بایگانی

Archive for the ‘علمی’ Category

بزرگترين نمايش روي زمين؛ شواهدي براي تكامل: كتاب جديد ريچارد داوكينز

سپتامبر 4, 2009 لُرد کاوی 4 نظر

متاسفانه عهد شكستم و به روز كردم! نتوانستم جلوي خودم را براي انتشار اين خبر بگيرم.

 

روز گذشته كتاب جديد ريچارد داوكينز (دهمين كتاب وي) با نام “بزرگترين نمايش روي زمين: شواهدي براي تكامل” در انگليس منتشر شد. حدود بيست روز ديگر هم در آمريكا منتشر مي‌شود. جالب اينجاست كه اين‌بار از همان ابتدا كتاب‌صوتي‌اش را همزمان به همراه كتاب منتشر كرده است. اين كتاب صوتي هم مثل گذشته توسط خودش و همسرش لالا وارد قرائت شده است.

The Greatest Show on Earth by Richard Dawkins

The Greatest Show on Earth by Richard Dawkins

The Economist و The Time اين كتاب را مثبت ارزيابي كرده‌اند. به هر حال اين كتاب در مورد تكامل است و مثل كتاب قبلي داوكينز (پندار. خدا)، ربط چنداني به مذهب ندارد. كساني كه به دنبال خداناباوري در نوشته‌هاي داوكينز مي‌گردند، احتمالا اين كتاب چندان براي آن‌ها نخواهد بود! البته گويا در اين كتاب به اسلام براي ترويج ايده خلقت‌گرايي خرده گرفته است.

به هر حال بايد خواند و بررسي كرد.

قيمت آن را هم نگاهكي انداختم، 19.80 دلار (قيمت آمازون) بود. بد نيست. بخريد، بخوانيد، لذت ببريد.

 

پي نوشت: اگر احيانا فرصت قرائت يافتم (كه احتمالا نمي يابم) برايتان تعريف خواهم كرد!

 

 

آنتونی فلو، ریچارد داوکینز و جرالد شرودر: خداناباوری و خداباوری (قسمت سوم و پایانی): دفاعی از انتخاب طبیعی در برابر خلقت گرایی

آگوست 23, 2009 لُرد کاوی 46 نظر

در قسمت اول بحثی در مورد اینکه چرا آنتونی فلو، یکی از بزرگترین خداناباوران معاصر کمی دچار گونه‌ای از باور شده است بین من و یک مدرس مذهبی آمریکایی صورت گرفت. در قسمت دوم پاسخ ایشان را دیدیم و کمی هم از جوابیه های من. در این بخش که بخش پایانی گفتگوی بین من و ایشان است به نکات اصلی بحث می‌رسیم که به نظر خودم می‌تواند ابهام‌های قسمت‌های قبلی را از بین ببرد و بعلاوه کمک کند به خواننده تا ایده‌ای در مورد بحث تکامل بدست آورد.

 

در ادامه پاسخ‌هایم چنین آوردم که:

من در مورد آنتونی فلو سخن گفتم و گفتم که او چیز چندانی در مورد DNA و پیچیدگی آن نمی‌داند. برای اینکه به شما اعترافات خودش در همین مورد موضوع نشان دهم، به نقل قولی از خودش که در مقاله‌ای با نام “تغییر جهت یک خداناباور” آمده است می‌پردازم:

 

“فلو در نامه تاریخ دوم ژانویه 2005 می‌گوید که اگر ریچارد داوکینز، خداناباور محکم و جدلی به او بگوید که شرودر اشتباه می‌کند، او قبول خواهد کرد که شرودر اشتباه می‌کند. ولی فلو فرض می‌کند که داوکینز بحث‌های شرودر را می‌پذیرد چرا که داوکینز هیچ اشاره‌ای به شرودر نمی‌کند. … به بیان دیگر اگر فلو گمراه شود گناهش بر گردن داوکینز است که پروفسور دانشگاه آکسفورد در “درک عمومی از علم” است که هنوز نتوانسته است عموم را آگاه سازد که شرودر یک فریب‌کار و متقلب است. فلو یک‌بار هم اعتقاد داشت که پیدایش از نظر علمی صحت دارد اما گفت <از آنجایی که درست نیست، خب نیست دیگر. من عذر می‌خواهم.>”

 

به نظر می‌رسد که فلو آنقدرها هم تحت تاثیر شرودر نیست و نظرش را با وزش باد عوض می‌کند [که البته من دلیلش را کهولت و پیری زیاد می‌دانم].

خب به نظر می‌رسد که در اینجا داوکینز نتوانسته‌ است پاسخی به شرودر بدهد اما در واقع او بارهای بار در کتاب‌هایش به طور وسیعی به این خلقت‌گرایان پاسخ داده است. کتاب “صعود کردن از کوه غیر محتمل” (Climbing Mountain Improbable) ریچارد داوکینز توضیحی عالی برای این خلقت‌گرایان گیج‌شده از پیچیدگی است که من مطالعه‌اش را به شما توصیه می‌کنم. در ادامه همانطور که شما از نقل قول‌های شرودر استفاده کردید، من هم همین کار را از کتاب “پندار خدا”ی داوکینز می‌کنم که اشتباه بودن شرودر را نشان دهم:

 

“فرایندی که در طی آن گیاهان از رازیانه بسیار کوچک تا ولینگتون‌های عظیم‌الجثه انرژی را بدست می‌آورند فتوسنتز نام دارد. دوباره بنگریم: یکبار زیست‌شناسی گفت: “حدود هفتاد واکنش شیمیایی جداگانه در فرایند فتوسنتز وجود دارد. این واقعا یک رویداد معجزه‌آسایی است.” گیاهان سبز، کارخانه‌های طبیعت نام گرفته‌اند – زیبا، آرام، بدون آلاینده، تولید کننده اکسیژن، تصفیه کننده آب و خوراک‌دهنده به جهان. آیا این‌ همه با شانس بوجود آمده است؟ آیا واقعا باورکردنی است [که با شانس ایجاد شده باشند]؟ نه قابل باور نیست … . منطق خلقت‌باوران همیشه یکسان است [یعنی همیشه مثل همین است که ذکر شد]. بعضی از پدیده‌های طبیعی از نظر آماری غیرممکن‌اند، بسیار پیچیده‌اند، بسیار زیبایند، آنقدر هیبت‌ دارند که به نظر نمی‌رسند که با شانس بوجود آمده باشند. طراحی [یا خلقت] تنها جایگزین این شانس است که افراد می‌توانند متصور شوند. بنابراین طراح [یا خالقی] می‌بایست این را انجام داده باشد. و پاسخ علم به این منطقِ اشتباه، نیز همیشه یکسان است: طراحی تنها جایگزین شانس نیست. انتخاب طبیعی جایگزین بهتری است. در واقع طراحی، اصلا جایگزین واقعی نیست چرا که به جای حل مشکل، مشکل بزرگ‌تری را ایجاد می‌کند: چه کسی طراح را طراحی کرد؟ شانس و طراحی هر دو به عنوان حلِ مشکلِ “از نظر آماری غیرممکن” شکست می‌خورند چرا که یکی از آن‌ها مشکل است و دیگری به آن یکی پس روی می‌کند. انتخاب طبیعی راه حل واقعی است. این تنها راه حل کارآمد است که تا به حال پیشنهاد شده است. نه تنها راه حلی کارآمد است بلکه راه حل بسیار ظریف و قویی است.

 

چه چیزی است که باعث می‌شود انتخاب طبیعی به عنوان راه حلی برای موضوع غیرمحتملی، پیروز شود اما شانس و طراحی [لحاظ خالق] در همان ابتدا شکست بخورند؟ پاسخ این است که انتخاب طبیعی روندی تجمعی است و مشکل غیرمحتمل بودن را به تکه‌های بسیار کوچک قسمت می‌کند. هر کدام از این تکه‌ها، به میزان کمی غیرمحتمل هستند اما نه آنطوری که جلوگیری‌کننده باشند. وقتی که تعداد زیادی از این تکه‌های کوچک غیرمحتمل در کنار هم به صورت سِری قرار می‌گیرند محصول نهایی این تجمع بسیار بسیار غیرمحتمل می‌شود [بسیار غیرمحتمل به نظر می رسد]، آنقدر که خارج از گستره شانس [تصور] می‌شود. این همان محصول نهایی است که موضوع بحث‌های خسته‌کننده خلقت‌گرایان را تشکیل می‌دهد. خلقت‌گرا به نکته توجه نمی‌کند چرا که … او با موضوع “غیرمحتمل از نظر آماری” به عنوان یک پدیده تک و واحد برخورد کند. او قدرت [تغییرات حاصل از] تجمعی را نمی‌فهمد.” صفحات 120-121(نسخه انگلیسی).

 

“در کتاب صعود از کوه غیرمحتمل یک نکته را به صورت تمثیل بیان کردم. یک طرف کوهی، صخره‌ای عمودی است که صعود از آن غیرممکن است اما در سوی دیگر شیبی آهسته است تا بالای قله. بالای آن قله، جایگاه یک دستگاه پیچیده مثل چشم یا یک موتور تاژکی باکتریایی است. اندیشه پوچی که این پیچیدگی می‌تواند به طور خودبه‌خودی ایجاد شود [خلق شود] مثل آن است که با یک جهش از پایین صخره به بالا بپریم. در عوض، تکامل، از سوی دیگر کوه، در شیب آهسته تا قله کوه بالا می‌آید: به آسانی!” صفحات 121-122(نسخه انگلیسی).

 

داوکینز در کتاب‌هایش مثال‌های خلاقانه بسیاری در مورد انتخاب طبیعی تدریجی می‌زند که خلقت‌گرایان می‌بایست به آن‌ها توجه کنند.

 

داوکینز به این نکته اشاره می‌کند که برای تئوری داروین اگر یک و تنها یک تناقض آورده شود، به کلی این تئوری رد می‌شود. “خود داروین هم در این مورد بسیار گفته است: اگر نشان داده شود که اندامی (ارگانی) [یا موجود یا پدیده‌ای جاندار و طبیعی] وجود داشته باشد که بدون تغییرات کوچک، پیاپی و زیاد تشکیل شده باشد، تئوری من شکست خواهد خورد. اما من نمی‌توانم چنین چیزی را بیابم. داروین نتوانست چیزی پیدا کند و نیز کسی هم از دوره او تا به حال با وجود تلاش‌های شدید و در واقع از روی بیچارگی، نتوانسته است پیدا کند. گزینه‌های زیادی در جهت خواست خلقت‌گرایان ارائه شده اند اما هیچیک توانایی خروج پیروزمندانه از بوته آزمایش و آنالیز را نداشته‌اند. …” صفحه 125(نسخه انگلیسی).

 

فلو می‌بایست این خطوط را بخواند تا بداند که شرودر هم یکی از آن فریب‌کاران است که اشتباه می‌کند.

 

خب، ما فرض می‌کنیم که خدا این جهان پیچیده را آفرید (البته در شش روز) همانطور که ما موجودات هوشمند با ذهن‌های پیچیده کامپیوتر را آفریدیم (خلق کردیم). خدا جهان پیچیده را به همراه موجودات پیچیده و هوشمند در آن‌ها آفرید چرا که ما براساس گفته شما [و دیگر خلقت‌گرایان] می دانیم که هر وجود پیچیده و هوشمندی نیازمند یک طراح هوشمند و خلاق است. پس کدام وجود پیچیده و هوشمندی خدای پیچیده و هوشمند را خلق کرد؟ و تو براستی از من می‌خواهی که باور کنم طراح بسیار پیچیده‌ای چون خدا همین‌طوری و با شانس بوجود آمده است؟ آیا او به طراحی پیچیده‌تر نیازمند نیست؟ [روش خلفت گرایان برای اثبات مدعاهایشان] 

 

من واقعا درک نمی‌کنم که چرا خلقت‌گرایان نمی‌توانند کمی عمیق‌تر به انتخاب طبیعی و داروینیسم نگاه کنند! به منظور آوردن دلایل خوب و مستدل هم که شده کمی تعمق کنید.

آنتونی فلو، ریچارد داوکینز و جرالد شرودر: خداناباوری و خداباوری (قسمت دوم): خلقت جهان در شش روز!

آگوست 19, 2009 لُرد کاوی 11 نظر

همانطور که در قسمت اول اشاره شد، بحثی بین من و یک مدرس علوم مذهبی آمریکا بر سر اینکه چرا آنتونی فلو، این فیلسوف و خداناباور بزرگ دچار شک شده است و گونه‌ای از گرایش به خداباوری پیدا کرده است صورت گرفت. در قسمت اول من نقطه نظراتم را بیان کردم. حال به جوابیه Dennis Ingolfsland می‌پردازم:

 

وی اینگونه پاسخ داد:

از آنجا که تو آنتونی فلو را به خاطر اینکه فیلسوف است و دانشمند نیست رد می‌کنی، در مورد یک دانشمند بحث می‌کنیم:

جرالد شرودر یک فیزیکدان و فارغ‌التحصیل از MIT است و می‌دانیم که MIT از موسسات معتبر دانشگاهی است [مغلطه: شرودر از MIT است پس حرفش را باید قبول کنی!!!]. وی در کتابش می‌گوید:

[ایشان از کتاب شرودر مکانیسم چگونگی کارکرد و تولید اسیدهای آمینه و نوکلئوتیدها را تا حدودی توضیح می‌دهد. چیزی که از هر کتاب علمی می‌توان استخراج کرد و برای دانشجویان رشته زیست‌شناسی از بدیهیات است. من به آن‌ها نمی‌پردازم چرا که وقت گیر است و بی‌فایده.]

دوره‌ای دانشمندان در مورد تکامل سلول فکر می‌کردند. اکنون ما می‌دانیم که چیزی تحت عنوان یک سلول وجود ندارد. کوچک‌ترین موجودی که انسان می‌شناسد یک یوباکتریا به نام Mycoplasma genitalium است که دارای 580.000 جفت باز نوکلئوتیدی در ژنوم‌اش است. اما کامپیوترها توسط طراح‌های هوشمند طراحی و سرهم‌بندی شده‌اند. تو واقعا از من می‌خواهی که باور کنم موجودی پیچیده مثل Mycoplasma genitalium به طریقی با شانس یا انتخاب طبیعی تکامل یافته است؟

فلو و شرودر و خیلی دیگر از دانشمندان می‌گویند که چنین چیزی از نظر علمی غیر ممکن است. این تنها ایمان کور خداناباوران، جزم‌اندیشی داروینیست‌ها (تکامل‌گرایان) و نظر کشیش‌های خودگمارده علم (منظور دانشمندان) است که مردم را به افسانه طبیعت‌گرایی آویخته‌اند.

 

و من اینگونه پاسخ دادم:

دنیس عزیز، من فکر می‌کنم که واقعا باید نظریات فلسفی آنتونی فلو را در این بحث ندید گرفت چرا که تمام عمر طولانی‌اش سرشار از دفاعیات، بحث و اثبات‌ها به نفع خداناباوری بوده است، نه خداباوری!

به نظر می‌رسد بزرگترین کاری که شرودر در زندگی‌اش کرده است همین مدرک دکترایش از MIT بوده است! من اطلاعات بیشتری در مورد وی در اینترنت نیافتم. البته همچنین کتابی هم در دفاع از خدای تورات نوشته است (وی یهودی است)؛ کار خوبی است چرا که من تاکنون کتابی ننوشته‌ام!

اما در کنار این کار با ارزشش که شش روز آفرینش جهان توسط یهوه (نام خدا یهود) آنطور که در تورات ذکر شده است را با علم اخترشناسی ارتباط داده است، که این اصلی‌ترین ایده ارتباط مذهب و علم توسط شرودر است، باید در ذهن داشته باشیم که علم، ترتیبی را که خداوند برای آفرینش ذکر کرده است را رد کرده است و اثبات کرده آن ترتیبی که برای خلقت جهان در تورات آمده است مطلقا اشتباه است!

 

دوم، همانطور که می‌دانیم یک انفجار بزرگ (BigBang) نبوده است بلکه انفجارات بزرگ وجود دارند. همانطور که علم نشان داده است توده جهان جمع می‌شود (بر اثر جاذبه) سپس منفجر می‌شود، پخش می‌شود و دوباره دوره جمع شدن فرا می‌رسد و این چرخه تکرار می‌شود. بنابراین به نظر می‌رسد نسبت دادن شش روز (چه کسی گفته است که شش روز همان شش دوره است؟ اما ما به خاطر خدا هم که شده فرض می‌کنیم که این دو واژه یکی هستند!) به خلقت باز هم اشتباه دیگری است! ممکن است خدا فراموش کرده است که BigBang های دیگری هم قبل از این آخری وجود داشته‌اند، شاید هم اصلا از BigBang اطلاعی نداشته است! به هر حال جرالد شرودر به عنوان یک دانشمند باید از این موضوع اطلاع داشته باشد. اما او این موضوع را ندیده می‌گیرد و می‌گوید من توالی جهان را با گفته‌های یهوه تطابق داده‌ام! [اگر فرض کنیم که وی از چنین موضوعی خبر نداشته است، حال من خدمتشان می گویم که اشتباه می کرده اند!]

 

[از بسیاری از ادله‌های خودم هم که کمکی به بحث نمی‌کند می‌گذرم].

 

ادامه دارد…

آنتونی فلو، ریچارد داوکینز و جرالد شرودر: خداناباوری و خداباوری (قسمت اول)

آگوست 15, 2009 لُرد کاوی 14 نظر

امروز در جستجویی به مقاله‌ای برخوردم که در سایت MidEastYouth حدود یک سال و نیم پیش نوشته بودم. احساس کردم که می‌تواند به دلیل کمبودهای منابع در زبان فارسی، برای فارسی زبانان مفید واقع شود. لذا تصمیم گرفتم تا آن را به طور خلاصه و نیز با ویراستی متفاوت به فارسی برگردانم.

قبل از آنکه بحث را آغاز کنم خوب است در مورد این سه شخصیتی که می‌خواهم در موردشان مطلب را بسط دهم چند کلامی بنویسم: آنتونی فلو، یکی از خداناباوران برجسته قرن حاضر است که چیزی بیش از هشتاد سال عمر دارد. وی در سراسر دوران زندگانی خودش یک خداناباور ثابت قدم بوده است و ادله‌های خوبی آورده است مبنی بر اینکه چرا نباید خدایی وجود داشته باشد. اما چند سالی است (فکر کنم از سال 2004) که احساسی به وی دست داده است مبنی براینکه احتمالا یک نیرویی پس این جهان وجود دارد. وی از فیزیکدانی یهودی به نام جرالد شرودر این تاثیر را گرفته است. این جرالد شرودر یک فیزیکدان یهودی است که چند کتاب هم از خودش منتشر کرده است و این خداناباور بزرگ را کمی متحول کرده است. در مورد ایشان همین را بگویم که نشسته است موضوع خلق جهان در شش روز که در تورات به آن اشاره شده است را با کشفیات اخیر اخترشناسی، تبیینی فیزیکی کرده است. ایشان کتابی هم نوشته است و در آن به هر علم (زیست شناسی، فیزیک و …) به طور مختصر اشاره کرده است و نتیجه گرفته است چون مثلا دستگاه عصبی بسیار پیچیده است پس خدایی آن را خلق کرده است! وی با این ادله‌های ناقص و ناکارآمد ذهن خداناباور بزرگ قرن، آنتونی فلو، را تحت تاثیر قرار داده است.

 

حال با این مقدمه به خود مقاله می‌پردازم:

حدود یکسال و نیم پیش، یک سری بحث‌ بین من و یکی از مدرسین دانشگاه به نام Dennis Ingolfsland که در زمینه علوم مذهبی در آمریکا تدریس می‌کند برسر اینکه چرا آنتونی فلو تغییر عقیده داده است بوجود آمد. من آنها را تحت عنوان مقاله‌ای اینجا آورده‌ام:

وی مطلبی را در مورد اینکه آنتونی فلو، یکی از خداناباوران بزرگ چگونه اعتقاد پیدا می‌کند که خدایی می‌تواند وجود داشته باشد، نوشته بود و بحث‌مان از همانجا آغاز شد:

 

لرد کاوی: آنتونی فلو از خداناباوری به گونه‌ای از اعتقاد رسیده است که حتی خودش هم آنطور که اذعان داشته است نمی‌داند که چیست. او احتمالا در دنیای پیچیده ژنتیک گیج شده است اما ما می‌بایست آگاه باشیم. ببینیم که چه اتفاقی افتاده است:

هرکسی از پیچیدگی سخت‌افزارهایی که در کامپیوتر استفاده می‌شود حیرت می‌کند. برای کسانی که از علم الکتریسیته چیزی نمی‌دانند مثلا باغبان‌ها، آرایشگرها، پرستاران، زیست‌شناسان و فیلسوف‌ها این موضوع بسیار پیچیده و جذاب است، اما برای یک مهندس الکترونیک چطور؟

آیا تا به حال عمل قلب برای‌تان تعجب برانگیز نبوده است؟ و یا از عمل مغز که حتی نمی‌دانیم جراح چه می‌کند؟ آیا تا به حال برای‌تان فرد هدایت‌گر آپولو جالب نبوده است که با یک دستگاه آپولو را با هدایت از زمین روی ماه می‌نشاند؟ همین‌طور است علم زیست‌شناسی برای زیست‌شناسان اما برای مهندس‌ها و فیلسوف‌ها عجیب  و باور نکردنی به نظر می‌رسد. یک پدیده، برای متخصصین آن رشته چیزی بدیهی و ساده می‌تواند باشد اما برای کسانی که با آن رشته سر و کار ندارند، عجیب و پیچیده به نظر می‌رسد.

این قضیه در مورد داوکینز به عنوان یک زیست‌شناس و آنتونی فلو به عنوان یک فیلسوف صادق است. وقتی که فلو  می‌گوید من مجذوب پیچیدگی DNA شده‌ام یا چیزی مثل آن؛ وی درک عمیقی از DNA ندارد بلکه تنها مجذوب پیچیدگی آن شده است! بگذار حقیقت را ببینیم:

ما انسان‌ها به این سیاره پا می‌گذاریم و روی همین سیاره می‌میریم. ما اطلاعی از سرنوشت پس از مرگ‌مان نداریم و اگر به همین سادگی تمام شویم، برای‌مان تراژدی خواهد بود. همه می‌خواهند که باشند، ادامه داشته باشند. آیا می‌توانی تصور کنی که فردا وجود نداشته باشی؟ این موضوع آنقدر ناراحت کننده و دردناک است که فرد خودش را متقاعد می‌سازد که زندگی دیگری وجود دارد و نیز خالقی که آن دنیای ندیده را حکمرانی می‌کند. من نمی‌خواهم در اینجا بگویم که فلو از مرگِ با پایانِ تراژیک ترسیده است، ولی ممکن است وقتی که با پیچیدگی DNA یا چیزی مثل آن مواجه شده است راحت‌تر به یک باورمند تبدیل شده است و نیز نمی‌خواهد به زیست‌شناسانی چون داوکینز گوش فرا دهد (داوکینز پیچیدگی DNA را به زبان ساده‌تر برای عوام توضیح می‌دهد)! شاید! با این فرض باز هم فلو یک خداباور نیست بلکه یک Pantheist است، یک باورمند به علم و طبیعت. او معتقد است که نظم‌ها و ترتیب‌هایی وجود دارند که به نظر پیچیده می‌رسند. به هر حال دلایل فلو برای من هم متقاعد کننده نبودند، من از وی برای تغییر عقیده‌اش دلایل بهتری را انتظار داشتم.

نقد دوباره ای بر داستان یوسف و زلیخا: مطالعه ای علمی

آوریل 12, 2009 لُرد کاوی 12 نظر

مدتی پیش مطلبی درباره عدم صحت داستان یوسف و زلیخا نوشتم و اذعان داشتم که به دلایل روانشناختی، زنان نمی توانند با نگاه عاشق و فریفته مردان شوند. این موضوع را با مطالعه کتاب های روانشناسی مقایسه ای دریافته بودم و البته با زنان و دختران زیادی هم در این باره صحبت کرده بودم. نتیجه را اینگونه گرفتم که سی-چهل زن هرگز نمی توانند با دیدن یوسف به جای ترنج دستشان را ببُرند. خلاصه این شد که عده ای مطلب را خواندند (چه در وبلاگ فارسی و چه در انگلیسی) و گفتند صحیح می گویی. عده ای از زنان و دختران هم تایید کردند و گفتند چنین است که ما عاشق ظاهر در یک نگاه نمی شویم. اما دسته ای هم به مخالفت برخواستند (که البته اکثرا مذکر بودند) و گفتند در قرآن آمده است پس صحیح است!

خلاصه اینکه امروز مقاله ای را با عنوان “توجه سازگاریافته: شواهد برای تبعیض ادراکی وابسته به جفت یابی”1 یافتم و آن را در راستای همین موضوع دیدم. این مقاله در سال 2007 منتشر شده است و به بررسی توجه افراد به جذابيت دو جنس زن و مرد پرداخته است. یا به بیان دیگر میزان جذابیت ظاهری و تاثیر آن در جفت یابی. در این تحقیق نشان داده شده است که هر دو جنس مرد و زن، متوجه ظاهر زن می شوند و مي توانند به آن میخ می شوند اما هیچیک، اینگونه براساس ظاهر، متوجه مردان نمی شوند و ظاهر مرد جذابیتی نه برای مردها و نه برای زن ها ایجاد نمی کند. اين مقاله دلیل تکاملی این موضوع را هم تا حدودی روشن کرده است و آن اينکه مردان برای جفت یابی بهتر مجبور شده اند دارای این خصوصیت (متوجه ظاهر زن شدن) بشوند تا بتوانند جفتي مناسب براي خود برگزينند و زنان بدلیل اینکه زن زيباي دیگر، خطری بالقوه برای آنهاست و احتمالا باعث ربوده شدن دل همسرش می شود قابليت متوجه شدن به زنان زيباي ديگر را يافته اند!

این هم لینک مقاله که البته برای دسترسی می بایست آن را خریداری کنید. البته لينكي به صورت دسترسي مجاني به مقاله هم اينجا يافته ام، شايد بتوانيد استفاده كنيد.

 ————————————–
1. Adaptive attentional attunement: evidence for mating-related perceptual bias

عوامل تعیین کننده رفتار حیوانی (معرفی کتاب)

فوریه 21, 2009 لُرد کاوی 1 comment

کتاب “عوامل تعیین کننده رفتار حیوانی”1 که توسط خانم جوآنا کارترایت2 در سال 2002 میلادی منتشر شده است، کتاب پایه ای از نوع رفتارشناسی است. در این کتاب به چهار جنبه مطرح در زمینه رفتارشناسی حیوانی که البته بیش از صد تا صدوپنجاه سال قدمت ندارند اشاره کرده است. لذا، برای علاقمندانی که می خواهند با رفتارشناسی به صورت پایه ای آشنا شوند، کتابی عالیست. اما برای آن دسته از عزیزانی که مطالعاتی در این رشته داشته اند، احتمالا تکرار مکررات است!

فصل اول مقدمه ای کلی است؛ مفاهیم اصلی کتاب از فصل دوم آغاز می شوند. در این فصل با موضوعیت رفتار حیوانی از نقطه نظر تکاملی، به دستاوردهای علمی در این زمینه می پردازد که خواننده را با مفاهیم تکاملی “نوع دوستی”3 و “قلمروگرایی”4 در جانوران و چگونگی ایجاد آنها آشنا می کند.

فصل سوم در رابطه با موضوع شرطی شدن های کلاسیک5 و موثر6 است که نظریات پائولوف و اسکینر را در بستر تاریخی تشریح می کند. اکثر افراد با نظریه شرطی شدن سگ پائولوف ( ترشح بزاق شرطی شده) آشنایی دارند. در فصل چهارم به یادگیری اجتماعی اشاره دارد. در این فصل به نظریات مختلفی از جمله هوش در حیوانات و تئوری ذهن هم اشاراتی دارد.

اصولا کتاب، کتابی پایه ایست برای کسانی که می خواهند با رشته رفتارشناسی حیوانی آشنایی یابند. علاوه بر اینکه اکثر نظریات مطرح در این رشته را پوشش داده است، به بستر تاریخی ایجاد این نظریات هم اشاره داشته است.

پانوشت: عده ای از خوانندگان در رابطه با آنگونه از بحث هایی که در پست قبلی در رابطه با ذهن و درک از خدا اشاره شد ابراز علاقه کرده اند و دوستدار بحث هایی از این دست هستند. متاسفانه به دلیل گرفتاری های شخصی از جمله جابجایی، کمتر توانایی به روز رسانی دارم و احتمالا تا عید سال جدید که به منزل بازگردم، این اتفاق نیافتد. برای خالی نبودن عریضه شما را به ترجمه مقاله خوبی که سارا رها در وبلاگش در رابطه با همین موضوع خدا و ذهن گذاشته است ارجاع می دهم

پانوشت دوم: پس از ملاقات دوستمان میلاد و بحث شخصی که بین مان درگرفت، مدتی ست در این فکر غرق شده ام که چگونه و بر چه اساسی انسانها  یکدیگر را قضاوت می کنند؛ گاه قضاوت هایی اشتباه!

————————

1. Animal behavior determinants

2. Jo A Cartwright

3. Altruism

4. Territoriality

5. Classical Conditioning

6. Operant Conditioning

ذهن ها و خدایان: پایه ‌های شناختی مذهب (معرفی کتاب)

فوریه 5, 2009 لُرد کاوی 75 نظر

پنجشنبه، هفدهم بهمن هشتاد و هفت

توجه: قبل از اینکه به خواندن ادامه دهید، لازم به ذکر می‌دانم که بگویم این مطلب حاوی مفاهیمی است که احتمالا برای شمای خواننده چندان خوشایند نخواهد بود و اساسی‌ترین باورهای فردی‌تان را مورد چالش قرار می‌دهد. این “توجه”، برخلاف “توجه”های دیگری که بعضا در سایت‌های تبلیغاتی نوشته می‌شود، جنبه تبلیغاتی ندارد!

 

حدود شش ماه پیش بود که کتابی با عنوان “ذهن‌ها و خدایان؛ پایه‌های شناختی مذهب”1 به دستم رسید. با خواندن مقداری از مقدمه کتاب بسیار شیفته آن شدم، چرا که موضوعش در راستای مطالات گذشته‌ام بود و نیز از مسائل علمی-فلسفی-مذهبی، لذت زیادی می‌برم. اگر اولین پارسی زبانی نباشم که این کتاب را خوانده‌ام، از اولینِ آنها هستم و یقینا اولین پارسی زبانی هستم که این کتاب را معرفی می‌کند!

minds-and-gods

این کتاب محصول سال 2006 است که توسط Todd Tremiln نگاشته شده است. ایشان از محققین فعال در رشته علم شناخت مذهب2 هستند. اخیرا، یعنی تقریبا از نیمه دهه نود میلادی، تحقیق و تفحص در زمینه درک شناختی مذهب افزایش یافته است که نتایج بسیار چشمگیری هم به همراه داشته است. در این کتاب علاوه بر بررسی این دستاوردها به طور عام، به ارتباط مفهوم خدا (و تا حدودی هم مذهب) و ذهن انسان به طور خاص پرداخته شده است.

وقتی شش ماه پیش، به مطالعه این کتاب پرداختم، وقتی به حدود صفحه هفتاد از آن رسیدم نتوانستم جلوتر بروم؛ چرا که آنقدر این مسئله برایم سنگین بود که به مدتی زمان برای هضمش احتیاج داشتم! (در اینجا کمی ذکر وضعیت نابسامانم رفت!) این شد که رهایش کردم و شش ماه بر من گذشت تا با قضیه کنار آمدم و همین اواخر دوباره ادامه اش را گرفتم.

همانطور که می‌دانیم بشر در رابطه با مسئله مذهب و خدا (خدایان)، تا به امروز (تا قبل از 10 سال پیش یا حتی کمتر) با دو رویکرد برخورد می‌کرد: عده‌ای آنها را پدیده‌هایی می‌دانستند که جوهری ورای انسان دارند، چیزی مقدسند و حقایقی هستند که به خودی خود وجود دارند. این دسته معتقدین را می‌سازند که البته کم هم نیستند. دسته دوم کسانی هستند که به مذهب و خدا همچون ابزار و وسیله‌ای نگاه می‌کنند که ساخته بشرند برای استثمار و بهره‌کشی احساسی، اجتماعی، اقتصادی و غیره از دیگران! این دسته را ناباوران می‌سازند که آنها هم این اواخر کم نیستند!

اما این کتاب دیدگاه دیگری را بریمان به نمایش می‌گذارد؛ دیدگاهی واقعی‌تر و شاید هراس‌انگیزتر برای معتقدین و عجیب، تازه، سردرگم کننده برای ناباوران!

مهمترین مطلبی که این کتاب با توالی مناسب و دلایل کافی ذکر می‌کند این است که پدیده‌هایی فراطبیعی مثل خدا، خدایان، فرشته‌ها و غیره، محصولات جانبی تکامل ذهن انسان هستند و دیگر هیچ! به دیگر بیان اینکه، مذهب محصول جانبیِ فرهنگی پذیرش مفهوم خدایی است که پایه‌ای طبیعی دارد!

در فصل‌های اولیه، کتاب به چیستی خدا می‌پردازد و اینکه منشا خدا از کجاست و براساس وسیله‌ها و ابزارهای شناختی ذهن انسان همچون “دستگاه شناخت عامل”3 و “ماژول تئوری ذهن”4 جوابی جز ذهن انسان برای منشا خدا نمی‌یابد!

کتاب با داستان تکامل انسان5 آغاز می‌شود، شرایط محیطی انسان را تا حدودی توضیح می‌دهد و اینکه مغز آن به چه ابزارهایی برای مقابله با محیط اطرافش احتیاج داشته است. این ابزارها همان‌هایی هستند که منجر به باور ناخواسته و خودبه‌خود به موجوداتی مثل خدا و ارواح می‌شوند. برای مثال، ما همیشه برای اینکه در بازی نزاع طبیعت بتوانیم زنده بمانیم نیاز به ذهنی داشته‌ایم که کوچکترین صداها، تکان‌ها و اثرها را در محیط زیستمان شناسایی کند. اگر دیده باشید، وقتی که در تاریکی در خانه و حتی اتاق شخصی خودتان در حال قدم زدن هستید، اگر صدایی بشنوید یا چیزی ببینید، موجب هراس شما می‌شود، در حالیکه این اتفاقات در روز طبیعی‌اند. همین موضوع یکی از کارکردهای تکامل یافته ذهن ما برای شناسایی محیط است! نکته جالب دیگری که اشاره می‌کند این است که ذهن ما به صورت از پیش تعیین شده، این شواهد را به موجودات زنده یا عامل‌ها6 ربط می‌دهد! مسلما اگر در جنگلی راه بروید و صدایی در پشت درختی بیاید، ذهن شما فرض را بر موجود درنده‌ای می‌گذارد و شما با ترس بسیار سعی به دقت، دفاع یا فرار می‌کنید؛ هرچند که اگر آن صدا مربوط به شکستن شاخه درخت باشد! این عملکرد ذهن ناخودآگاهانه صورت می‌پذیرد و شما بر آن تسلطی ندارید (که همیشه فرض را بر این می گذارد که موجود زنده ای علت صداست). در ادامه کتاب به علت‌های تکاملی این موضوع اشاره می‌شود که بسیار جالبند.

پس از آن به تئوری ذهن اشاره می‌کند که چگونگی درک افراد از یکدیگر است: اینکه من با نگاه به دوستم، می‌فهمم که او هم می‌فهمد، درک می‌کند، و ذهنی دارد که همین مطالب هم در آن می‌گذرند! در ادامه به ریشه‌های تکاملی تئوری ذهن هم می‌پردازد و توضیح می‌دهد چرا این درک در ذهن موجودات و از جمله ما بوجود آمده است.

سپس با تلفیقی از این دو موضوع، موجودی را به ما معرفی می‌کند که چیزی نیست جز ساخته چنین ذهنی: خدایان!

اگر اثر، صدا یا هر چیز دیگری را ببینیم ولی نتوانیم آن را به یک عامل یا موجود خاص ربط دهیم؛ ذهن ما آن را به عاملی غیر واقعی ارتباط می دهد و اینگونه است که خدا، فرشته، جن و ارواح شکل می گیرند! خدا یک عامل است. از سوی دیگر براساس مدل تئوری ذهن از آنجایی که یک عامل است و عامل دارای ذهنی جداگانه است، خدا دارای ذهن می باشد! پس خدا عاملی است که دارای ذهن است!!!

 

البته چند ماه پیش درباره چگونگی باور به ارواح و این موضوع که ذهن، افراد را پس از مرگ هم دارای بقا درک می کند، مطلبی در مجله Scientific American MIND نوشته شده بود که شرح آن را در اینجا آوردم (ذهن و مسئله بقای پس از مرگ). در آنجا هم برای درک ذهن از ارواح، کاربردی همانند مسئله خدا ارائه شده است.

کتاب توضیحات کامل و خوبی را در مورد اینکه چگونه خدا در ذهن ما براساس چنین ابزارهای ذهنی خود‌به‌خود شکل می‌گیرد می‌دهد. پس از آن به این مسئله می‌پردازد که چطور می‌شود یک پدیده‌ای خدا می‌شود و دیگری مثلا  میکی‌موس7! چرا ما میکی‌موس را همچون خدا باور نداریم و نمی‌پرستیم! مگر آن هم موجودی نیست که تنها می‌تواند احتمالا وجود داشته باشد، پس چرا آن خدا نشد؟ در این قسمت به ذکر خصوصیاتی می‌پردازد که اصطلاحا معکوس-شناخت-شهودی8 هستند. یعنی تصوراتی هستند که برخلاف واقع درک می‌شوند. مثلا کتابی که شنا می‌کند، جز تصورات و ادراکات معمول ما نیست. در همین راستا بدلیل اینکه ذهن انسان توانایی درک همه دانش‌ها را ندارد و خود انسان توانایی همه کارها را، اگر کسی دارای این توانایی‌ها را بیابیم، برایمان موجودی است که با درک ما از پدیده‌ها به مخالفت می‌پردازد. موجودی که نیمه حقیقی (قابل درک مستقیم) و نیمه غیر حقیقی (مثلا با توانایی های غیر معمول) باشد، در ذهن انسان ماندگاری خاصی می‌یابد. خدا نیز موجودی است که هم خصوصیات آدمی دارد و هم غیر آدمی!!!

کتاب توضیحات زیادی را در مورد این موضوع می‌دهد که خدا در ذهن انسان برخلاف آن چیزی که مفسرین مذهبی می‌گویند، جنبه انسانی دارد! یعنی ما خدا را در زندگی روزمره‌مان همچون فرد مهربان دیگری که همیشه همراه‌مان است و به ما مشاوره می دهد، با ما حرف می زند و با او حرف می زنیم می‌دانیم. گاهی خوشحال است و گاهی عصبانی، گاهی گرسنه است (در دین یهودیت) و گاهی قربانی می‌خواهد (تا بدین جا صفات معمولی هستند که ذهن ما به راحتی درک می کند)! از سویی دانا به تمام دانش‌هاست و توانا بر همه چیز (یعنی صفاتی که با درک مستقیم صورت نمی گیرند). این دو خصوصیت هستند که خدا را موجودی خدایی می‌کند.

 

میان‌نوشت:

متاسفانه من در آن مقام نیستم که مسائل را همچون متخصص این رشته بیان کنم و خودم هم متوجه هستم که شاید این متن  به درک مناسبی برای خواننده نیانجامد، اما حق بدهید که یک کتاب دویست صفحه‌ای را نمی‌توان در چهل خط توضیح داد. بقیه‌اش را به خودتان محول می‌کنم!

 

به‌طورخلاصه، در ادامه کتاب به جنبه‌های اجتماعی مذهب و عملکرد خدا در جنبه‌های اقتصادی و اجتماعی انسان و جامعه انسانی می‌پردازد. خدا و مذهب را عاملی برای تعاملات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی می‌داند و نه بالعکس؛ که البته توضیحاتش متقاعد کننده و جالبند.

 

این کتاب به جنبه‌های فلسفی‌ای که این درک از خدا برای بشر خواهد داشت، اشاره‌ای نکرده‌است؛ اما آنچه که عیان است، چه حاجت به بیان است.

این کتاب به عنوان مقدمه‌ای بر رشته علم شناختی مذهب است و برای علاقمندان می‌تواند به عنوان منبعی مفید باشد.

 

پانوشت: این کتاب دومین تکان محکم ذهنی را به من زد و این دومین بار بود که بسیار آشفته شدم. در ضمن من به آن دسته از افرادی که به ترجمه کتاب‌ها می‌پردازند توصیه ترجمه این کتاب را می‌کنم که به عنوان منبع مفیدی برای پارسی‌زبانان واقع خواهد شد. اما از آنجایی که احتمالا ارشاد اسلامی چندان به چاپ چنین کتاب‌هایی علاقه نشان نمی‌دهد، توصیه می‌کنم که به جای ترجمه کتاب‌هایی از جمله “پندار خدا“، به ترجمه کتاب‌هایی همچون این یکی دست زده شود تا با این مقولات با دیدی نه از سر غرض، بلکه علمی توجه شود. این موضوع بدین دلیل نیست که من مخالف با ریچارد داوکینز و نظریاتش هستم، خیر، ایشان یکی از افراد محبوب و مورد علاقه من هستند اما بنده چندان از کتاب اخیرشان که شرح نقدش را در اینجا دادم، لذت نبردم!

باشد که مورد توجه کتاب‌خوان‌ها، دوست داران دانش و نظریات جدید قرار گرفته باشد!

 —————————–

یکی از دوستان خوبم، میلاد، در مورد این مطلب نظری گذاشتند که مطلب برایشان چندان جدید نبوده است و قبلا هم به صورت های مختلف دیگری، در جاهای دیگری، چه از عرفا گرفته تا روشنفکران امروزی و دیروزی، توسط دیگران بیان شده است. اینها باعث شد که من متوجه شوم به خوبی نتوانسته ام مفهوم کتاب را بیان کنم. این شد که کمی پستم را ادامه می دهم:

اول اینکه این کتاب به خوبی توضیح می دهد که پدیده های ورا طبیعی تماما جنبه ذهنی دارند و اگر عارفی و یا روشنفکری در جایی در حال صحبت از پدیده خدا، به هر شکل آن، است، از آن فاکتور ذهنی اش بهره جسته است. این فرایند آنچنان تکامل یافته که مثلا خوابیدن تکامل یافته است. ما نمی توانیم بیش از مدتی بیدار بمانیم و احتیج به خواب پیدا می کنیم. این کارکرد مغز ماست که برای ترمیم بافت های آسیب دیده اش، بگوییم اعصابش، فرد را دچار خواب می کند تا آنها را ترمیم کند. امر خوبیدن برای ما اجتناب ناپذیر است!

باور به موجوداتی همچون خدا، خدایان و فرشتگان هم محصول جانبی تکامل ذهن ما هستند که اجتناب ناپذیرند. و این اجتناب ناپذیری در ذهن همه افراد وجود دارد و دلیلی بر آن هم این است که افراد بشری در جای جایِ زمین به پدیده ای چون خدا باور پیدا می کنند. و این موضوع که به وجود خدا باور داشته باشیم، کار خاصی نیست چرا که در راستای عملکرد ذهن مان است. اینکه فرد خداناباور شود کاری است سخت و انرژی خواه!

قضیه تمام شده است و جایی نه برای خدای شریعتی می ماند، نه خدای طریقتی و انواع اقسام اعتقادات و باورها در زیر مجموعه ای از کارکرد ذهنی قرار می گیرد. و وقتی هم که به بررسی ریشه این باورها می رسیم، بین خداباوری مسیحیان که مسیح پسر خداست، خداناباوری بودائیان که بودا مصلح اجتماعی بود، شیطان.پرستی شیطان.پرستان وعلم باوری آتئیست ها از لحاظ عملکرد ذهنی تفاوتی وجود ندارد! همگی از یک سیستم واحد و یکسان استفاده می کنند.

 

نیز براساس این کشفیات، بین اعتقاد به وجود خدا و اعتقاد به وجود تام و جِری، تفاوتی از نظر ذهنی وجود ندارد! خدا به یک پدیده ساده و قابل ردیابی تبدیل می شود. حال خواهی معتقد باش، خواهی نباش! این تنها مثل این است که به قول داوکینز، اعتقاد داشته باشی که در انتهای باغ شما، پلنگ صورتی وجود دارد یا ندارد!

اما نکته اینجاست که بدلیل تکامل این ذهن، باور به یک پلنگ صورتی که در انتهای باغ است، نه تنها بسیار محتمل است که بسیار باور پذیر است، چرا که عملکردی مغزی و خودبه خود است. و این است آن علت همگانی بودن باور به خدا در بشر!

 

————————–

1. Minds and Gods: Cognitive Foundations of Religion

2.Cognitive Science of Religion

3.Agent Detecting Device

4. Theory of Mind Module

5. Homo sapiens sapiens

6. Agents

7.Mickey Mouse

8. Counterintuitive

مکاشفات و وحی‌های شبانه: بررسی یک رویا

ژانویه 14, 2009 لُرد کاوی 5 نظر

چهارشنبه، بیست و پنجم دی‌ماه هشتاد و هفت

امروز حدودا قبل از ظهر بود که خواب دیشبم را به ناگاه به خاطر آوردم و آن هم هنگامی بود که شعری از دوران انقلاب بر سر زبانم افتاده بود و می‌خواندم “بگذرد این روزگار …، بار دگر روزگار چون شکر آید!”.

البته در رابطه با این مفهوم روزگار شیرین و شکروار در اندیشه بودم که وجه تسمیه‌اش را پیدا کنم. متاسفانه نتوانستم. البته اگر دسترسی به کیک زرد، پیروزی در جنگ سی‌وسه روزه، شکست آمریکا در عراق و این‌گونه مسائل را در نظر آوریم، متوجه شیرینی‌های روزگار هم می‌توان شد. واقعا ناشکری زیاد می‌کنیم. اما نکته دیگر که در شعر وجود دارد این است که “بار دگر” به کدام مقطع زمانی از تاریخ ایران برمی‌گردد؟ کدام زمان بوده است که دوران شیرین معاصر را به آن پیوند داده‌اند؟

خوب که فکر می‌کنم دوران قاجاریه را نمی‌توانم شیرین بیابم و از آنجا که شعر محمدرضا شاه را “دیو”ی می‌نامد که با خروجش “فرشته در آید”، پس دوران پهلوی هم نمی‌تواند باشد. این موضوع در پاره‌ای از ابهام می‌ماند. البته شاید بتوان آنرا به فتح شیرین ایران توسط اعراب در دوره عمر پیوند زد!

 

خلاصه با خواندن این شعر یاد امام ملت افتادم و خواب شب گذشته. در آن خواب امام که عالِم گرانقدری بودند، مرا در این اندیشه غرق کرده بودند که ایشان آیا در علوم جدید هم دستی دارند یا خیر. خود را نمی‌دانم چطور در حضور ایشان یافتم و ایشان صحبتی کردند و فرمودند “من به عنوان آنزیم (Enzyme) برای این انقلاب بوده‌ام!”

سخن ایشان مرا در خواب بسیار دگرگون ساخت و به اندیشه انداخت و دیری نپایید که متوجه منظور عمیق ایشان شدم. آنزیم‌ها با کاهش انرژی فعال‌سازی واکنش‌ها باعث افزایش در سرعت واکنش می‌شوند. مثلا از مثال کتاب بیوشیمی لنینجر (Lehninger) استفاده می‌کنم که می‌فرماید، قند و اکسیژن در شرایط معمولی واکنش نمی‌دهند و اگر هم بدهند، سالیان سال طول خواهد کشید تا ذره قندی در مجاورت هوا بسوزد. اما همین قند توسط آنزیم‌های بدن، توسط اکسیژن به سارگی سوخته می‌شود و تولید انرژی می‌کند! در این شرایط آنزیم باعث کاهش انرژی لازم برای انجام این واکنش می‌شود.

حال امام نیز خود را آنزیمی برای این انقلاب دانستند و چه هوشمندانه به این موضوع اشاره کردند. اگر انقلاب ایران را یک واکنش بنامیم که انرژی زیادی برای انجام ‌می‌خواسته است، حضور امام و ورود ایشان در دوازده بهمن، منجر شد که سرعت انقلاب افزایش یابد و با خسارات و تلفات کمتری به وقوع پیوندد. که اگر ایشان نمی‌بود، شاید انقلاب به این سادگی صورت نمی‌پذیرفت و خون‌های زیادی بایست داده می‌شد.

و اینگونه بود که امام به نقش آنزیمی و کاتالیزوری خود اشاره‌ای به جا و علمی فرمودند.

 

بسیار خوشحالم از اینکه “زیگموند فروید” حدود صد سال پیش با نظریاتش در رابطه با رویاها ظهور کرد، وگرنه اکنون این سخن را چیزی جز مکاشفه نمی‌دانستم.

برای آن‌هایی که با روش تفسیرهای خواب فروید آشنایی ندارند، همین را باید بگویم که وی به دنبال موارد و مسائلی می‌گردد که سرنخ‌های ایده‌های خواب را پیدا کند، پس از ادغام‌های ناخودآگاهانه، آن‌ها را تجزیه و تحلیل کند.

این رویا تنها به مطالعه زیاد من در مبحث آنزیم‌های بیوشیمیایی و صحبت از دهه پر فروغ فجر برمی‌گردد که برای خودم ردیابی‌اش بسیار روشن است. اینجا تنها بار دیگر به قدرت ناخودآگاه پی می‌برم که از دو ایده بسیار دور، چه کمپلکس منطقی، زیبا و جالبی می‌سازد.

آن شعری هم که بر زبانم هنگام صبح‌گاه افتاد، ارتباطی به ناخودآگاهم داشته است و چیزی در ذهنم بوده است!

 

 

شناخت چیستی مردان: دستورالعملی برای زنان(معرفی کتاب)

دسامبر 5, 2008 لُرد کاوی 1 comment

جمعه، پانزده آذر هشتاد و هفت

چند مدت پیش نقدی در رابطه به داستان یوسف و زلیخا نوشتم و اساس قضیه جذابیت یوسف برای زنان را مردود دانستم. اما از آنجایی که توضیح چندانی نداده بودم، دوستان خواستار منابعی در رابطه با درک مرد و زن از یکدیگر شدند و این شد که اولین کتابی را که با آن برخورد نمودم و از نظر گذراندم را اینجا برای معرفی آوردم. و چنین است معرفی آن کتاب:

جناب David Deida نویسنده سری کتاب‌های روابط بین زن و مرد، کتابی تحت عنوان “چیزی مردانه: دستورالعمل برای زنان”1 را در سال 1997 منتشر ساخته‌اند که به تحلیل مردها برای زنان می‌پردازد.

وی در این کتاب با دسته‌بندی شخصیت هر فرد اعم از مذکر و مونث به دو قسمت زنانه2 و مردانه3، به بررسی رفتارهایشان می‌پردازد و با سئوال‌هایی بسیار کاربردی، سعی به توضیح مردها برای زنان می‌کند. این کتاب البته بیشتر مناسب زوج‌های متاهل است اما در دیگرگونه‌های روابط هم، برای دختران مفید است.

این کتاب به زنان و دختران کمک می‌کند که چیستی مردها و چگونگی حالات و رفتارهای‌شان را درک کنند و نیز به آنها راه حل‌های مناسبی برای جلب توجه و فریفتن مرد‌ها می‌دهد.

البته این کتاب برای مردها هم می‌تواند حاوی مسائل جدید و جالبی باشد و به درک متقابل آن‌ها هم کمک بسیاری می‌کند. (که برای من هم چنین بود).

برای مثال این کتاب به چنین سئوالاتی که از دیدگاه زنان مطرح هستند پرداخته است: “چرا کارهایش (تماشای تلویزیون) برایش مهمتر از من هستند؟”، “چرا او از سرسپردگی واهمه دارد؟”، “چرا با هم بسیار مشاجره داریم؟”، “چگونه باید عمل کنم که جذاب به نظر برسم؟”، “آیا در بعضی از مردها زنانگی بیشتری وجود دارند؟”، “چرا مردها از زنان می‌ترسند؟”، “او واقعا از من چه می‌خواهد؟” و غیره.

 

این لینک دانلود کتاب (368 kb) است هرچند از نظر حق نشر کار خطایی است؛ اما این‌بار را نادیده می‌گیریم. 

در صورت عمل نکردن لینک، اینجا یا اینجا کلیک کنید و سپس بر روی نوشته “Request Download Ticket” کلیک کنید تا عبارت به کلمه “Download” تغییر یابد. آنگاه با کلیک روی آن، فایل را روی کامپیوتر خود ذخیره نمایید.

———————————

1. it’s a guy thing: Owner’s manual for women

2. Feminine

3. Masculine

نقد داستان یوسف و زلیخا: بررسی تفاوت روانشناسی عشق در دو جنس مرد و زن

اکتبر 18, 2008 لُرد کاوی 11 نظر

شنبه، بیست و هفت مهر هشتاد و هفت

داستان یوسف و زلیخا و آنچه که به عنوان مجموعه “یوسف پیامبر” از تلویزیون ملی ایران پخش می‌شود، از جنبه‌های بسیاری قابلیت نقادی دارد و از آن جمله است زیبایی بسیار یوسف و استیصال زنان در برابر وی!

متاسفانه بنده تا به حال این مجموعه را تا شب گذشته مشاهده نکرده بودم و به طور اتفاقی آن را دیدم. داستان این قسمت از این قرار بود که یوسف که از دست نفسانیات زلیخا به خواست خود و امر خدا رهایی جسته است تبرئه است و تمامی افراد، زلیخا را به جهت میل جنسی که در خود نسبت به وی حس کرده، گنهکار و مایه ننگ می‌دانند. زلیخا هم برای اینکه خود را تبرئه کند، مهمانی‌ای برپا می‌کند و جمیع زنان اشراف را دعوت می‌کند تا لحظه‌ای یوسف را به آنان بنماید. اینچنین می‌شود که در مهمانی به هر یک چاقو و ترنجی عرضه می‌دارند و در همین حین یوسف وارد شده، تالار را تا به انتها می‌پیماید و سبد میوه را جلوی زلیخا قرار می‌دهد. در همین چند لحظه، تمامی زنان فریفته زیبایی بیش از حد وی شده، از خود بیخود می‌شوند و همگی دست‌هایشان را می‌برند! همه به سخن از زیبایی و فریبندگی یوسف زبان می‌گشایند.

و اینجا دقیقا جایی است که از لحاظ روان‌شناسی نشان ‌می‌دهد که صحت ندارد و شاید ساختگی‌ است! متاسفانه پردازنده داستان که مطمئنا مرد است، این داستان را از دیدگاه مردانه پرداخته است چرا که فرآیند ایجاد علاقه در زنان و مردان بسیار متفاوت است! شاید زن‌ها با دیدن مرد یا جوانی که سیمای بسیار داشته باشند به وی متوجه شوند و در نگاه اول برایشان جلب توجه کند، اما عاشق نمی‌شوند چه برسد که فریفته و از خود بیخود شوند!

البته این موضوع در مردان به عکس است، چرا که آنها می‌توانند در لحظه‌ای و با یک نگاه عاشق شوند.

متاسفانه کارگردان نیز یک مرد است و از دیدگاهی تماما مردانه به این صحنه پرداخته است: برای نشان دادن زیبایی یوسف، از پاهایش شروع می‌کند و به بالا می‌آید تا ناگهان به سیمای ملکوتی‌اش برسد! ایشان پیش خودشان خیال کرده‌اند که در حال خلق اثری برای Fashion Show هستند! از دیدگاه هیچ زنی هم بهره نجسته و تنها دیدگاه مردانه خویش را بر اثر تحمیل کرده است. اینگونه زیبایی‌ها تنها برای مردان جذاب است و بس!

اگر از تمامی زنانی که این قسمت را دیده‌اند سئوالی بپرسید که به نظرتان جالب آمد، مسلما این شیفتگی زنان را درک نخواهند کرد و برایشان عشق زنان به جمال یوسف مبهم خواهد بود چرا که هیچ زنی اینگونه عاشق نشده و نمی‌شود.

این‌ها نشان از آن دارد که پردازنده داستان یا مرد بوده است و یا اینکه از روانشناسی زنان اطلاعی نداشته است.

و مگر نه آن است که خداوند مرد است؟!!

ذهن ومسئلهء بقای پس از مرگ

اکتبر 2, 2008 لُرد کاوی 2 نظر

پنجشنبه، یازدهم مهر هشتاد و هفت

امروز در کمال تعجب به جای اینکه ویژه‌نامه “ذهن” مجله Scientific American به دستم برسد، خود مجله به دستم رسید! نمی‌دانم آیا اشتباه فرستاده‌اند یا اشتباه درخواست صورت گرفته است!

از این موضوع که بگذریم، در شماره این ماه مجله مطلبی با عنوان “هرگز نگو بمیر؛ نمی‌توانیم مرگ را تصور کنیم1 چاپ شده است که در ابتدا بسیار جذاب به نظر می‌رسد، اما مطالب جالبی را ابراز نمی‌دارد.

در این مقاله، نویسنده خود شیفته آن، Jesse Bering، رئیس موسسه ادراک و فرهنگ دانشگاه کوئینِ بلفاستِ ایرلند2، مروری بر مطالعاتی که در این زمینه صورت گرفته است می‌کند که چرا فکر می‌کنیم پس از مرگ وجود خواهیم داشت و از بین نمی‌رویم. وی به این موضوع اشاره می‌کند که این گرایش به بقای پس از مرگ نه به دلیل بُعد مذهبی و نه به دلیل بُعد احساسی ایجاد می‌شود، بلکه به دلیل آگاهی و یا خودآگاهی است که همراه ماست و اجتناب‌ناپذیر.

توضیح می‌دهد از آنجا که ما دارای خودآگاهی شده‌ایم، رهایی از این خودآگاه امکان‌پذیر نیست و ما نمی‌توانیم به هیچ‌وجه عدم وجود خودآگاه (که اینجا از مقوله ناخودآگاه متفاوت است) را تجربه کنیم. پس تجربه مرگ غیر ممکن است. برای ما شاید مرگ همچون یک تحلیل یا اُفت به سوی عدم خودآگاه باشد اما آنگاه که اتفاق می‌افتد، دیگر مغز و کارکرد ذهنی‌یی نیست که آن را تجربه کند.

آزمایشات زیادی بر روی کودکان سنین پایین انجام داده‌اند که همگی نشان از آن دارند که بدون توجه به گرایشات مذهبی یا غیر مذهبی، کودکان همگی به بقای ذهنی فرد پس از مرگ اذعان دارند و این موضوع به گرایشات مذهبی و نیز باورهای فرهنگی که هنوز درگیرش نشده‌اند ارتباطی ندارد. این موضوع صرفا امری ذهنی است که البته در این مقاله به جنبه‌های تکاملی این قضیه هم اشارات مناسبی نشده است.

مقالهء چندان پرمایه‌ای نبود و توضیحی بیش از موضوعش نمی‌دهد.

 

—————————

1. Never Say Die: We Can’t Imagine Death

2. Director of Institute of Cognition and Culture at Queen’s University in Belfast

خورشید گرفتگی جزئی در ایران در 11 مرداد 87

چهارشنبه، نهم مرداد هشتاد و هفت

در تاریخ جمعه، یازدهم مرداد هشتاد و هفت، مصادف با اول آگوست 2008، یک خورشید گرفتگی در نیمکره شمالی زمین به وقوع خواهد پیوست. آغاز کلی این خورشید گرفتگی حدود ساعت 12:30 به وقت تهران ( UTC 08:04) خواهد بود که به مدت چهار و نیم ساعت به طول می انجامد. تقریبا از ساعت 2 بعد از ظهر، تا 3:30 متمرکز تر خواهد بود. خورشیدگرفتگی اصلی در زمان 2:50 به وقت تهران است که مدت زمان آن 2 دقیقه و 27 ثانیه خواهد بود.

این خورشید گرفتگی که به صورت کامل خواهد بود (البته نه در ایران)، در شمال کانادا آغاز شده، در وسط روسیه و غرب مغولستان و چین قابل مشاهده خواهد بود.

قابل توجه ایرانیان عزیز اینکه همانطور که در تصویر انیمیشنی تهیه شده ناسا مشاهده می فرمایید، در ایران نیز به صورت جزئی آن را خواهیم داشت.

 August 2008 Eclipse

از همین جا توصیه اکید می کنم که هرگز با چشمان غیر مسلح (با چشم معمولی) به خورشید گرفتگی نگاه نکنید چرا که احتمال آسیب دیدگی دائمی و جدی چشم وجود دارد. از عینک های مخصوص و یا ابزار دیگر (نمی دانم عکس های رادیولوژی چشم را کاملا محافظت می کنند یا خیر) استفاده کنید. البته راه بهتر آن این است که از طریق اینترنت و یا تلویزیون مشاهده نمایید و من این را پیشنهاد می کنم. پیشنهاد دیگرم عکاسی و یا فیلمبرداری است که این هم روشی غیر مستقیم و مناسب است.

Categories: خبر, علمی برچسب‌ها,

جستجوی خدا در مغز

جولای 19, 2008 لُرد کاوی 2 نظر

کشفیات جدید در زمینهء علم اعصاب در حال تغییر اساسی دیدگاه ما نسبت به زندگی است. آیا خدا تنها در ذهن ماست؟ آیا تجربیات خروج روح از بدن، مربوط به جهان خارج می شوند و یا تنها در ذهن ما اتفاق می افتند؟

حدود شش ماه پیش، مجله Scientific American، مقاله ای را با عنوان “جستجوی خدا در مغز” منتشر کرد که به مسئله ذهن و مفهوم ذهنی خدا (یا هر چیز معنوی دیگر) پرداخت. اکنون حضور ذهن چندانی از آن ندارم، اما چند روز پیش، مقالهء فارسی جالبی را با عنوان “تجربه دینی در مغز” از نظر گذراندم که در مورد مسائل مورد بحث در رابطه با چگونگی تجربه معنوی مغزی توضیح می دهد.

 

دکتر مایکل پریسینگر1 از محققین تراز اول این زمینه هستند که برای ایجاد تجربه های معنوی (خروج روح از جسم، حضور معنوی خدا، دیدار با فرشته ها، پیامبران، رویت نزدیکان فوت شده و غیره) دست به اختراعی زده اند. ایشان به وسیله ایجاد امواج الکترمغناطیسی و تحریک لُب آهیانه ای مغز، فرد را دچار چنین تجربه هایی می کنند!

نویسنده ستون شکاکیت در مجله علمی Scientific American، مایکل شرمر2 به سراغ پرفسور پریسینگر رفته و درباره این موضوع در یک مستند شش دقیقه ای توضیحات جالبی می دهد که در زیر می توانید مشاهده کنید:

 

————————–

1. Michael Presinger

2. Michael Shermer

بازتاب مردم: علمِ تازهِ چگونگی ارتباط با دیگران (معرفی کتاب)

جولای 4, 2008 لُرد کاوی 2 نظر

دانشمند علم عصب شناسی Marco Iacoboni از دانشگاه UCLA کتابی1 را دو ماه (May 13 2008) پیش در مورد موضوعی جدید و تازه به چاپ رسانیده است. در این کتاب ایشان نظریه جدیدی در مورد دریافتی که از چگونگی فکر کردن و احساسات دیگران بدست می آوریم را توضیح می دهند. به بیانی دیگر اینکه چگونه از لحاظ مغزی، به این دریافت می رسیم که دیگری چه احساس و یا فکری دارد. مثلا اینکه کسی لبخند می زند، چه احساسی دارد. ما این ادراکات را به طور پیش فرض و به خوبی از دیگران داریم. جناب Iacoboni چگونگی این موضوع را به عملکرد اعصابی به نام اعصاب آیینه2 ارتباط می دهد و اینکه آنها چگونه دنیای خارج را تقلید می کنند.

خیلی ها این کتاب را انقلابی در علم نورولوژی دانسته اند و حتی آن را بهترین کتاب سال در این زمینه خوانده اند. البته بعضی هم اشاره داشته اند که کتاب بیشتر به حواشی رفته است و این دانشمند ایتالیایی به خوبی بر روی قضیه تمرکز ندارد، بلکه بر تاریخچه کشف اعصاب آیینه ای و داستان های جانبی آن بیشتر مانور می دهد.

نیویورک تایمز در مورد این کشف نورولوژیک چنین نوشته است که “این کشف در حال لرزاندن نظم های علمی بسیاری است و در حال تغییر فهم ما از فرهنگ، روانشناسی و فلسفه است …”.

از نکات جالبی که در راستای این کشف بیان شده است –نمی دانم که کتاب به آن اشاره دارد یا خیر- موضوع اختلالات در افرادی همچون کودکان اوتیسم3 است که ارتباط مناسبی را با محیط اطرافشان پیدا نمی کنند و اختلال در تکلم و ارتباط با دیگران دارند. این موضوع فرضی را ارائه می دهد که اعصاب آیینه ای در این افراد به درستی کار نمی کنند چرا که عمل آنها تقلید محیط می باشد و از کارکردهای مهم شان اجتماعی شدن فرد است. و همانطور که می دانیم این افراد اجتماعی نیستند.

در مصاحبه ای که Scientific American با Iacoboni انجام داده است در مورد مسئله فیلم ها و بازی های خشن از وی می پرسد که آیا ذهن ما آنها را تقلید می کند یا خیر. پاسخ می دهند که بلی و این مسئله بسیار نگران کننده است و می بایست مواظب باشیم که چه چیزی را تماشا می کنیم. شواهدی رفتاری متقاعد کننده ای بین ارتباط خشونت رسانه ها و تقلید خشونت در افراد وجود دارد. اما تغییر ساختار رسانه ها کار ساده ای نیست و جامعه می بایست به طور زیر پوستی به کاهش این مقولات بپردازد.

  

پانوشت:

متاسفانه بنده این کتاب را ندارم و آن را در لیست تهیه کتاب های چندین و چند فوریتی ام می گذارم.

  

————————–

1. Mirroring People: The New Science of How we connect with others

2. Mirror Neurons           

3. Autism

چگونه خلاقیتمان را افسار گسیخته کنیم

امروز بعد از مدتها سری به وب سایت Scientific American زدم و مقالات جدیدش را از نظر گذراندم. یکی از مقلات جالب در مورد خلاقیت و اتخاذ آن در زندگی روزانه بود. این مقاله به صورت مصاحبه ای است که توسط ویراستار مجله با سه تن از کارشناسان مقولهء خلاقیت صورت گرفته است. مقاله عالیست و بنده به آنهایی که توانایی مطالعه انگلیسی دارند، خواندنش را توصیه می کنم. 

Scientific American MIND

یکی از ایده های جالبی که در این مقاله در مورد به چنگ آوری ایده ها (Capturing) به آن اشاره شده است، نوشتن در هنگام صبح و دقیقا پس از برخاستن از خواب است. می دانیم که هرکس این وضیعت پس از خواب که ذهن فعالیت مناسبی دارد را تجربه کرده است.

نکته دیگر قابل توجه، خواستنِ خلاقیت است چرا که شاید خلاقیت با شانس نیاید (که معمولا هم نمی آید).

مقاله در مورد پرورش ذهن خلاقانه کودکان هم ایده های خوبی را ارائه می کند. مثلا اینکه از آنها بخواهیم تصمیم بگیرند تا اینکه برایشان تصمیم بگیریم و نیز به پرسش هایشان به طور مستقیم پاسخ ندهیم، بلکه همراه با آنها به جستجوی پاسخ به گونه ای هدفمند بگردیم.