بایگانی

Archive for the ‘ایران’ Category

محسن نامجو: پنج سال محکومیت زندان

جولای 21, 2009 لُرد کاوی 4 دیدگاه

محسن نامجو، آهنگ‌ساز، نوازنده و خواننده‌ی متفاوت ایرانی است که در سبک سنتی و تلفیقی فعالیت می‌کند. وی اخیرا به پنج سال زندان محکوم شده است که البته و خوشبختانه این حکم به صورت غیابی صادر شده است چرا که وی اکنون در وین سکونت دارد.

موسقی نامجو متفاوت است و این تفاوت مثل همه نوآوری‌ها که همیشه با مخالفت مواجه می شود، با مخالفت‌های بسیاری مواجه شده است.



حکم زندان پنج‌ساله او به این دلیل است که ادعا شده است وی یکی از آیات قرآن را در یکی از آهنگ‌هایش خوانده است و با این کار به قرآن اهانت کرده است. به هر حال این رویه برخورد ج.ا. ایران با هنرمندان است و انتظار بیشتری هم از آن‌ها نمی‌رود؛ کسانی که خود را هنرمند، استاد موسقی، مُدرک موسقی و منتقد موسقی‌ می‌دانند که البته با تحصیلات حوزوی به این افتخارات رسیده‌اند! کسانی که انواع برچسب‌های کذب را به انواع موسقی‌ها می‌زنند؛ آن بزرگان و مُدرکانِ ارشادیِ موسقی.


شخصا تا مدت‌ها محسن نامجو را نمی‌پسندیدم و این عدم پسند به علت نقد وی نبود بلکه به این دلیل بود که هرگز وقتی برای شنیدنش نگذاشته بودم. اما اکنون در خواننده بودن او لحظه‌ای تردید ندارم و سبک او را می‌پسندم.


آهنگی که نامجو به خاطر آن به زندان محکوم شد. (آهنگ گیس)


آهنگ‌هایی دیگر از نامجو:

زلف بر باد

جبر جغرافیا

سیم باند


پی‌نوشت: آشنایی من با نامجو توسط آن دخترک مهربان که چشمانی معصوم داشت، صورت گرفت که هر وقت نامجو را می‌شنوم به یادش می‌افتم. امیدوارم هر کجا که هست با همسرش خوشحال باشد.

همه چيز به نفع اسلام مصادره مي‌شود!

جولای 3, 2009 لُرد کاوی 5 دیدگاه

 

1. جدايي نخبگان و فرهيختگان از دولت و حكومت، منبع

2. دلخوري حدود نيمي از مردم از دولت،

3. عدم اطمينان ملت به دولت و حكومت،

4. ايجاد فضاي بدبيني به تمامي فعاليت‌هاي حكومتي-دولتي، حتي اگر فعاليت‌شان حقيقتا از روي دلسوزي باشد،

5. بوجود آمدن ترديد و ناباوري عمومي،

6. فرار سرمايه و سارمايه‌گذار از كشور،

7. بحران اقتصادي و سقوط چندين شاخص اقتصادي، منبع

8. بروز شدت در بحران بيكاري،

9. تعطيلي قريب‌الوقوع بسياري از مراكز اقتصادي وابسته به دولت،

10. بروز سه شكاف: شكاف در بين سياستمداران، شكاف بين حكومت و مردم، شكاف بين مردم و مردم

11. بروز دلخوري بين مراجع تقليد، منبع

12. واكنش كشورهاي به اصطلاح قدر جامعه جهاني حال حاضر، منبع

 

در عوض:

اسلام پيروز است!

 شنيده‌ام آقاي موسوي فرموده است: “مسئولیت دینی ماست که نگذاریم انقلاب و نظام به آنچه اسلام نمی‌پسندد استحاله بیابد.”

آقاي موسوي، برادر عزيز، اسلام همين را مي‌پسندد! مگر اسلام جز دستورات ولي‌امرش را اجابت كرده است؟ كه ايشان طبق بيانات حجت السلام خاتمي در نماز جمعه گذشته، نماينده امام زمان در زمان غياب ايشانند و امام غايب نيز نماينده الله هستند. مگر اسلام خطايي را جز تماميت‌خواهي‌اش انجام داده است؟ برادر برو خودت را درست كن، اسلام درست است!

Categories: ایران, سیاسی

بر انتخابات و من چه گذشت

جولای 2, 2009 لُرد کاوی 1 دیدگاه

مي‌گويند اين مردم در نتيجه انتخابات اثري نداشته‌اند، چندان موافق نيستم. مي‌گويند حق‌شان خورده شده است، مي‌گويند تقلب شده است؛ احتمال دارد صحت داشته باشد اما به نظر مي‌رسد در نتيجه تقلب نشده است، بلكه در تعداد راي تقلب شده است. به نظرم آقاي احمدي‌ن‍ژاد براي رياست جمهوري راي مي‌آورد اما نه اين همه. رهبري هم در سخنراني‌اش چنين چيزي را ابراز كرد كه گوييم سه ميليون تقلب شده باشد، اما يازده ميليون كجا!
من در طي دو سال اول دوره اول رياست جمهوري احمدي‌نژاد ناراحت بودم كه او به اين مقام رسيده است، اما در دو سال دوم نظرم تغيير يافت و به اين نتيجه رسيدم كه او فرد شجاعي است و خيلي از كارها را كه ديگران نمي‌توانند، توانايي انجام دارد؛ حال هرچند كه نقص‌هايي هم دارد. بارها شده بود كه مي‌گفتم دوره بعد به او راي خواهم داد. اما چند ماه مانده به انتخابات همه چيز تغيير كرد.
احمدي‌نژاد كه فردي بود كه در سياست خارجي خود را خوب نشان داده بود، به سويي رفت كه كم‌كم داشت نظرم را عوض مي‌كرد؛ مخصوصا وقتي كه بي‌نهايت به مسئله هولوكاست دامن مي‌زد. خب دست گذاشتن افراطي بر مسائلي كه ايجاد حساسيت مي‌كند كار جالبي نيست. حال فرض كنيم آن‌ها هم دست مي‌گذاشتند بر حادثه كربلا و اصرار مي‌كردند كه امام حسين تنها براي حكومت با يزيد وارد جنگ شد نه آن چيزي كه از آن به “امر به معروف و نهي از منكر” عنوان مي‌شود! بعد هم چند نفر اقليت (اقليتي كم تعداد، نه اقليت‌هاي مذهبي) را دور خودشان جمع مي‌كردند و از آن‌ها هم در همايش‌هايي براي خودشان تاييد مي‌گرفتند! تنها نتيجه اين بود كه حساسيت و نفرتي را در طرف مقابل ايجاد مي كرد.
شايد اين قياس مع‌الفارق باشد اما وضعيت اظهارات آقاي احمدي‌نژاد چنين رويكردي را ايجاد كرد.
خب، من اين اواخر مي‌ديدم كه در سطح بين‌المللي چه برخوردهايي با ايشان مي شد. كم‌كم به آن سويي رفتند كه نظرم عوض شد و تصميم گرفتم به خاطر چيزي كه از آن به آبروي ملي تعبير مي‌شود به فرد ديگري راي دهم. (اميدوارم كه آقاي احمدي‌نژاد نسبت به اظهارات من جبهه نگيرد آن‌طور كه در مناظره‌هايشان براي ديگران مي‌گرفت! اگر در بدترين وضعيت، فرض كنيم كه از خودم اين ادعاها را مي‌كنم و چنين نبوده كه مي‌گويم، به پاي اين بگذارند كه نظر شخصي‌ام است.)
در چند ماه مانده به انتخابات شانس آوردم كه كاملا از دنياي سياست و انواع اخبار به دور بودم. حتي در زمان تبليغات كانديداها هم لحظه‌اي خودم را درگير نكردم، چه در اخبارشان و چه در آن شادي‌ها و جشن‌هاي كاذب‌شان. از اين بابت خوشحالم. اين وضعيت ادامه يافت تا به روز انتخابات رسيد.
شايد تنها كاري كه در اين مدت كردم ديدن مناظره‌هاي تلويزيوني بود. در اين‌ها چيزهايي مي‌ديدم و مي‌شنديم كه اصلا براي جمهوري اسلامي مناسب نمي‌دانستم. بسيار تعجب مي‌كردم. يادم است آن زمان احساس كردم كه اين‌ها تماما بازي‌هايي است براي ورود جمهوري اسلامي به برهه جديدي از وضعيت سياسي. نمي‌دانستم چه خواهد شد اما مطمئا بودم كه با افشاگري‌ها و فاش‌سازي بعضي از واقعيت‌ها، جمهوري اسلامي وارد مرحله تازه‌اي مي‌شود كه به استحكام بيشتر آن پيش رود؛ واقعيت‌هايي كه همه مردم مي‌دانستند اما انگار كه كسي نمي‌داند و به رو نمي‌آوردند. در اين سي سال هميشه همه مسائل را همه مي‌دانستند اما گويي كه هيچ‌كس نمي‌داند.
اما اين افشاگري‌ها و فاش‌سازي‌ها در راستاي استحكام نظام نبود، كه نتيجه‌اش عكس شد! فكر مي‌كردم باعث افزايش اعتماد مردم مي‌شود اما عدم اعتمادها را منجر شد؛ چيزي كه در مناظره‌ها بوجود آمد و ريشه‌اش را در سخن‌هاي تند آقاي احمدي‌نژاد مي‌دانم. البته در اين زمينه به ايشان انتقادي ندارم كه البته تشويقي هم ندارم، تنها يك اتفاق بود كه افتاد و نتايج خاص خود را داشت.
به هر حال انتخابات اتفاق افتاد و نتيجه اعلام شد و من دچار شوك شدم. نه اينكه احساس مي‌كردم كه تقلب شده است بلكه به اين‌خاطر كه همبستگي بين نتيجه و تبليغاتِ پيش از انتخابات نمي‌ديدم. البته در دراز مدت علت اين عدم همبستگي را فهميدم و علت آن آنچنان كه تصور مي‌كنند تقلب نيست.

قبل از اينكه بخواهم بگويم كه علت آن را چه حدس مي‌زنم، بهتر است كه نظرم را در مورد تقلب بگويم: من كلا نظر خاصي در مورد تقلب و يا عدم تقلب ندارم چرا كه از هر دو طرف دلايلي را مي‌بينم كه نمي‌تواند اين موضوع را اثبات كند. در مورد موضوعي هم كه اثبات‌پذير نباشد، نظر قطعي نمي‌توان داد. اين مسئله دقيقا مثل همان بحث قديمي بين وجود يا عدم وجود خداست! آنقدر دو طرف دليل ارائه مي‌كنند كه نمي‌توان به نتيجه خاصي رسيد تا جايي كه تفاوتي بين اعتقاد بر وجود و عدمش نمي‌بيني و اين آغاز Agnosticism است! من هم واقعا در رابطه با اين موضوع نظر خاصي ندارم چرا كه اثبات‌پذير نمي‌بينمش (البته در اين برهه ار تاريخ؛ شايد فردا، آيندگان براساس مداركي راي به يك طرف دهند!)

حال به علت برگرديم؛ من با توجه به بحث‌هايي كه در مورد موضوع انتخابات ايران با دوستان انگليسي زبان داشتم به اين نتيجه رسيده‌ام كه اين موضوع چيزي جز يك پوپوليسم سياسي نيست! به اين معني كه اكثريت عوام بر عليه گروهي برمي‌خيزند كه از قشر فرهيختگان و تحصيل كرده‌هاي يك جامعه هستند و آن‌ها قدرت را به دست مي‌آورند. و اين موضوع در كشور ما در اين مقطع اجتناب‌ناپذير است. به هر حال توده مردم احساس كرده‌اند كه مشكلاتشان از اين طريق قابل پيگيري است و اين نظر قابل احترام است. مردم احساس كرده‌اند كه اگر اكنون وضع اقتصادي‌شان خوب نيست، نه به خاطر سياست‌هاي غلط آقاي احمدي‌نژاد است بلكه به اين خاطر است كه آقاي احمدي نژاد نتوانست كاري را كه مي‌خواست به اتمام برساند و اوست كه مي‌تواند جيب‌هايشان را پر كند. اين قابل احترام است و تنها قابل احترام است نه چيز ديگري! اينكه نتيجه اين ديدگاه چه خواهد شد مهم نيست، اينكه آيا مردم به خواسته‌شان مي‌رسند يا نه هم مهم نيست (كه البته چندان خوشبين هم نيستم)؛ اين مهم است كه اين دوره يك دوره گذار در تبديل شدن يك ملت و نزديك شدن آنها به چيزي است كه از آن به دموكراسي ياد مي‌شود. البته به نظرم پوپوليسم يك تيغه است كه يك‌سوي آن دموكراسي است و سوي ديگر را فاشيسم! كه با بررسي وضعيت ايران، آن را بيشتر به سوي دموكراسي متمايل مي‌بينم.

 

و اما در اين مدت بر من چه گذشت:
در اين مدت حس اندوه چيزي بود كه به خاطر وقوع وقايع اخير مرا گرفته بود. اندوه و ناراحتي و ديگر هيچ! به طوريكه در مدت ده روز هيچ فعاليتي را نتوانستم دنبال كنم و همه فكر و ذكرم شده بود اخبار ايران. در اين ميان گاهي هم غذا مي‌خوردم و وقتي خوابم مي‌گرفت مي‌خوابيدم. يكي از ده روز‌هاي بد زندگي‌ام را تجربه كردم كه تا مرز دپرس شدن پيش رفتم، البته آسيب‌هايي هم ديدم كه در حال ترميم‌شان هستم. اما مي‌دانم پس از اين همه يك چيز بيشتر برايم باقي نمي‌ماند و آن از دست دادن حس اعتمادي است كه به خيلي‌ اشخاص و خيلي چيزها داشتم؛ همه را از دست دادم.

 

اگر اكنون نوشتن را از سر گرفته‌ام چندين دليل داشته است: يكي تقاضاهايي بود كه براي از سر گرفتن از خواننده‌هاي اينجا از طريق بخش‌هاي نظردهي و ايميل به دستم رسيد و تا حدودي مرا دچار عذاب وجدانِ ننوشتن كرد. ديگري اين بود كه اين موضوع ننوشتن به قهر كردن با خودم، براي خودم تعبير شده بود چرا كه آن همه مردمي كه ازشان ناراحت بودم لحظه‌اي اهميت نخواهند داد كه كسي مثل من كه در گوشه‌اي براي خودش و معدود خواننده‌اي كه براي تفريح سر مي‌زنند گهگاهي چيزهايي مي‌نويسد، اصلا مي‌نويسد يا نمي‌نويسد! اين شد كه با شَك، قلم به دست گرفتم (كه البته قلم نيست و كيبورد است) و نوشتن آغاز كردم. چه افاده‌هايي، خود را اهل قلم نيز دانستم!!!

 

پي‌نوشت: وفات مايكل جكسن را به علاقه‌مندان وي و موسيقي تسليت مي‌گويم. دلم گرفت و هنوز باور ندارم!

دیگر نخواهم نوشت!

ژوئن 13, 2009 لُرد کاوی 9 دیدگاه

روزگاری بود که برای دلخوشی خودم و اینکه کاری کرده باشم می نوشتم. اصلا آغاز نوشتن من هم به همین روی بود. دوست داشتم جوانان را از علاقه موسقیایی خاصی که خودم داشتم آگاه تر سازم. خلاصه ما هم به عرصه آمدیم و اکنون از آن روز شش سال می گذرد.

از آنجایی که ذهنم پر از سئوال بود و همیشه به بیان و اندیشیدن در مورد این سئوالات علاقه داشتم، خب معلوم بود که متن هایی هم که می نوشتم چنین گرایشاتی را پیدا کردند. این بود که نوشتم، اول برای دل خودم، بعد برای یادگرفتن و در آخر هم برای مطلع سازی جستجوگران اینترنتی که دغدغه هایی همچون من داشتند.

به مرور زمان توانستم به ثبات فکری برسم و دیگر کمتر برای دل خودم نوشتم (این دلی که می گویم، منظور این نیست که از روحیات و خاطراتم می نوشتم، بلکه منظور این است که می نوشتم تا شاید سری در سرها پیدا کنم). خلاصه کم کم به این نتیجه رسیدم که در راه آگاه سازی همزبانانم قدمی بردارم شاید همین قدر که کسی سالی یکبار به وبلاگ من سر بزند، چیزی بیاموزد یا اینکه در ذهنش ایجاد سئوالی شود.

روزگار در گذر بود و تا حدودی این اتفاق هم افتاد. یاد بهر.ام م.شیری افتادم که اعتقاد به این دارد که عامل سیاه روزی و بدبختی ملت ما این است که روشنفکران خودشان را از توده مردم جدا کرده اند و همین موضوع باعث شده است که وضع مملکت ما این شود که شده. ایشان خودشان برای اصلاح این وضع در آن سوی آبها کانالی تلویزیونی راه انداخته و الحق که برای این هدفش زحمت می کشد؛ یعنی مسائل را برای توده مردم به زبان ساده توضیح می دهد تا شاید این مردم ما کمی فکر کردن بیاموزند.

 من در چنین حد و اندازه ای نیستم که چنین ادعایی کنم، اما سعی می کردم تنها کمی ایجاد سئوال در ذهن خواننده کنم و نیز با معرفی و بیان مسائل جدید در هر زمینه ای که خودم کمی درکی از آن پیدا کرده بودم، تاثیری هرچند کم بگذارم. البته فایده اش برایم بیشتر هم بود: مطالب تازه ای هم در این بین می آموختم. این رابطه دو سویه بود، چرا که هر نویسنده ای برای نوشتن، نیازمند مطالعه است.

این وضعیت در طی این شش سال گذشت تا به امروز رسید. اگر نمی دانید امروز چه روزی است، بنده خدمتتان عرض می کنم که امروز بیست و سوم خرداد سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت است، یعنی فردای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری کشور ایران. امروز اتفاقی افتاد که مرا دچار شوک کرد و برایم هنوز باور نکردنی است. امروز در کمال تعجب دکتر محمود احمدی نژاد بیشترین رای ها را آوردند و احتمالا یک ضرب به ریاست جمهوری این کشور برای دومین دوره خواهند رسید. من هیچگونه مشکلی با ریاست جمهوری ایشان ندارم، بلکه از این ملت گله هایی دارم که عرض می کنم.

 این رویداد خیلی چیزها را برای من روشن کرد. اول اینکه شخصا متوجه شدم که در چه کشوری زندگی می کنم و در کنار چه مردمی و با چه اعتقاداتی. این موضوع بسیار برایم مهم و تعجب برانگیز بود: من در کنار مردمی زندگی می کنم که مدت چهار سال رئیس جمهور کشورشان را تبدیل به انواع و اقسام جوک های اس.ام.اسی و بولوتوسی کردند و خندیدند و همین مردم با حضوری گسترده دوباره به او رای دادند. شخصا از این جوک ها لذت نبردم اما احساس می کردم که مردم برای نشان دادن نارضایتی خودشان از رئیس جمهورشان (حال به هر دلیلی، و اینجا دلیلش نه برای من روشن است و نه اهمیتی دارد) دست به چنین اقداماتی می زدند. به جرات می توانم بگویم از این همه جوک می توان یک کتاب نوشت. اما همین مردم با حضوری گسترده به کسی رای دادند که چهار سال مسخره کردند! من به این مردم جز بی غیرت و مارماهی چیزی نمی توانم لقب دهم. آخر سئوالم این است، که اگر اینقدر دوستش داشتید چرا این همه مضحکه کردید و اگر دوستش نداشتید چرا این همه رای دادید؟!!

 دومین چیزی که متوجه شدم و بسیار ناراحتم کرد این بود که احساس پوچی کردم! اینکه بنشینی با امیدهایی بسیار برای این مردم بنویسی و به قصد روشنگری، به قصد اینکه شاید تکان کوچکی به این ملت در حد اختیارات خودت بدهی، مطالب تازه جمع آوری کنی و بنویسی و از سوی دیگر مردم چیزی جز جهل و مارماهی بودن از خودشان نشان ندهند؛ آدم دلسرد که می شود هیچ، ناامید می شود از این ملت.

دیگر در چنین فضایی لزومی برای نوشتن و ادامه دادن نمی بینم. دیگر نوشتن برای چنین مردمانی برایم ارزشی ندارد. این مردم انگیزه های بسیاری را در من خشکاندند، اما انگیزه های دیگری را تازه کردند. بگذارید تا روشنفکری و روشنگری در این مملکت بمیرد که این ملت به قول شا.هین ن.ج.ف.ی به دو چیز و تنها به دوچیز بیشتر نیاز ندارد: روضه خوانی و باباکرم!

بهتر می دانم اگر بخواهم بنویسم برای کسانی بنویسم که ارزشش را داشته باشند؛ به انگلیسی بنویسم.

بله، من سکوت می کنم و دیگر به زبان فارسی نمي نویسم چرا که احساس می کنم این مردم ارزش نوشتن ندارند! مردمی که به خودشان احترام نگذارند، حائز احترام نیستند!

من اهل سیاست نیستم؛ ببخش، شرمنده ام!

جمعه، بیست و پنج اردیبهشت هشتاد و هشت

مدتی است که ننوشته ام، هر چند که با موضوعات جالبی هم برخورد داشته ام و شاید وسوسه نوشتن گاها به من دست می داد. این ننوشتن نه از روی کمبود وقت است و یا از سرِ سربه هوایی؛ بلکه نمی نویسم چرا که “قبل از انتخابات وضعیت مملکت حساس است” و نوشتن هر چیزی ممکن است همه چیز مملکت را به هم بریزد! می بایست مراقب بود که یک وقت چیزی ننویسیم که آب در دل کاندیدا ها، حکومتیان و ملت تکان بخورد! این موضوع شامل تمامی مسائل روزمره مان می شود: حواستان باشد که در این مدت حرف نزنید، فکر نکنید، نخوانید و فعالیتی هم انجام ندهید!
این روزها هر جا می روم و کاری را می خواهم از پیش ببرم با این جمله مواجه می شوم که “قبل از انتخابات است و وضعیت حساس است؛ پس شما هم فعلا این کارها را نکنید و بگذارید برای آینده!”. این جمله نه صنف می شناسد، نه مدنیت، نه قانون و نه پروژه علمی! گویا این انتخابات همه چیز را تحت شعاع قرار داده است و حتی در مورد آب خوردن هم می بایست بررسی کرد که آیا باعث ایجاد حساسیت در انتخابات می شود یا نه.
واقعا از این وضعیت خسته شده ام! من اهل سیاست نیستم اما روزگارم بدجور با این مقوله درگیری پیدا کرده است، که یک مجوز ساده هم منتظر انتخابات مانده است!
این شده است که فعلا بدلیل وضعیت حساس انتخابات بهتر است ننویسم، یک وقت خدای نکرده ایجاد حساسیت نکرده باشم!

Categories: ایران, سیاسی, نقد

کِرم و کلام کذب و کشف و کتاب کهنه

مارس 26, 2009 لُرد کاوی 6 دیدگاه

هیچوقت علاقه خاصی به موسقی سبک رپ و هیپ هاپ نداشته ام، مخصوصا نسخه های فارسی آن؛ چرا که نه تنها از نظر موسقی غنی نیستند، بلکه از نظر محتوای شعری [منظورم رپ فارسی است] هم بیشتر به ابتذال می مانستند. البته منظور رپ فارسی مدرن است چرا که پدر رپ فارسی را شهرام آذر از گروه سندی باید دانست، کسی که قبل از متولد شدن این رپ خوان های نسل جدید رپ می خواند! وقتی که کمتر کسی در مملکت ما با سبک رپ آشنایی داشت [و شاید هیچ کسی نداشت!].

این بیزاری به رپ فارسی در من وجود داشت تا حدود دو سال پیش که با آهنگ «تهران» [اختلاف] «هیچ.کس» آشنا شدم و بسیار جالب و تاثیر گذار یافتم اش. از او آهنگ زیبای دیگری هم با نام «یک مشت سرباز» هم این اواخر شنیدم و آن را هم پسندیدم. در طی این ایام به نظرم آهنگ «تهران» بهترین آهنگ رپ پارسی بود که شنیده بودم تا اینکه حدود دو ماه پیش با «شا.هین. .ن.ج.ف.ی.» آشنا شدم. موسقی و مخصوصا اشعار او را بسیار قوی یافته ام و احساس می کنم که کلام اعتراضی پربارتری دارد.

وی با دیدی باز به جامعه، سیاست و مذهب نگاه کرده است به طوریکه کلام را در اعتراض به نهایت رسانده است. فکر نمی کنم تا مدتها اعتراضی به پرباری، دقیقی و زیبایی وی در موسقی رپ شاهد باشم [هرچند که هیچ چیز در موسقی مثل فوتبال بعید نیست!].

در میان آهنگ هایش «ز.ندگی .سگی» را بیش از همه می پسندم که انتقادات با ظرافت بسیار زیادی به مذهب، سیاست و اجتماع دارد. بر روی تک تک مصرع های این شعر فکر کرده و کار شده است؛ چیزی که در رپ فارسی به ندرت مشاهده می شود و اکثرا اراجیف قافیه دار و گاها قافیه ندار می گویند.

از آهنگهای خوب دیگرش «بامداد» و «ما مرد نیستیم» هستند که شنیدنشان را توصیه می کنم.

فقر محیط

فوریه 21, 2009 لُرد کاوی 1 دیدگاه

فقر محیطی مسئله ایست که این اواخر به شدت ذهنم را آزار می دهد. اینکه چرا در این سرزمین افرادی دگراندیش، متفکر و دانشمندانی توانا ظهور نمی کنند، ذهنم را آزار می دهد. مسائلی زیربنایی در این فرهنگ و سرزمین وجود دارند که باعث عقب ماندگی وحشتناک ما ایرانیان شده است. منظور بیشتر در زمینه های علمی است. بسیار آزارم می دهد. که البته در دیگر جنبه ها هم وجود دارد (هنر، فرهنگ، تکنولوژی و غیره). این موضوع را تنها با مقایسه بستری که بعضی از دانشمندان آن سوی آبها در آن شکل گرفته اند با آنچه که ما در هستیم، می توانید به سادگی درک کنید!

احتمالا به دلیل اصلی آن نیز رسیده باشم که چیزی جز عدم فکر کردن نیست! فکر کردن یا بهتر است بگویم اندیشیدن اسلوبی دارد که همینطوری و فله ای نیست. مطمئنا همه ما فکر می کنیم که بهترین ذهن را برای اندیشیدن داریم و از ما بهتر احتمالا چند نفری تنها جز از نوابغ نیستند! اما اندیشیدن راه و روش نه تنها آسان بلکه دشواری دارد و به همین سادگی یک ذهن عادی، به ذهنی خالق، پویا و اندیشمند تبدیل نمی شود.

این مسئله توانایی اندیشه آموزشی است که هرکسی می تواند ذهنش را با ابزارهای مختلفی ورزش دهد. همین ذهن های معمولی که توانایی حل و یا درک مشکل را در مملکت خودمان ندارند، در ممالک پیشرفته که براساس آموزش صحیح، افراد پرورش می یابند، چیزهایی از خود نشان می دهند که بسیار موفقیت آمیز به نظر می رسد.

خلاصه اینکه خسته ام. از این ناتوانی ذهنی خویش خسته ام. می بایست کاری کنم!

مکاشفات و وحی‌های شبانه: بررسی یک رویا

ژانویه 14, 2009 لُرد کاوی 5 دیدگاه

چهارشنبه، بیست و پنجم دی‌ماه هشتاد و هفت

امروز حدودا قبل از ظهر بود که خواب دیشبم را به ناگاه به خاطر آوردم و آن هم هنگامی بود که شعری از دوران انقلاب بر سر زبانم افتاده بود و می‌خواندم “بگذرد این روزگار …، بار دگر روزگار چون شکر آید!”.

البته در رابطه با این مفهوم روزگار شیرین و شکروار در اندیشه بودم که وجه تسمیه‌اش را پیدا کنم. متاسفانه نتوانستم. البته اگر دسترسی به کیک زرد، پیروزی در جنگ سی‌وسه روزه، شکست آمریکا در عراق و این‌گونه مسائل را در نظر آوریم، متوجه شیرینی‌های روزگار هم می‌توان شد. واقعا ناشکری زیاد می‌کنیم. اما نکته دیگر که در شعر وجود دارد این است که “بار دگر” به کدام مقطع زمانی از تاریخ ایران برمی‌گردد؟ کدام زمان بوده است که دوران شیرین معاصر را به آن پیوند داده‌اند؟

خوب که فکر می‌کنم دوران قاجاریه را نمی‌توانم شیرین بیابم و از آنجا که شعر محمدرضا شاه را “دیو”ی می‌نامد که با خروجش “فرشته در آید”، پس دوران پهلوی هم نمی‌تواند باشد. این موضوع در پاره‌ای از ابهام می‌ماند. البته شاید بتوان آنرا به فتح شیرین ایران توسط اعراب در دوره عمر پیوند زد!

 

خلاصه با خواندن این شعر یاد امام ملت افتادم و خواب شب گذشته. در آن خواب امام که عالِم گرانقدری بودند، مرا در این اندیشه غرق کرده بودند که ایشان آیا در علوم جدید هم دستی دارند یا خیر. خود را نمی‌دانم چطور در حضور ایشان یافتم و ایشان صحبتی کردند و فرمودند “من به عنوان آنزیم (Enzyme) برای این انقلاب بوده‌ام!”

سخن ایشان مرا در خواب بسیار دگرگون ساخت و به اندیشه انداخت و دیری نپایید که متوجه منظور عمیق ایشان شدم. آنزیم‌ها با کاهش انرژی فعال‌سازی واکنش‌ها باعث افزایش در سرعت واکنش می‌شوند. مثلا از مثال کتاب بیوشیمی لنینجر (Lehninger) استفاده می‌کنم که می‌فرماید، قند و اکسیژن در شرایط معمولی واکنش نمی‌دهند و اگر هم بدهند، سالیان سال طول خواهد کشید تا ذره قندی در مجاورت هوا بسوزد. اما همین قند توسط آنزیم‌های بدن، توسط اکسیژن به سارگی سوخته می‌شود و تولید انرژی می‌کند! در این شرایط آنزیم باعث کاهش انرژی لازم برای انجام این واکنش می‌شود.

حال امام نیز خود را آنزیمی برای این انقلاب دانستند و چه هوشمندانه به این موضوع اشاره کردند. اگر انقلاب ایران را یک واکنش بنامیم که انرژی زیادی برای انجام ‌می‌خواسته است، حضور امام و ورود ایشان در دوازده بهمن، منجر شد که سرعت انقلاب افزایش یابد و با خسارات و تلفات کمتری به وقوع پیوندد. که اگر ایشان نمی‌بود، شاید انقلاب به این سادگی صورت نمی‌پذیرفت و خون‌های زیادی بایست داده می‌شد.

و اینگونه بود که امام به نقش آنزیمی و کاتالیزوری خود اشاره‌ای به جا و علمی فرمودند.

 

بسیار خوشحالم از اینکه “زیگموند فروید” حدود صد سال پیش با نظریاتش در رابطه با رویاها ظهور کرد، وگرنه اکنون این سخن را چیزی جز مکاشفه نمی‌دانستم.

برای آن‌هایی که با روش تفسیرهای خواب فروید آشنایی ندارند، همین را باید بگویم که وی به دنبال موارد و مسائلی می‌گردد که سرنخ‌های ایده‌های خواب را پیدا کند، پس از ادغام‌های ناخودآگاهانه، آن‌ها را تجزیه و تحلیل کند.

این رویا تنها به مطالعه زیاد من در مبحث آنزیم‌های بیوشیمیایی و صحبت از دهه پر فروغ فجر برمی‌گردد که برای خودم ردیابی‌اش بسیار روشن است. اینجا تنها بار دیگر به قدرت ناخودآگاه پی می‌برم که از دو ایده بسیار دور، چه کمپلکس منطقی، زیبا و جالبی می‌سازد.

آن شعری هم که بر زبانم هنگام صبح‌گاه افتاد، ارتباطی به ناخودآگاهم داشته است و چیزی در ذهنم بوده است!

 

 

سید محمدعلی جمالزاده و من (روایت آشنایی من با پدر داستان کوتاه ایران) (معرفی کتاب)

نوامبر 28, 2008 لُرد کاوی 3 دیدگاه

جمعه، هشت آذر هشتاد و هفت

هرگز آن روزی را که در سر کلاس ادبیات فارسی از روی متن داستان “کباب غاز” خوانده شد را فراموش نمی‌کنم. یادش بخیر دبیر ادبیات فارسی‌مان آقای سروش بود که هنوز هم در دبیرستان‌های شهرمان تدریس می‌کند (احتمالا). وی که فرد خوش مَشربی بود همیشه سر به سرمان می‌گذاشت، به طوریکه بچه‌ها و مخصوصا من رویمان در رویش باز شده بود و کلاس به محلی برای فکاهی و گفت‌وگوهای متلک‌وار و خنده‌دار تبدیل شده بود. از آنجایی که علاقه خاصی هم به شجریان داشت و بی شباهت از وی هم در ظاهر نبود، من در ناخودآگاه شاید آن دو را گاها یکسان می‌پنداشتم!

خلاصه آن‌روز هم مثل همیشه پس از اینکه کمی از کلاس گذشته بود، عینکش را که توسط بندی آویزان از گردنش بود را به دست گرفت، نفسش را بر شیشه عینک دماند و دستمالی را برای تمیز کردن آن بخارها که همچون مه، شیشه عینک را به سپیدی برف برای لحظه‌ای تبدیل کرده بود از جیبش درآورد و شروع به مالیدن آن دو تکه شیشه کرد. در همین حین که شیشه عینک را مورد عنایت قرار می‌دادند برای‌مان از جمالزاده، داستان‌های کوتاهش و تاثیرش بر ادبیات فارسی معاصر بدون اینکه نگاهی به ما بیاندازند، سخنرانی می‌کردند. البته اگر حرکت کوچکی در گوشه‌ای از کلاس رخ می‌داد، درحالیکه چشم به دستمال و عینک داشت، با ذکر نام دانش‌آموز متحرک، بدون هیچ خللی در گفتار، تکه‌ای به او می‌انداخت و ادامه سخنرانی را می‌گرفت انگار که این جمله هم موضوعی در راستای همان مطلب است.

پس از مقدمه ایشان، به سراغ درس می‌رفتیم و بدلیل علاقه‌شان به بعضی از متون خاص، خودشان از روی متن قرائت می‌کردند و ما همگی از خوانش روان و فصیح ایشان لذت می‌بردیم.

مقدمه درس را خواندند و برایم اسم‌های کتب جمالزاده از جمله “قصه‌های کوتاه برای بچه‌های ریش‌دار” بسیار جالب می‌آمد. با توصیف‌های آقای سروش و نیز اسامی عجیب، بسیار مشتاق متن شده بودم. جناب سروش از روی متن خواندند و برای‌ همه ما ادبیات جمالزاده که طنز عجیبی در آن مستتر بود هیجان انگیز بود. داستان “کباب غاز: از ماست که برماست” را استاد به انتها رسانید و این شد یکی از داستان‌های تاثیر گذارنده در دوران مدرسه من!

در همان روزها در این افکار بودم که روزی خواهد رسید که داستان‌های جمالزاده را بخوانم و لذت ببرم، اما چون محصل بودم، پیش خود می‌پنداشتم که اکنون وقتش را ندارم و هنوز هم زود است. واقعا نمی‌دانم چرا این ایده “همیشه زود است” و “بعدا این کار را می‌کنم” با من بوده است. شاید هم پیش خود می‌اندیشیدم که سوادش را ندارم یا اینکه درس مدرسه نمی‌گذارد؛ اما فکر می‌کنم آن موقع‌ها اصلا اهل مطالعه نبودم.

خلاصه این شد که آرزوی خواندن جمالزاده را به آینده موکول کردیم تا این اواخر که می‌دیدم سری مدون و تروتمیزی از آثارش به چاپ رسیده است. به ناگاه یاد آن دوران افتادم و اینکه آرزوی خواندن این داستان‌ها را در طی این سال‌ها داشته‌ام. اما این‌بار وقت نداشتم و باز هم زمان می‌گذشت تا یک‌ماه پیش که در نمایشگاهی دوباره با این کتاب‌ها برخورد کردم و با خود گفتم که این‌ تو بمیری نه از آن تو بمیری‌هاست. پس از فروشنده پرسیدم که برای شروع با کدام آغاز کنم. وی گفت همه‌اش بهتر است! از من اصرار که یکی را معرفی کن و از او انکار که بهتری ندارد و همه عالیست. می‌پرسیدم که شما کدام را می‌پسندید و پیشنهاد می‌کنید؛ می‌گفت این یکی خوب است، آن یکی هم خوب است، دیگری هم خوب است و همه را خوب‌تر نام نهاد. تنها شانسی که آوردم این بود که پس از نام بردن تک‌تک کتاب‌ها، به “یکی بود و یکی نبود” به عنوان شاهکار جمالزاده اشاره کرد و من هم معطلش نکردم و درجا همان را گرفتم و پولش را پرداختم و خوشحال روانه خانه شدم.

این‌بار واقعا گرفتاری به من مهلت نداد تا این چند روز اخیر که وقتی یافتم و به خواندنش نائل گشتم. اینجا بود که بالاخره به قدرت بیان سید محمدعلی جمالزاده، پدر داستان‌کوتاه فارسی پی بردم. عجب داستان‌نویسی بوده‌اند ایشان. بسیار قابل تحسین و جذاب است. توصیف‌های عالی، استفاده‌های مکرر و بدیع از ضرب‌المثل‌های رایج فارسی، طنز دلنشین و آثار تاثر برانگیز که احساس می‌کنم همگی نقدی بر شرایط سیاسی و اجتماعی آن روزها هستند. داستان “رجُل سیاسی” وصفی از سیاست مملکت‌مان است که نه سری دارد و نه ته‌ای! البته این موضوع تا به امروز تغییری نکرده و چه استادانه آن را در قالب داستان توضیح می‌دهد.

مطالعه جمالزاده را به همه پیشنهاد می‌کنم، همچون درس‌نامه‌ای، همچون مطالعه تاریخ این مملکت، همچون نقدی بر مسائل مختلف (دین، سیاست، جامعه، اقتصاد و …) این سرزمین که در طی زمان به نظرم نه تغییری کرده و نه تغییری خواهد کرد. ما این‌چنینی افرادی هستیم و اگر درد و زجری هم می‌کشیم مقصر خود ما هستیم چرا که “از ماست که بر ماست” و شاید این یکی از برجسته پیام‌های جمالزاده در تمامی آثارش باشد.

خدایش بیامرزاد و روحش شاد.

تاریخ هرودوت (معرفی کتاب) و آهنگ “هماهنگ کردن لب ها”

نوامبر 15, 2008 لُرد کاوی 1 دیدگاه

شنبه، بیست و پنج آبان هشتاد و هفت
مدتی‌ست که بدلیل اشکالی در login نتوانستم مطلب جدیدی بنویسم؛ البته پنهان هم نماند که مشغله‌های مختلف هم کمتر وقتی را برای نوشتن باقی می‌گذارند. از این‌ها که بگذریم به معرفی یکی از آخرین کتاب‌هایی که مطالعه کرده‌ام تنها از برای خالی نماندن عریضه می‌پردازم.

 herodotus

تاریخ هرودوت حدود چهارصد و چهل سال قبل از میلاد مسیح نوشته شده است و اولین نمونه تاریخ‌نگاری است. این تاریخ در نُه کتاب نگارش یافته شده است و حاوی تجارب عینی، مشاهدات از نزدیک تمدن‌های قدیم و یا مصاحبات هرودوت با افراد آن سرزمین‌ها بوده است. این کتاب با افسانه‌های منقول کهن آغاز می‌شود و به جنگ‌های ایران-یونان و نیز امپراطوری هخامنشی می‌رسد. به مصر هم اشاره دارد و به ایالت-شهرهای یونانی می‌رسد.

بنده شخصا چهار کتاب اول را از نظر گذراندم و احتمالا آن هم به صورت شرح کامل نبوده است. با این حال از روش نگارشی وی بسیار لذت بردم. هرودوت به زیبایی و با جزئیات بسیار دلپذیر تاریخ را می‌سراید به‌طوریکه نمی‌توان کتاب را تا انتها نخواند و رهایش کرد. از لحاظ سیر مطالب آنقدر جالب آنها را توالی‌بندی کرده است که برای هرکسی که با تاریخ آشنایی چندانی هم ندارد، بسیار مطبوع می‌نماید. ما که بسی لذت بردیم.

جالب آن اینکه وی و کتاب تاریخش یکی از منابع اصلی برای شناخت تمدن هخامنشی بوده است و بسیاری از صاحب‌نظران، شناخت این تمدن را بدون هرودوت غیرممکن می‌دانند.

 

پی‌نوشت: چند روزی است که در حال لذت بردن از آهنگ زیبای “Synchronize lips” از گروه Nexx که به تازگی منتشر شده است هستم و نه تنها شعرش پریشانم کرده، که بلکه خود خواننده‌اش و نیز چگونگی بیان‌اش فریفته‌ام ساخته! چرا که لب‌هایش را می‌خواهم :) و این هم لینک دانلود آهنگ.

مصاحبه محمود احمدی نژاد در برنامه زنده لَری کینگ از شبکه CNN

 

پنجشنبه، چهارم مهر هشتاد و هفت

مصاحبه محمود احمدی‌نژاد با لَری کینگ1 در برنامه زنده وی2، بسیار جالب بود و بنده شخصا از مواضع وی لذت بردم. احمدی‌نژاد نه تنها به خوبی توانست به سئوالات لَری کینگ پاسخ دهد بلکه دیدگاه خود را در رابطه با مسئله هالاکاست و محو شدن اسرائیل، اصلاح نمود. در این سفر احمدی‌نژاد با پختگی بیشتر رفتار نمود.

من نتوانستم بدلیل کمبود وقت تاثیرات و بازخوردهای مصاحبه وی در این برنامه CNN را در اینترنت و دیگر رسانه‌ها پیگیری کنم، اما به نظرم مصاحبه خوبی بود. تنها انتقادی که دارم در مورد پاسخی بود که احمدی‌نژاد در مورد همجنس‌.گرایان داد که اگر به ماجرای قوم لوط در تورات اشاره می‌کرد و از این موضوع به عنوان دلیل استفاده می‌کرد، جواب محکمتری می‌توانست بدهد و از ابزار دین برای بستن دهن‌شان استفاده کند.

وی همچنین نقطه نظرات مناسبی را در رابطه با انتخابات آمریکا، اهداف رئیس جمهور آینده، رابطه با ایران، مسئله اسرائیل و صهیونیسم ابراز داشت.

این مصاحبه به صورت شش قسمت بر روی سایت Youtube قرار گرفته که می‌توانید آنرا مشاهده کنید. (قسمت اول):

———————-

1. Larry King

2. Larry King Live

تاریخ ملل شرق و یونان (معرفی کتاب)

آگوست 5, 2008 لُرد کاوی 1 دیدگاه

سه شنبه، پانزده مرداد هشتاد و هفت
آلبر ماله1 مورخ فرانسوی متولد 1864 اقدام به نگاشتن تاریخ کرده است که متاسفانه در میانه راه در سال 1915 در جنگ جهانی اول کشته شده و نتوانسته مجموعه تاریخی آموزشی اش را به اتمام برساند. پس از مرگ وی، ژول ایزاک2 کتابهای وی را گسترش می دهد، آنها را به صورت تاریخی بی طرفانه در می آورد و تمام می کند. به همین جهت نام هر دوی آنها بر این سری کتابهای تاریخی که از دوران پیش-سنگی آغاز شده و تا پایان قرن نوزدهم ادامه می یابد، آورده شده است.

این مجموعه در سال 1362 شمسی توسط چندین تن از جمله عبدالحسین هژیر، به پارسی ترجمه شده است. متنِ به نسبت روان و راحتی دارد و فرد را از مطالعه تاریخ ملذوذ می گرداند.

جلد اول که «تاریخ ملل شرق» نامیده می شود، توصیفی مختصر از وضعیت اقوام سرگردان و ساکن عصر پیش از تاریخ است. سپس وصف تمدن مصر، کلده، آشور، ایران و فنیقیه است که در این میان، ارزش های انسانی ایرانیان در میان تمامی این تمدن ها سرآمد است. همچنین به قوم یهود که از لحاظ سیاسی و مدنی هیچ اهمیتی نداشته است اشاره می کند و می گوید که تنها به دلیلِ مذهبی که از خود به جای گذاشته اند اکنون در این میانه اهمیتی پیدا کرده اند.

در جلد دوم این مجموعه که «تاریخ یونان» نامیده می شود، به تمدن اولیه یونان که تاریخی از آن باقی نمانده است اشاره دارد، نابودی شان و چگونگی شکوفایی و تمدن دوباره شان. گویا تمدن یونان جز جنگهای داخلی چیزی نبوده است! نیز اشاره ای به نبرد ترموپیل دارد که به نقل از هرودوت، سیصد سرباز اسپارتی با عده زیادی سپاهیان خشایارشا می جنگند. فیلم 300 براساس این قول هرودوت می باشد که البته آن 300 نفر در برابر این سپاه نابود می شوند و خشایارشا در دریای اژه، در جنگ دریایی در تنگه ای شکست می خورد.

 

پی نوشت: در مورد حقیقت فیلم 300، مقاله بسیار جالبی را یافته ام و آن را عینا در وبلاگ انگلیش منتشر کرده ام. بسیار جالب است و توصیه اش می کنم.

پیِ پی نوشت: بنده تا این لحظه موفق به مطالعه این دو کتاب شده ام. در صورت ادامه، در مورد باقی هم خواهم نوشت.

 

———————————

1. Albert Malet

2. Jules Issac

در باب یادگیری “دوستت دارم” گفتن: آهنگ مشترک کریس دی برگ و گروه آریان

به نظرمان بزرگترین رویداد هفته اخیر، خارج از مسائل مجلس هشتم و غیره که چندان برای ما اهمیت ایجاد نمی کند، حضور سبز متمایل به آبی جناب مستدام «کریس دی برگ» در تهران و ضبط آهنگی با گروه آریان یا همان آرین بوده است. بالاخره ما هم شب گذشته در اتومبیل یکی از دوستان این آهنگ مشترک را شنیدیم. در باورهای خویش تصور می کردیم که باید آهنگی خاص باشد؛ اما نبود! همان آهنگ زیبای “The Words I Love You” از آلبوم –جا عکسی- سال 2004 آقای دی برگ با نام ‘The Road to the Freedom’ بود که قسمتی از آن را اعضای آرین ترجمه کرده بودند و می خواندند.

ایشان قبلا چنین تجربه ای را هم با خانم الیسای لبنانی داشته بودند که آهنگ شب های لبنان شان ‘Lebanese Nights’ را با هم دوباره خوانی کرده بودند.

به هر حال دستشان درد نکند. ما که خوشمان آمد. این آهنگ، پیامی صلح دوستانه در بر دارد و از سختی های تاریخ و رنج های بشری سخن می گوید و اینکه بیاییم یاد بگیریم دوستت دارم گفتن را؛ که اگر یاد گرفته بودیم، شاید کمتر زجر می کشیدیم! البته در نسخه اصلی آهنگشان، این موضوع را آموزه ای از مسیح می دانند که در نسخه جدید این موضوع توسط خوانندگان آرین حذف شده است. به هر حال پیام، پیام صلح است و شاید دولتمردان ما و نیز دگر دولتمردان بیاموزند که دوستت دارم گویند؛ چیزی که بسیار به دور از اذهان و بعید است!

گویا آقای دی برگ برای بررسی اوضاع از برای برگزاری کنسرت هم تشریف آورده بودند. تا ببینند چه می شود. به هر حال حضور ایشان در مملکت گل و بلبل ما، اولین حضور از نوع غربی پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران است! باشد تا راهی گشایش شود از طریق این بزرگوار.

ایشان در کنفرانس خبری که در تهران داشته اند، فرموده اند: “این برای من از دوران کودکی همچون آرزویی بوده است که ایران را ببینم … و برای هیچ دلیل سیاسی هم اینجا نیامده ام”.

 دوستان عزیز هم می توانند به بُرش تصویری یا همان ویدئو کلیپ این آهنگ، در زیر توجه کنند:

 پی نوشت: چقدر سخت است که موضوعی را در چندین و چند وبلاگ با هم نگاشتن! پدرمان جلوی چشممان عبوری کرد تا در وبلاگ های انگلیش، دویچ و جوان خاورمیانه ای و نیز اینجا، در مورد این پدیده کم نظیر نوشتیم. البته در برابر لطفی که جناب دی برگ، این آوازه خوان شصت ساله، داشته اند، ما هم درد گردن را تحمل کردیم!

 پی پی نوشت: در ضمن، از خودمان یک صفحهء «درباره ما» برون دادیم!