روزگاری بود که برای دلخوشی خودم و اینکه کاری کرده باشم می نوشتم. اصلا آغاز نوشتن من هم به همین روی بود. دوست داشتم جوانان را از علاقه موسقیایی خاصی که خودم داشتم آگاه تر سازم. خلاصه ما هم به عرصه آمدیم و اکنون از آن روز شش سال می گذرد.
از آنجایی که ذهنم پر از سئوال بود و همیشه به بیان و اندیشیدن در مورد این سئوالات علاقه داشتم، خب معلوم بود که متن هایی هم که می نوشتم چنین گرایشاتی را پیدا کردند. این بود که نوشتم، اول برای دل خودم، بعد برای یادگرفتن و در آخر هم برای مطلع سازی جستجوگران اینترنتی که دغدغه هایی همچون من داشتند.
به مرور زمان توانستم به ثبات فکری برسم و دیگر کمتر برای دل خودم نوشتم (این دلی که می گویم، منظور این نیست که از روحیات و خاطراتم می نوشتم، بلکه منظور این است که می نوشتم تا شاید سری در سرها پیدا کنم). خلاصه کم کم به این نتیجه رسیدم که در راه آگاه سازی همزبانانم قدمی بردارم شاید همین قدر که کسی سالی یکبار به وبلاگ من سر بزند، چیزی بیاموزد یا اینکه در ذهنش ایجاد سئوالی شود.
روزگار در گذر بود و تا حدودی این اتفاق هم افتاد. یاد بهر.ام م.شیری افتادم که اعتقاد به این دارد که عامل سیاه روزی و بدبختی ملت ما این است که روشنفکران خودشان را از توده مردم جدا کرده اند و همین موضوع باعث شده است که وضع مملکت ما این شود که شده. ایشان خودشان برای اصلاح این وضع در آن سوی آبها کانالی تلویزیونی راه انداخته و الحق که برای این هدفش زحمت می کشد؛ یعنی مسائل را برای توده مردم به زبان ساده توضیح می دهد تا شاید این مردم ما کمی فکر کردن بیاموزند.
من در چنین حد و اندازه ای نیستم که چنین ادعایی کنم، اما سعی می کردم تنها کمی ایجاد سئوال در ذهن خواننده کنم و نیز با معرفی و بیان مسائل جدید در هر زمینه ای که خودم کمی درکی از آن پیدا کرده بودم، تاثیری هرچند کم بگذارم. البته فایده اش برایم بیشتر هم بود: مطالب تازه ای هم در این بین می آموختم. این رابطه دو سویه بود، چرا که هر نویسنده ای برای نوشتن، نیازمند مطالعه است.
این وضعیت در طی این شش سال گذشت تا به امروز رسید. اگر نمی دانید امروز چه روزی است، بنده خدمتتان عرض می کنم که امروز بیست و سوم خرداد سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت است، یعنی فردای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری کشور ایران. امروز اتفاقی افتاد که مرا دچار شوک کرد و برایم هنوز باور نکردنی است. امروز در کمال تعجب دکتر محمود احمدی نژاد بیشترین رای ها را آوردند و احتمالا یک ضرب به ریاست جمهوری این کشور برای دومین دوره خواهند رسید. من هیچگونه مشکلی با ریاست جمهوری ایشان ندارم، بلکه از این ملت گله هایی دارم که عرض می کنم.
این رویداد خیلی چیزها را برای من روشن کرد. اول اینکه شخصا متوجه شدم که در چه کشوری زندگی می کنم و در کنار چه مردمی و با چه اعتقاداتی. این موضوع بسیار برایم مهم و تعجب برانگیز بود: من در کنار مردمی زندگی می کنم که مدت چهار سال رئیس جمهور کشورشان را تبدیل به انواع و اقسام جوک های اس.ام.اسی و بولوتوسی کردند و خندیدند و همین مردم با حضوری گسترده دوباره به او رای دادند. شخصا از این جوک ها لذت نبردم اما احساس می کردم که مردم برای نشان دادن نارضایتی خودشان از رئیس جمهورشان (حال به هر دلیلی، و اینجا دلیلش نه برای من روشن است و نه اهمیتی دارد) دست به چنین اقداماتی می زدند. به جرات می توانم بگویم از این همه جوک می توان یک کتاب نوشت. اما همین مردم با حضوری گسترده به کسی رای دادند که چهار سال مسخره کردند! من به این مردم جز بی غیرت و مارماهی چیزی نمی توانم لقب دهم. آخر سئوالم این است، که اگر اینقدر دوستش داشتید چرا این همه مضحکه کردید و اگر دوستش نداشتید چرا این همه رای دادید؟!!
دومین چیزی که متوجه شدم و بسیار ناراحتم کرد این بود که احساس پوچی کردم! اینکه بنشینی با امیدهایی بسیار برای این مردم بنویسی و به قصد روشنگری، به قصد اینکه شاید تکان کوچکی به این ملت در حد اختیارات خودت بدهی، مطالب تازه جمع آوری کنی و بنویسی و از سوی دیگر مردم چیزی جز جهل و مارماهی بودن از خودشان نشان ندهند؛ آدم دلسرد که می شود هیچ، ناامید می شود از این ملت.
دیگر در چنین فضایی لزومی برای نوشتن و ادامه دادن نمی بینم. دیگر نوشتن برای چنین مردمانی برایم ارزشی ندارد. این مردم انگیزه های بسیاری را در من خشکاندند، اما انگیزه های دیگری را تازه کردند. بگذارید تا روشنفکری و روشنگری در این مملکت بمیرد که این ملت به قول شا.هین ن.ج.ف.ی به دو چیز و تنها به دوچیز بیشتر نیاز ندارد: روضه خوانی و باباکرم!
بهتر می دانم اگر بخواهم بنویسم برای کسانی بنویسم که ارزشش را داشته باشند؛ به انگلیسی بنویسم.
بله، من سکوت می کنم و دیگر به زبان فارسی نمي نویسم چرا که احساس می کنم این مردم ارزش نوشتن ندارند! مردمی که به خودشان احترام نگذارند، حائز احترام نیستند!
آخرین نظرات