارس 16, 2009 لُرد کاوی 8 دیدگاه

ریچارد داوکینز در مارس 2008 در دانشگاه Berkeley سخنرانی جالبی داشته است و به مطالب مختلفی اشاره کرده که قسمتی از آن تحت عنوان “من آزار دیده ام” را به همراه ویدئوی آن آورده ام:

 

 

 

داوکینز اینگونه شروع می کند که با بعضی از چیزها او را آزار می دهد؛ مثلا با آدامس جویدن یا کلاه نقاب دار را برعکس سر کردن! اما این چیزها ارتداد نیستند که بخواهند کسی را بیازارند! آیا حقی وجود دارد که جلوی افراد را به خاطر ابراز عقیده شان گرفت؟ او نتیجه می گیرد که بلی، می بایست آزرده شد! و می گوید “ما باید آزرده شویم وقتی که بچه ها از تحصیلات باز داشته می شوند (براساس بعضی از دکترین های مذهبی)! ما باید آزرده شویم وقتی به کودکان گفته می شود که جاودانه در آتش جهنم خواهند سوخت (باورهای مذهبی)! ما باید آزرده شویم وقتی که Voodoo از هر نوعش برابر با علم در نظر گرفته می شوند (مثل کارما باوری و اینگونه مسائل)! ما می بایست آزرده شویم از پرده بکارت دوزی (مخصوص جهان اسلام)! می بایست از ختنه زنان آزرده شویم! ما باید از سنگسار شدن آزرده شویم!”

وی به نویسنده ای با نام Martin Amis اشاره می کند که نکته مهمی را ذکر کرده است: “سکولارها به هیچ حُکمی برای عمل شان احتیاج ندارند اما وقتی مسلمانان هواپیما را به ساختمان می زنند یا سر دشمنان را می بُرند، فریاد می زنند که «خدا بزرگ است» (الله اکبر) ولی وقتی سکولاریست ها این کارها را انجام می دهند، چه داد می زنند؟” ادامه می دهد که این سئوال جواب خاصی ندارد بلکه تنها «داد زدن» اهمیت دارد!

در انتها به صورت منطقی نشان می دهد که اگر شما اعتقاد داشته باشید که مذهب شما بهترین است، اعتقاد خواهید داشت که خدایتان بهترین (تک) است، و معتقد خواهید بود به اینکه خدایتان به شما از طریق رهبر مذهبی یا کتاب مقدس تان فرمان داده است که کسی را بکشید، یا مورد ضرب قرار دهید یا با هواپیما به ساختمانی بزنید. شما عملی از سر پروا و از روی درستی انجام می دهید؛ شما انسان خوبی هستید، شما اخلاقیات مذهبی تان را پیروی کرده اید. اما هیچ مسیر روانی برای سکولاریست ها و آتئیست ها به این اعمال وجود ندارد؛ این اتفاق نمی افتد!

 

فقر محیط

فوریه 21, 2009 لُرد کاوی 1 دیدگاه

فقر محیطی مسئله ایست که این اواخر به شدت ذهنم را آزار می دهد. اینکه چرا در این سرزمین افرادی دگراندیش، متفکر و دانشمندانی توانا ظهور نمی کنند، ذهنم را آزار می دهد. مسائلی زیربنایی در این فرهنگ و سرزمین وجود دارند که باعث عقب ماندگی وحشتناک ما ایرانیان شده است. منظور بیشتر در زمینه های علمی است. بسیار آزارم می دهد. که البته در دیگر جنبه ها هم وجود دارد (هنر، فرهنگ، تکنولوژی و غیره). این موضوع را تنها با مقایسه بستری که بعضی از دانشمندان آن سوی آبها در آن شکل گرفته اند با آنچه که ما در هستیم، می توانید به سادگی درک کنید!

احتمالا به دلیل اصلی آن نیز رسیده باشم که چیزی جز عدم فکر کردن نیست! فکر کردن یا بهتر است بگویم اندیشیدن اسلوبی دارد که همینطوری و فله ای نیست. مطمئنا همه ما فکر می کنیم که بهترین ذهن را برای اندیشیدن داریم و از ما بهتر احتمالا چند نفری تنها جز از نوابغ نیستند! اما اندیشیدن راه و روش نه تنها آسان بلکه دشواری دارد و به همین سادگی یک ذهن عادی، به ذهنی خالق، پویا و اندیشمند تبدیل نمی شود.

این مسئله توانایی اندیشه آموزشی است که هرکسی می تواند ذهنش را با ابزارهای مختلفی ورزش دهد. همین ذهن های معمولی که توانایی حل و یا درک مشکل را در مملکت خودمان ندارند، در ممالک پیشرفته که براساس آموزش صحیح، افراد پرورش می یابند، چیزهایی از خود نشان می دهند که بسیار موفقیت آمیز به نظر می رسد.

خلاصه اینکه خسته ام. از این ناتوانی ذهنی خویش خسته ام. می بایست کاری کنم!

ذهن ها و خدایان: پایه ‌های شناختی مذهب (معرفی کتاب)

فوریه 5, 2009 لُرد کاوی 75 دیدگاه

پنجشنبه، هفدهم بهمن هشتاد و هفت

توجه: قبل از اینکه به خواندن ادامه دهید، لازم به ذکر می‌دانم که بگویم این مطلب حاوی مفاهیمی است که احتمالا برای شمای خواننده چندان خوشایند نخواهد بود و اساسی‌ترین باورهای فردی‌تان را مورد چالش قرار می‌دهد. این “توجه”، برخلاف “توجه”های دیگری که بعضا در سایت‌های تبلیغاتی نوشته می‌شود، جنبه تبلیغاتی ندارد!

 

حدود شش ماه پیش بود که کتابی با عنوان “ذهن‌ها و خدایان؛ پایه‌های شناختی مذهب”1 به دستم رسید. با خواندن مقداری از مقدمه کتاب بسیار شیفته آن شدم، چرا که موضوعش در راستای مطالات گذشته‌ام بود و نیز از مسائل علمی-فلسفی-مذهبی، لذت زیادی می‌برم. اگر اولین پارسی زبانی نباشم که این کتاب را خوانده‌ام، از اولینِ آنها هستم و یقینا اولین پارسی زبانی هستم که این کتاب را معرفی می‌کند!

minds-and-gods

این کتاب محصول سال 2006 است که توسط Todd Tremiln نگاشته شده است. ایشان از محققین فعال در رشته علم شناخت مذهب2 هستند. اخیرا، یعنی تقریبا از نیمه دهه نود میلادی، تحقیق و تفحص در زمینه درک شناختی مذهب افزایش یافته است که نتایج بسیار چشمگیری هم به همراه داشته است. در این کتاب علاوه بر بررسی این دستاوردها به طور عام، به ارتباط مفهوم خدا (و تا حدودی هم مذهب) و ذهن انسان به طور خاص پرداخته شده است.

وقتی شش ماه پیش، به مطالعه این کتاب پرداختم، وقتی به حدود صفحه هفتاد از آن رسیدم نتوانستم جلوتر بروم؛ چرا که آنقدر این مسئله برایم سنگین بود که به مدتی زمان برای هضمش احتیاج داشتم! (در اینجا کمی ذکر وضعیت نابسامانم رفت!) این شد که رهایش کردم و شش ماه بر من گذشت تا با قضیه کنار آمدم و همین اواخر دوباره ادامه اش را گرفتم.

همانطور که می‌دانیم بشر در رابطه با مسئله مذهب و خدا (خدایان)، تا به امروز (تا قبل از 10 سال پیش یا حتی کمتر) با دو رویکرد برخورد می‌کرد: عده‌ای آنها را پدیده‌هایی می‌دانستند که جوهری ورای انسان دارند، چیزی مقدسند و حقایقی هستند که به خودی خود وجود دارند. این دسته معتقدین را می‌سازند که البته کم هم نیستند. دسته دوم کسانی هستند که به مذهب و خدا همچون ابزار و وسیله‌ای نگاه می‌کنند که ساخته بشرند برای استثمار و بهره‌کشی احساسی، اجتماعی، اقتصادی و غیره از دیگران! این دسته را ناباوران می‌سازند که آنها هم این اواخر کم نیستند!

اما این کتاب دیدگاه دیگری را بریمان به نمایش می‌گذارد؛ دیدگاهی واقعی‌تر و شاید هراس‌انگیزتر برای معتقدین و عجیب، تازه، سردرگم کننده برای ناباوران!

مهمترین مطلبی که این کتاب با توالی مناسب و دلایل کافی ذکر می‌کند این است که پدیده‌هایی فراطبیعی مثل خدا، خدایان، فرشته‌ها و غیره، محصولات جانبی تکامل ذهن انسان هستند و دیگر هیچ! به دیگر بیان اینکه، مذهب محصول جانبیِ فرهنگی پذیرش مفهوم خدایی است که پایه‌ای طبیعی دارد!

در فصل‌های اولیه، کتاب به چیستی خدا می‌پردازد و اینکه منشا خدا از کجاست و براساس وسیله‌ها و ابزارهای شناختی ذهن انسان همچون “دستگاه شناخت عامل”3 و “ماژول تئوری ذهن”4 جوابی جز ذهن انسان برای منشا خدا نمی‌یابد!

کتاب با داستان تکامل انسان5 آغاز می‌شود، شرایط محیطی انسان را تا حدودی توضیح می‌دهد و اینکه مغز آن به چه ابزارهایی برای مقابله با محیط اطرافش احتیاج داشته است. این ابزارها همان‌هایی هستند که منجر به باور ناخواسته و خودبه‌خود به موجوداتی مثل خدا و ارواح می‌شوند. برای مثال، ما همیشه برای اینکه در بازی نزاع طبیعت بتوانیم زنده بمانیم نیاز به ذهنی داشته‌ایم که کوچکترین صداها، تکان‌ها و اثرها را در محیط زیستمان شناسایی کند. اگر دیده باشید، وقتی که در تاریکی در خانه و حتی اتاق شخصی خودتان در حال قدم زدن هستید، اگر صدایی بشنوید یا چیزی ببینید، موجب هراس شما می‌شود، در حالیکه این اتفاقات در روز طبیعی‌اند. همین موضوع یکی از کارکردهای تکامل یافته ذهن ما برای شناسایی محیط است! نکته جالب دیگری که اشاره می‌کند این است که ذهن ما به صورت از پیش تعیین شده، این شواهد را به موجودات زنده یا عامل‌ها6 ربط می‌دهد! مسلما اگر در جنگلی راه بروید و صدایی در پشت درختی بیاید، ذهن شما فرض را بر موجود درنده‌ای می‌گذارد و شما با ترس بسیار سعی به دقت، دفاع یا فرار می‌کنید؛ هرچند که اگر آن صدا مربوط به شکستن شاخه درخت باشد! این عملکرد ذهن ناخودآگاهانه صورت می‌پذیرد و شما بر آن تسلطی ندارید (که همیشه فرض را بر این می گذارد که موجود زنده ای علت صداست). در ادامه کتاب به علت‌های تکاملی این موضوع اشاره می‌شود که بسیار جالبند.

پس از آن به تئوری ذهن اشاره می‌کند که چگونگی درک افراد از یکدیگر است: اینکه من با نگاه به دوستم، می‌فهمم که او هم می‌فهمد، درک می‌کند، و ذهنی دارد که همین مطالب هم در آن می‌گذرند! در ادامه به ریشه‌های تکاملی تئوری ذهن هم می‌پردازد و توضیح می‌دهد چرا این درک در ذهن موجودات و از جمله ما بوجود آمده است.

سپس با تلفیقی از این دو موضوع، موجودی را به ما معرفی می‌کند که چیزی نیست جز ساخته چنین ذهنی: خدایان!

اگر اثر، صدا یا هر چیز دیگری را ببینیم ولی نتوانیم آن را به یک عامل یا موجود خاص ربط دهیم؛ ذهن ما آن را به عاملی غیر واقعی ارتباط می دهد و اینگونه است که خدا، فرشته، جن و ارواح شکل می گیرند! خدا یک عامل است. از سوی دیگر براساس مدل تئوری ذهن از آنجایی که یک عامل است و عامل دارای ذهنی جداگانه است، خدا دارای ذهن می باشد! پس خدا عاملی است که دارای ذهن است!!!

 

البته چند ماه پیش درباره چگونگی باور به ارواح و این موضوع که ذهن، افراد را پس از مرگ هم دارای بقا درک می کند، مطلبی در مجله Scientific American MIND نوشته شده بود که شرح آن را در اینجا آوردم (ذهن و مسئله بقای پس از مرگ). در آنجا هم برای درک ذهن از ارواح، کاربردی همانند مسئله خدا ارائه شده است.

کتاب توضیحات کامل و خوبی را در مورد اینکه چگونه خدا در ذهن ما براساس چنین ابزارهای ذهنی خود‌به‌خود شکل می‌گیرد می‌دهد. پس از آن به این مسئله می‌پردازد که چطور می‌شود یک پدیده‌ای خدا می‌شود و دیگری مثلا  میکی‌موس7! چرا ما میکی‌موس را همچون خدا باور نداریم و نمی‌پرستیم! مگر آن هم موجودی نیست که تنها می‌تواند احتمالا وجود داشته باشد، پس چرا آن خدا نشد؟ در این قسمت به ذکر خصوصیاتی می‌پردازد که اصطلاحا معکوس-شناخت-شهودی8 هستند. یعنی تصوراتی هستند که برخلاف واقع درک می‌شوند. مثلا کتابی که شنا می‌کند، جز تصورات و ادراکات معمول ما نیست. در همین راستا بدلیل اینکه ذهن انسان توانایی درک همه دانش‌ها را ندارد و خود انسان توانایی همه کارها را، اگر کسی دارای این توانایی‌ها را بیابیم، برایمان موجودی است که با درک ما از پدیده‌ها به مخالفت می‌پردازد. موجودی که نیمه حقیقی (قابل درک مستقیم) و نیمه غیر حقیقی (مثلا با توانایی های غیر معمول) باشد، در ذهن انسان ماندگاری خاصی می‌یابد. خدا نیز موجودی است که هم خصوصیات آدمی دارد و هم غیر آدمی!!!

کتاب توضیحات زیادی را در مورد این موضوع می‌دهد که خدا در ذهن انسان برخلاف آن چیزی که مفسرین مذهبی می‌گویند، جنبه انسانی دارد! یعنی ما خدا را در زندگی روزمره‌مان همچون فرد مهربان دیگری که همیشه همراه‌مان است و به ما مشاوره می دهد، با ما حرف می زند و با او حرف می زنیم می‌دانیم. گاهی خوشحال است و گاهی عصبانی، گاهی گرسنه است (در دین یهودیت) و گاهی قربانی می‌خواهد (تا بدین جا صفات معمولی هستند که ذهن ما به راحتی درک می کند)! از سویی دانا به تمام دانش‌هاست و توانا بر همه چیز (یعنی صفاتی که با درک مستقیم صورت نمی گیرند). این دو خصوصیت هستند که خدا را موجودی خدایی می‌کند.

 

میان‌نوشت:

متاسفانه من در آن مقام نیستم که مسائل را همچون متخصص این رشته بیان کنم و خودم هم متوجه هستم که شاید این متن  به درک مناسبی برای خواننده نیانجامد، اما حق بدهید که یک کتاب دویست صفحه‌ای را نمی‌توان در چهل خط توضیح داد. بقیه‌اش را به خودتان محول می‌کنم!

 

به‌طورخلاصه، در ادامه کتاب به جنبه‌های اجتماعی مذهب و عملکرد خدا در جنبه‌های اقتصادی و اجتماعی انسان و جامعه انسانی می‌پردازد. خدا و مذهب را عاملی برای تعاملات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی می‌داند و نه بالعکس؛ که البته توضیحاتش متقاعد کننده و جالبند.

 

این کتاب به جنبه‌های فلسفی‌ای که این درک از خدا برای بشر خواهد داشت، اشاره‌ای نکرده‌است؛ اما آنچه که عیان است، چه حاجت به بیان است.

این کتاب به عنوان مقدمه‌ای بر رشته علم شناختی مذهب است و برای علاقمندان می‌تواند به عنوان منبعی مفید باشد.

 

پانوشت: این کتاب دومین تکان محکم ذهنی را به من زد و این دومین بار بود که بسیار آشفته شدم. در ضمن من به آن دسته از افرادی که به ترجمه کتاب‌ها می‌پردازند توصیه ترجمه این کتاب را می‌کنم که به عنوان منبع مفیدی برای پارسی‌زبانان واقع خواهد شد. اما از آنجایی که احتمالا ارشاد اسلامی چندان به چاپ چنین کتاب‌هایی علاقه نشان نمی‌دهد، توصیه می‌کنم که به جای ترجمه کتاب‌هایی از جمله “پندار خدا“، به ترجمه کتاب‌هایی همچون این یکی دست زده شود تا با این مقولات با دیدی نه از سر غرض، بلکه علمی توجه شود. این موضوع بدین دلیل نیست که من مخالف با ریچارد داوکینز و نظریاتش هستم، خیر، ایشان یکی از افراد محبوب و مورد علاقه من هستند اما بنده چندان از کتاب اخیرشان که شرح نقدش را در اینجا دادم، لذت نبردم!

باشد که مورد توجه کتاب‌خوان‌ها، دوست داران دانش و نظریات جدید قرار گرفته باشد!

 —————————–

یکی از دوستان خوبم، میلاد، در مورد این مطلب نظری گذاشتند که مطلب برایشان چندان جدید نبوده است و قبلا هم به صورت های مختلف دیگری، در جاهای دیگری، چه از عرفا گرفته تا روشنفکران امروزی و دیروزی، توسط دیگران بیان شده است. اینها باعث شد که من متوجه شوم به خوبی نتوانسته ام مفهوم کتاب را بیان کنم. این شد که کمی پستم را ادامه می دهم:

اول اینکه این کتاب به خوبی توضیح می دهد که پدیده های ورا طبیعی تماما جنبه ذهنی دارند و اگر عارفی و یا روشنفکری در جایی در حال صحبت از پدیده خدا، به هر شکل آن، است، از آن فاکتور ذهنی اش بهره جسته است. این فرایند آنچنان تکامل یافته که مثلا خوابیدن تکامل یافته است. ما نمی توانیم بیش از مدتی بیدار بمانیم و احتیج به خواب پیدا می کنیم. این کارکرد مغز ماست که برای ترمیم بافت های آسیب دیده اش، بگوییم اعصابش، فرد را دچار خواب می کند تا آنها را ترمیم کند. امر خوبیدن برای ما اجتناب ناپذیر است!

باور به موجوداتی همچون خدا، خدایان و فرشتگان هم محصول جانبی تکامل ذهن ما هستند که اجتناب ناپذیرند. و این اجتناب ناپذیری در ذهن همه افراد وجود دارد و دلیلی بر آن هم این است که افراد بشری در جای جایِ زمین به پدیده ای چون خدا باور پیدا می کنند. و این موضوع که به وجود خدا باور داشته باشیم، کار خاصی نیست چرا که در راستای عملکرد ذهن مان است. اینکه فرد خداناباور شود کاری است سخت و انرژی خواه!

قضیه تمام شده است و جایی نه برای خدای شریعتی می ماند، نه خدای طریقتی و انواع اقسام اعتقادات و باورها در زیر مجموعه ای از کارکرد ذهنی قرار می گیرد. و وقتی هم که به بررسی ریشه این باورها می رسیم، بین خداباوری مسیحیان که مسیح پسر خداست، خداناباوری بودائیان که بودا مصلح اجتماعی بود، شیطان.پرستی شیطان.پرستان وعلم باوری آتئیست ها از لحاظ عملکرد ذهنی تفاوتی وجود ندارد! همگی از یک سیستم واحد و یکسان استفاده می کنند.

 

نیز براساس این کشفیات، بین اعتقاد به وجود خدا و اعتقاد به وجود تام و جِری، تفاوتی از نظر ذهنی وجود ندارد! خدا به یک پدیده ساده و قابل ردیابی تبدیل می شود. حال خواهی معتقد باش، خواهی نباش! این تنها مثل این است که به قول داوکینز، اعتقاد داشته باشی که در انتهای باغ شما، پلنگ صورتی وجود دارد یا ندارد!

اما نکته اینجاست که بدلیل تکامل این ذهن، باور به یک پلنگ صورتی که در انتهای باغ است، نه تنها بسیار محتمل است که بسیار باور پذیر است، چرا که عملکردی مغزی و خودبه خود است. و این است آن علت همگانی بودن باور به خدا در بشر!

 

————————–

1. Minds and Gods: Cognitive Foundations of Religion

2.Cognitive Science of Religion

3.Agent Detecting Device

4. Theory of Mind Module

5. Homo sapiens sapiens

6. Agents

7.Mickey Mouse

8. Counterintuitive

معتقد بودن یا نبودن، مسئله این نیست

دسامبر 4, 2008 لُرد کاوی 3 دیدگاه

پنجشنبه، چهارده آذر هشتاد و هفت

معتقد بودن یا نبودن، مسئله این نیست!

برای هرکدام از این رویه‌ها دلیل هست و برضد دیگری هم. هر دو، دو روی یک سکه‌اند. نمی‌توانم بین این دو تمایزی قایل شوم بلکه هرکس هر آنچه را که بپذیرد صحیح است. کسی بر دیگری برتری ندارد، خواه تحت تاثیر الکل باشم، خواه نباشم!

این‌ها محصولات جانبی این ذهن تکامل یافته مایند و دیگر هیچ! بازی‌های ذهنی که سعی به اثبات آنها از برای اثبات خویش داریم و دیگر هیچ!

باید از فرا بر قضیه نگریست؛ خواه ناخواه خنده خواهیم زد بر این همه کوتاه اندیشی‌ها.

 

فردا که درک بهتری دارم، دوباره خواهمش خواند. امشب؛ پرسه‌ای ذهنی از برای رهایی و لذت را خواهم زد و دیگر هیچ!

Categories: فلسفه

نقد داستان یوسف و زلیخا: بررسی تفاوت روانشناسی عشق در دو جنس مرد و زن

اکتبر 18, 2008 لُرد کاوی 11 دیدگاه

شنبه، بیست و هفت مهر هشتاد و هفت

داستان یوسف و زلیخا و آنچه که به عنوان مجموعه “یوسف پیامبر” از تلویزیون ملی ایران پخش می‌شود، از جنبه‌های بسیاری قابلیت نقادی دارد و از آن جمله است زیبایی بسیار یوسف و استیصال زنان در برابر وی!

متاسفانه بنده تا به حال این مجموعه را تا شب گذشته مشاهده نکرده بودم و به طور اتفاقی آن را دیدم. داستان این قسمت از این قرار بود که یوسف که از دست نفسانیات زلیخا به خواست خود و امر خدا رهایی جسته است تبرئه است و تمامی افراد، زلیخا را به جهت میل جنسی که در خود نسبت به وی حس کرده، گنهکار و مایه ننگ می‌دانند. زلیخا هم برای اینکه خود را تبرئه کند، مهمانی‌ای برپا می‌کند و جمیع زنان اشراف را دعوت می‌کند تا لحظه‌ای یوسف را به آنان بنماید. اینچنین می‌شود که در مهمانی به هر یک چاقو و ترنجی عرضه می‌دارند و در همین حین یوسف وارد شده، تالار را تا به انتها می‌پیماید و سبد میوه را جلوی زلیخا قرار می‌دهد. در همین چند لحظه، تمامی زنان فریفته زیبایی بیش از حد وی شده، از خود بیخود می‌شوند و همگی دست‌هایشان را می‌برند! همه به سخن از زیبایی و فریبندگی یوسف زبان می‌گشایند.

و اینجا دقیقا جایی است که از لحاظ روان‌شناسی نشان ‌می‌دهد که صحت ندارد و شاید ساختگی‌ است! متاسفانه پردازنده داستان که مطمئنا مرد است، این داستان را از دیدگاه مردانه پرداخته است چرا که فرآیند ایجاد علاقه در زنان و مردان بسیار متفاوت است! شاید زن‌ها با دیدن مرد یا جوانی که سیمای بسیار داشته باشند به وی متوجه شوند و در نگاه اول برایشان جلب توجه کند، اما عاشق نمی‌شوند چه برسد که فریفته و از خود بیخود شوند!

البته این موضوع در مردان به عکس است، چرا که آنها می‌توانند در لحظه‌ای و با یک نگاه عاشق شوند.

متاسفانه کارگردان نیز یک مرد است و از دیدگاهی تماما مردانه به این صحنه پرداخته است: برای نشان دادن زیبایی یوسف، از پاهایش شروع می‌کند و به بالا می‌آید تا ناگهان به سیمای ملکوتی‌اش برسد! ایشان پیش خودشان خیال کرده‌اند که در حال خلق اثری برای Fashion Show هستند! از دیدگاه هیچ زنی هم بهره نجسته و تنها دیدگاه مردانه خویش را بر اثر تحمیل کرده است. اینگونه زیبایی‌ها تنها برای مردان جذاب است و بس!

اگر از تمامی زنانی که این قسمت را دیده‌اند سئوالی بپرسید که به نظرتان جالب آمد، مسلما این شیفتگی زنان را درک نخواهند کرد و برایشان عشق زنان به جمال یوسف مبهم خواهد بود چرا که هیچ زنی اینگونه عاشق نشده و نمی‌شود.

این‌ها نشان از آن دارد که پردازنده داستان یا مرد بوده است و یا اینکه از روانشناسی زنان اطلاعی نداشته است.

و مگر نه آن است که خداوند مرد است؟!!

ده فرمان و جیمز هتفیلد

اکتبر 9, 2008 لُرد کاوی 1 دیدگاه

زین پس لینک برخی از مطالبی را که در وبلاگ انگلیش نگارش می‌کنم را اینجا هم قرار می‌دهم: ده فرمان و جیمز هتفیلد!

ذهن ومسئلهء بقای پس از مرگ

اکتبر 2, 2008 لُرد کاوی 2 دیدگاه

پنجشنبه، یازدهم مهر هشتاد و هفت

امروز در کمال تعجب به جای اینکه ویژه‌نامه “ذهن” مجله Scientific American به دستم برسد، خود مجله به دستم رسید! نمی‌دانم آیا اشتباه فرستاده‌اند یا اشتباه درخواست صورت گرفته است!

از این موضوع که بگذریم، در شماره این ماه مجله مطلبی با عنوان “هرگز نگو بمیر؛ نمی‌توانیم مرگ را تصور کنیم1 چاپ شده است که در ابتدا بسیار جذاب به نظر می‌رسد، اما مطالب جالبی را ابراز نمی‌دارد.

در این مقاله، نویسنده خود شیفته آن، Jesse Bering، رئیس موسسه ادراک و فرهنگ دانشگاه کوئینِ بلفاستِ ایرلند2، مروری بر مطالعاتی که در این زمینه صورت گرفته است می‌کند که چرا فکر می‌کنیم پس از مرگ وجود خواهیم داشت و از بین نمی‌رویم. وی به این موضوع اشاره می‌کند که این گرایش به بقای پس از مرگ نه به دلیل بُعد مذهبی و نه به دلیل بُعد احساسی ایجاد می‌شود، بلکه به دلیل آگاهی و یا خودآگاهی است که همراه ماست و اجتناب‌ناپذیر.

توضیح می‌دهد از آنجا که ما دارای خودآگاهی شده‌ایم، رهایی از این خودآگاه امکان‌پذیر نیست و ما نمی‌توانیم به هیچ‌وجه عدم وجود خودآگاه (که اینجا از مقوله ناخودآگاه متفاوت است) را تجربه کنیم. پس تجربه مرگ غیر ممکن است. برای ما شاید مرگ همچون یک تحلیل یا اُفت به سوی عدم خودآگاه باشد اما آنگاه که اتفاق می‌افتد، دیگر مغز و کارکرد ذهنی‌یی نیست که آن را تجربه کند.

آزمایشات زیادی بر روی کودکان سنین پایین انجام داده‌اند که همگی نشان از آن دارند که بدون توجه به گرایشات مذهبی یا غیر مذهبی، کودکان همگی به بقای ذهنی فرد پس از مرگ اذعان دارند و این موضوع به گرایشات مذهبی و نیز باورهای فرهنگی که هنوز درگیرش نشده‌اند ارتباطی ندارد. این موضوع صرفا امری ذهنی است که البته در این مقاله به جنبه‌های تکاملی این قضیه هم اشارات مناسبی نشده است.

مقالهء چندان پرمایه‌ای نبود و توضیحی بیش از موضوعش نمی‌دهد.

 

—————————

1. Never Say Die: We Can’t Imagine Death

2. Director of Institute of Cognition and Culture at Queen’s University in Belfast

روانکاوی و دین (معرفی کتاب)

شنبه، سی شهریور هشتاد و هفت
کتاب “روانکاوی و دین” اثر اریش فروم1 نویسنده، جامعه‌شناس، روان‌شناس و فیلسوف قرن بیستمی (معاصر) آلمانی است. این جناب فروم که بنده آشنایی چندانی تا همین اواخر با ایشان نداشتم، از اعضای برجسته نهضت فرانکفورت بوده‌اند.

در این کتاب به مقولات روانکاوی و دین به طور جداگانه و نیز به روانکاویِ دین، البته به طور مختصر پرداخته است. نیز آراء زیگموند فروید را هم در دین و هم در روانکاوی بسط داده است.

در قسمتی که به روانکاوی دین می‌پردازد و تحت عنوان “تجزیه و تحلیل برخی تجربه‌های دینی” آمده است، حق مطلب را ادا کرده است و چیزی کم نگذاشته است. اگر به نقد دین علاقه‌مندید، این اثر را از دست ندهید.

براساس ویکی‌پدیای پارسی، اریش فروم، دو دیدگاه نسبت به دین دارد که در این اثر هم ردپایی از آنها یافت می‌شود:

الف) نگرش همگانی و مشترک: انسان‏ها برای بدست آوردن زندگی اجتماعی سالم و به دور از تنش نیازمند وحدت در دیدگاهها و نظریات هستند.اگر در بین دیدگاهها تشدد آرا وجود داشته باشد زندگی اجتماعی از هم پاشیده میشود و افراد به تفاهم و ارتباط اجتماعی نمی‏رسند؛و دین به پیروانش دیدگاه مشترک می‏دهد و از هم پاشیده شدن جامعه جلوگیری می‏کند.

ب) کانون احساس تعلق مشترک: نیاز دیگر انسان این است که احساس تعلقی به جایی داشته باشد.انسان از آزادی مطلق وحشت دارد. چون اگر انسان آزادی مطلق داشته باشد نسبت به هر کاری احساس مسولیت میکند و خود را نسبت به آن پاسخگو می‏داند.ولی اگر خود را تابع حکم فرد یا گروه و یا مجموعه دستورهای دینی و آیینی بداند٬ مسولیتها را بر عهده آمر و ناهی انداخته٬ خود را از مسولیت ها و جواب گویی به مسائل مختلف رها میسازد. انسان از آزادی میگریزد؛ چون می خواهد در دام مسولیت که لازمه آزادی است نیفتد.

 

به نظر من دیدگاه اول چندان نمی‌تواند دارای اعتبار باشد از آنجا که دین عامل اجتماعی شدن و زندگی اجتماعی بشر نیست (حداقل تنها عامل نیست). و این وحدت دینی نیست که انسان‌ها را در کنار هم قرار می‌دهد و به عنوان اولین محرک قرار داده است. البته جای تامل دارد از آنجا که فروم علاقه و عشق به نژاد، وطن، جد مشترک و اقوام را هم گونه‌ای از پرستش دینی می‌داند، شاید بر این اساس بتوان کمی این دیدگاه‌اش را متعادل کرد. اما به هر حال به نظر شخص بنده، دیدگاه مناسبی نیست!

دیدگاه دومش به دین، از نکات بسیار جالبی است که البته احساس می‌کنم فلاسفه ماقبل ایشان هم به این نکته اشاره کرده‌اند و من اکنون حضور ذهن ندارم. این نکته خلع آزادی و دادن‌اش به فردی که مسئولیت را برعهده گیرد، آن خدایِ پدر گونه‌یِ توانایی که همه مشکلات به دستش حل می‌شود، بسیار ظریف و قابل بررسی است.

بنده که شخصا از این جناب فروم، که طی یک اتفاق تصادفی با ایشان آشنا شدم، بسیار خوشم آمده است و احتمالا مدتی را هم بر آراء این بزرگوار خواهم گذراند.

 

پی‌نوشت: خوشبختانه کتاب‌های زیادی (شاید 19 جلد) از ایشان به زبان پارسی ترجمه شده‌اند و عذری باقی نمی‌گذارند. پس چرا تا به حال متوجه نشده بودم؟!!

 

———————-

1. Erich Fromm

نقد منطقی نظریه شعور و معرفت‌شناسی کوانتومی

سپتامبر 16, 2008 لُرد کاوی 3 دیدگاه

در آدرس زیر متنی به ظاهر علمی-فلسفی احتمالا در مورد درک بشر از جهان نگاشته شده است و دو تن از دوستان هم به اقتضای خویش دست به نقد آن زده‌اند که البته به نکات جالبی هم اشاره داشته‌اند. نمی‌دانستم که آیا دست بردن به نگارش یک نقد در این زمینه کاری‌ست لازم یا بیهوده؛ اما حسی از شیطنت مرا مجبور کرد که وارد گود شوم و شروع به نوشتن کنم.

برای آگاهی از اصل متن که نویسنده‌اش نامعلوم است به اینجا و برای خواندن نقادی دوستان‌مان، به اینجا مراجعه کنید. و اما ادامه داستان…

 

در ابتدای متن به “ذهن قُلکی” اشاره شده است و این‌گونه نقل شده که “ذهن قلكي اين قابليت را داشت كه هرچه انسان از محيط پيرامون خود دريافت ميكرد و بعنوان يك حقيقت مجسم ميپذيرفت » بعنوان ذخيره اي در ذهن خود حفظ و در مواقع لزوم استخراج مينمود.” و این نظریهء ذهن قلکی گویا شکل اولیه تبیین کارکرد مغزی بوده است (که به طور کلی از لحاظ کارکرد ذهن انسان مردود می‌باشد). حال آنکه واژه قلک هم نمی‌تواند مفهوم ذخیره-استخراجی مغز را که در ادامه براساس آن فلسفه‌بافی شده است را به درستی بیان کند: اِشکال در توصیف و تعمیم.

 

در ادامه سفسطه جالبی را خواهیم دید که در قالب مثال بیان شده است:

بعنوان مثال اگر شما اولين شخصي باشيد كه در محيط اطرافتان دستش را با آتش برخورد داده » به لحاظ عمل تجربي ايكه انجام داديد » در فرايندش توليد اطلاعات نموده ايد . يعني براي خود و طبيعت اين تجربه را به ثبت رسانده ايد كه آتش سوزاننده و داغ است . ساده ترين راه انتقال اطلاعات به جهان آدمي بيان اين تجربه است . اما آيا نشر اين اطلاعات صرفا در دنياي انساني محدود ميشود ؟!!! ميدانيم هستي اي كه در آن زندگي ميكنيم به وسعت بيش از نيم ميليارد كهكشان رصد شده » نميتواند بدون پژواك باشد . هستي قانونمند ترين پديده شناخته شده توسط بشراست كه يكي از خاصيت هاي اجتناب ناپذير و غير قابل انكارش ( پژواك ) است . از پژواك صدايتان در كوه گرفته تا افتادن سيب از درخت و پژواك جاذبه و يا انفجار ستارگاني در ميلياردها سال نوري پيش و پژواك نور آن در اكنون هستي …. همه و همه حاكي از اعتبار پژواك در كل هستي دارد . از همين روست كه اپستومولوژي نوين دنيا معتقد است كليه تجربيات آدمي به لحاظ توليد اطلاعات » قابليت ايجاد پژواك و نشر را در كل هستي دارد.”

جمله اول مثال توضیحی در ارتباط با چیستی اطلاعات تولیدی و یا حتی چگونگی آن نمی‌دهد و بسیار نامفهوم می‌نماید. سپس نتیجه‌گیری می‌کند که تجربه لمس آتش هم برای شما اتفاق افتاده و هم متقابلا برای طبیعت! و برای اثبات این موضوع اخیر و اینکه طبیعت هم دچار تجربه شده است، برای خود مفروضاتی یقین‌گونه را مطرح می‌کند که مثلا همه می‌دانیم که هستی که در آن زندگی می‌کنیم با این همه کهکشان، پژواک دارد! به این می‌گویند بدترین نوع سفسفطه! اصولا پژواک در اینجا به چه مفهومی است؟ و از کجا به وجودش پی بردیم؟

هستي قانونمند ترين پديده شناخته شده توسط بشراست كه يكي از خاصيت هاي اجتناب ناپذير و غير قابل انكارش ( پژواك ) است.

کی و کجا هستی قانون‌مندترین پدیده شناخته شده انسانی شد که پژواک خاصیت اجتناب ناپذیرش باشد و این پژواک اصلا چیست؟ بعد برای توضیح این چیستی پژواک توضیح می‌دهد که چون صدا در کوه پژواک دارد، سیب روی زمین می‌افتد و جاذبه‌ای هست (چه ربطی به پژواک دارد) و چون همه و همه، پس جهان پژواکی دارد که از پدیده‌های اجتناب‌ناپذیرش است!!! و بر این اساس هم اپستومولوژی نوین، تجربیات بشری را قابل پژواک می‌داند!

استدلال‌ها بسیار مضحکند.

در ادامه متوجه می‌شویم که اطلاعاتی را که طبیعت بدست آورده و از ما آموخته است را نمی‌توان درک کرد (اطلاعاتی که وجودشان هنوز به اثبات هم نرسیده‌اند). بنابراین همه نمی‌توانند این اطلاعات را متوجه شوند و تنها بعضی‌ها می‌توانند! احتمالا دسته متوهمین چنین قابلیتی را باید داشته باشند! در ادامه معلوم نشد که زبان طبیعت چه ارتباطی با نظریه استفن هاکینگ که وی را هافکینگ نامیده است پیدا می‌کند. اما از همین بی ربطی نتیجه می‌گیرد که چون هاکینگ نظریه‌اش را اصلاح کرده است پس طبیعت تجربیاتی می‌کند!

در ادامه از تجربه کیهانی زمان به نفع تجارب فیزیکی استفاده می‌گیرد و دلیلی بر تجربه کسب کردن طبیعت می‌آورد! در همین جا ذکر کنم که من از صحت علمی این موضوع اخیر اطلاع کافی ندارم اما مسلم می‌دانم که از لحاظ منطقی مفاهیم مشکل‌دار بیان شده‌اند و نتایج بدون مفروضات صحیح بدست آمده‌اند.

از ديگر سو جالبست بدانيد كه بشر متوجه تفاوت انسان هايي كه در طول تاريخ توان دريافت اطلاعات كيهاني را داشته و آن را به زبان انساني بيان مينمودند را با سايرين متوجه شد . از همين رو انسان كيهاني و انسان انساني در معرفت شناسي نوين جهان تعريف شد.

همین‌جاست که شروع به مغالطه می‌کند و بدلیل عدم شناخت از کارکرد ذهن و مغز، نیز عدم شناخت و مطالعه تاریخ و دین، دست به دسته‌بندی بی اعتبارِ انسان کیهانی و انسان انسانی می‌زند و احتمالا می‌خواهد انسان کیهانی (انسان کوانتی) را همان انسان مذهبی هم بخواند! اسم این را نباید معرفت‌شناسی نوین کوانتومی نامید، بلکه مغالطهء نوینِ متوهمین از برای توجیه پس‌مانده‌های قُلکی ذهن‌شان!

در پایان اینکه همانطور که دوست‌مان جناب اسماعیلیان اشاره صحیح به جدایی اشتباه فلسفه، هنر، دین، عرفان و علم داشتند، افتراق این‌ها که حتی بعضی اسامی دیگر برای دیگری هستند غیر قابل تصور و اشتباه است.

 

این باشد برای قسمت اول روشنفکری‌شان تا ببینیم حوصله قرائت دوم و سوم هم هست یا خیر!