بایگانی

بایگانی برای جولای, 2009

چرا مایکل جکسن سفید شد؟

جولای 31, 2009 لُرد کاوی 2 دیدگاه

هشتم مرداد ماه هشتاد و هشت

پادشاه موسقی پاپ هم از دنیا رفت.

بنابه دلایلی نتوانستم آن روزها چیزی در مورد وی بنویسم هر چند که او از خواننده‌های محبوب من بود.


همیشه در ذهن مردم کشور ایران این ذهنیت در مورد مایکل جکسن (Michael Jackson) وجود داشت که او برای افزایش شهرت و کسب طرفداران بیشتر، اقدام به جراحی کرده و رنگ پوستش راتغییر داده است! بعضی هم که از طرفدارانش بودند سکوت می‌کردند و در برابر این ننگ خواننده محبوب‌شان پاسخی نمی‌دادند. متاسفانه هنوز هم عده کثیری از مردم کشور ما علت سفید شدن مایکل جکسن را نمی‌دانند؛ که عامل این نادانی، تبلیغات منفی دولتی علیه شهرت گسترده این خواننده در ایران و پرت و قشری بودن تفکر مردم ما از دنیا بود.


حال واقعا چرا مایکل جکسن سفید شد؟


Vitiligo

مایکل جکسن در اوایل دهه سوم زندگی‌اش (در بیست و اندی‌سالگی‌اش) دچار بیماری ویتیلیگو (Vitiligo) شد. به این بیماری در فارسی بَرَص، پیسی، لَک و پیس هم می‌گویند. این بیماری یک عارضه پوستی است که در آن رنگریزه‌های پوستی طی زمان از بین می‌روند و پوست سفید می‌شود. علت بروز این بیماری هنوز مشخص نشده است اما گفته می‌شود که یک بیماری خودایمنی (autoimmune) است.


در سال 1986 مایکل جکسن یکسال قبل از ارائه آلبوم Bad، دچار و متوجه این بیماری می‌شود اما تا سال 1993 در برنامه خانم Oprah در مورد این موضوع با هیچ‌کس نمی‌گوید و افراد تنها دیده‌ بودند که پادشاه پاپ سفید شده است. مایکل چند سالی با make-up و آرایش غلیظ به صحنه می‌آید تا این مشکل پوستی‌اش را مخفی کند (که البته در کنسرت‌ها با عرق کردن این make-upها خودشان را نشان می‌دادند).

Michael Vitiligo

در این دوره کم‌کم وضع پوستش وخیم می‌شود و برای حل مشکلش تصمیم می‌گیرد برای دست راستش که این بیماری در آن پیشروی کرده است، دستکش تهیه کند و آن را بپوشاند. موضوع دستکش را یکی از دوستانش این اواخر بعد از مرگش بیان کرده است. که این دستکش دست راستش همچون میراثی برای آهنگ زیبای Billie Jean می‌شود و تا آخرین اجراهایش آن دست‌کش را به عنوان نماد آهنگ به دست می‌کند.

Michael Gloves


بعد از اینکه که دیگر make-up و آرایش جواب‌گو نمی‌شوند و از آنجایی که به یک ستاره بزرگ تبدیل شده است، تصمیم می‌گیرد کل پوست بدنش را رنگریزه‌زدایی (depigmentation) کند. این می‌شود که مایکل جکسن تبدیل به اولین سیاه‌پوست کاملا سفید می‌شود.


این موضوع اعتراضاتی را مخصوصا در سیاه‌پوست‌ها برمی‌انگیزاند و بعضی از او دلخور می‌شوند تا اینکه در سال 1993 در برنامه Oprah وقتی که Oprah از وی می‌پرسد جریان چیست، مایکل برای اولین‌بار پرده از این راز برمی‌دارد و به بیماری اش اعتراف می کند.

Michael and Deborah

از عوارض رنگریزه‌زدایی حساسیت شدید پوست نسبت به نور فرابنفش (UV) خورشید است چرا که همین رنگ پوست است که بدن را در برابر این اشعه خورشید محافظت می‌کند. جکسن به همین دلیل همیشه با روبنده از خانه بیرون می‌رفت و یا وقتی مجبور می‌شد در برابر هوادارانش در آفتاب راه برود، از کلاه آفتابی و دستکش استفاده می‌کرد.

پی‌نوشت: این؛ داستان سفید شدن مایکل جکسن بود نه آنچه که متاسفانه می‌گفتند و می‌گویند. خدایش بیامرزاد.

محسن نامجو: پنج سال محکومیت زندان

جولای 21, 2009 لُرد کاوی 4 دیدگاه

محسن نامجو، آهنگ‌ساز، نوازنده و خواننده‌ی متفاوت ایرانی است که در سبک سنتی و تلفیقی فعالیت می‌کند. وی اخیرا به پنج سال زندان محکوم شده است که البته و خوشبختانه این حکم به صورت غیابی صادر شده است چرا که وی اکنون در وین سکونت دارد.

موسقی نامجو متفاوت است و این تفاوت مثل همه نوآوری‌ها که همیشه با مخالفت مواجه می شود، با مخالفت‌های بسیاری مواجه شده است.



حکم زندان پنج‌ساله او به این دلیل است که ادعا شده است وی یکی از آیات قرآن را در یکی از آهنگ‌هایش خوانده است و با این کار به قرآن اهانت کرده است. به هر حال این رویه برخورد ج.ا. ایران با هنرمندان است و انتظار بیشتری هم از آن‌ها نمی‌رود؛ کسانی که خود را هنرمند، استاد موسقی، مُدرک موسقی و منتقد موسقی‌ می‌دانند که البته با تحصیلات حوزوی به این افتخارات رسیده‌اند! کسانی که انواع برچسب‌های کذب را به انواع موسقی‌ها می‌زنند؛ آن بزرگان و مُدرکانِ ارشادیِ موسقی.


شخصا تا مدت‌ها محسن نامجو را نمی‌پسندیدم و این عدم پسند به علت نقد وی نبود بلکه به این دلیل بود که هرگز وقتی برای شنیدنش نگذاشته بودم. اما اکنون در خواننده بودن او لحظه‌ای تردید ندارم و سبک او را می‌پسندم.


آهنگی که نامجو به خاطر آن به زندان محکوم شد. (آهنگ گیس)


آهنگ‌هایی دیگر از نامجو:

زلف بر باد

جبر جغرافیا

سیم باند


پی‌نوشت: آشنایی من با نامجو توسط آن دخترک مهربان که چشمانی معصوم داشت، صورت گرفت که هر وقت نامجو را می‌شنوم به یادش می‌افتم. امیدوارم هر کجا که هست با همسرش خوشحال باشد.

نظرسنجی

جولای 18, 2009 لُرد کاوی دیدگاه‌ها غیرفعال
Categories: عمومی

مسئله ی غامض عشق، س.کس و نفرت!

جولای 17, 2009 لُرد کاوی 2 دیدگاه

قسمتی از فیلم “آنی هال”1، اثر ارزنده از وودی آلن2:

“دیگر دیر شده بود، و هر دوی‌مان مجبور بودیم برویم، ولی دیدن دوباره آنی بسیار عالی بود. فهمیدم که او چه انسان فوق‌العاده‌ای است و تنها، آشنایی با او چقدر لذت‌بخش می‌تواند باشد. و یاد یک جوک قدیمی افتادم: فردی سراغ روانپزشک می‌رود و می‌گوید دکتر برادرم دیوانه است؛ او فکر می‌کند مرغ است. دکتر می‌گوید چرا او را برای درمان نمی‌آوری؟ و یارو می‌گوید: “می‌خواهم اما تخم‌مرغ‌هایش را نیاز دارم!”. خب، فکر می‌کنم این تقریبا همان چیزی است که اکنون من در مورد رابطه [زن و مرد] احساس می‌کنم؛ می‌دانید، آن‌ها [روابط] کاملا غیرمنطقی، احمقانه و پوچ هستند و … ولی، آه …، حدس می‌زنم ما همچنان به آن‌ها ادامه می‌دهیم چون، اکثر ما تخم‌مرغ‌هایش را نیاز داریم.

 

—————-

1. Annie Hall

2. Woody Allen

همه چيز به نفع اسلام مصادره مي‌شود!

جولای 3, 2009 لُرد کاوی 5 دیدگاه

 

1. جدايي نخبگان و فرهيختگان از دولت و حكومت، منبع

2. دلخوري حدود نيمي از مردم از دولت،

3. عدم اطمينان ملت به دولت و حكومت،

4. ايجاد فضاي بدبيني به تمامي فعاليت‌هاي حكومتي-دولتي، حتي اگر فعاليت‌شان حقيقتا از روي دلسوزي باشد،

5. بوجود آمدن ترديد و ناباوري عمومي،

6. فرار سرمايه و سارمايه‌گذار از كشور،

7. بحران اقتصادي و سقوط چندين شاخص اقتصادي، منبع

8. بروز شدت در بحران بيكاري،

9. تعطيلي قريب‌الوقوع بسياري از مراكز اقتصادي وابسته به دولت،

10. بروز سه شكاف: شكاف در بين سياستمداران، شكاف بين حكومت و مردم، شكاف بين مردم و مردم

11. بروز دلخوري بين مراجع تقليد، منبع

12. واكنش كشورهاي به اصطلاح قدر جامعه جهاني حال حاضر، منبع

 

در عوض:

اسلام پيروز است!

 شنيده‌ام آقاي موسوي فرموده است: “مسئولیت دینی ماست که نگذاریم انقلاب و نظام به آنچه اسلام نمی‌پسندد استحاله بیابد.”

آقاي موسوي، برادر عزيز، اسلام همين را مي‌پسندد! مگر اسلام جز دستورات ولي‌امرش را اجابت كرده است؟ كه ايشان طبق بيانات حجت السلام خاتمي در نماز جمعه گذشته، نماينده امام زمان در زمان غياب ايشانند و امام غايب نيز نماينده الله هستند. مگر اسلام خطايي را جز تماميت‌خواهي‌اش انجام داده است؟ برادر برو خودت را درست كن، اسلام درست است!

Categories: ایران, سیاسی

بر انتخابات و من چه گذشت

جولای 2, 2009 لُرد کاوی 1 دیدگاه

مي‌گويند اين مردم در نتيجه انتخابات اثري نداشته‌اند، چندان موافق نيستم. مي‌گويند حق‌شان خورده شده است، مي‌گويند تقلب شده است؛ احتمال دارد صحت داشته باشد اما به نظر مي‌رسد در نتيجه تقلب نشده است، بلكه در تعداد راي تقلب شده است. به نظرم آقاي احمدي‌ن‍ژاد براي رياست جمهوري راي مي‌آورد اما نه اين همه. رهبري هم در سخنراني‌اش چنين چيزي را ابراز كرد كه گوييم سه ميليون تقلب شده باشد، اما يازده ميليون كجا!
من در طي دو سال اول دوره اول رياست جمهوري احمدي‌نژاد ناراحت بودم كه او به اين مقام رسيده است، اما در دو سال دوم نظرم تغيير يافت و به اين نتيجه رسيدم كه او فرد شجاعي است و خيلي از كارها را كه ديگران نمي‌توانند، توانايي انجام دارد؛ حال هرچند كه نقص‌هايي هم دارد. بارها شده بود كه مي‌گفتم دوره بعد به او راي خواهم داد. اما چند ماه مانده به انتخابات همه چيز تغيير كرد.
احمدي‌نژاد كه فردي بود كه در سياست خارجي خود را خوب نشان داده بود، به سويي رفت كه كم‌كم داشت نظرم را عوض مي‌كرد؛ مخصوصا وقتي كه بي‌نهايت به مسئله هولوكاست دامن مي‌زد. خب دست گذاشتن افراطي بر مسائلي كه ايجاد حساسيت مي‌كند كار جالبي نيست. حال فرض كنيم آن‌ها هم دست مي‌گذاشتند بر حادثه كربلا و اصرار مي‌كردند كه امام حسين تنها براي حكومت با يزيد وارد جنگ شد نه آن چيزي كه از آن به “امر به معروف و نهي از منكر” عنوان مي‌شود! بعد هم چند نفر اقليت (اقليتي كم تعداد، نه اقليت‌هاي مذهبي) را دور خودشان جمع مي‌كردند و از آن‌ها هم در همايش‌هايي براي خودشان تاييد مي‌گرفتند! تنها نتيجه اين بود كه حساسيت و نفرتي را در طرف مقابل ايجاد مي كرد.
شايد اين قياس مع‌الفارق باشد اما وضعيت اظهارات آقاي احمدي‌نژاد چنين رويكردي را ايجاد كرد.
خب، من اين اواخر مي‌ديدم كه در سطح بين‌المللي چه برخوردهايي با ايشان مي شد. كم‌كم به آن سويي رفتند كه نظرم عوض شد و تصميم گرفتم به خاطر چيزي كه از آن به آبروي ملي تعبير مي‌شود به فرد ديگري راي دهم. (اميدوارم كه آقاي احمدي‌نژاد نسبت به اظهارات من جبهه نگيرد آن‌طور كه در مناظره‌هايشان براي ديگران مي‌گرفت! اگر در بدترين وضعيت، فرض كنيم كه از خودم اين ادعاها را مي‌كنم و چنين نبوده كه مي‌گويم، به پاي اين بگذارند كه نظر شخصي‌ام است.)
در چند ماه مانده به انتخابات شانس آوردم كه كاملا از دنياي سياست و انواع اخبار به دور بودم. حتي در زمان تبليغات كانديداها هم لحظه‌اي خودم را درگير نكردم، چه در اخبارشان و چه در آن شادي‌ها و جشن‌هاي كاذب‌شان. از اين بابت خوشحالم. اين وضعيت ادامه يافت تا به روز انتخابات رسيد.
شايد تنها كاري كه در اين مدت كردم ديدن مناظره‌هاي تلويزيوني بود. در اين‌ها چيزهايي مي‌ديدم و مي‌شنديم كه اصلا براي جمهوري اسلامي مناسب نمي‌دانستم. بسيار تعجب مي‌كردم. يادم است آن زمان احساس كردم كه اين‌ها تماما بازي‌هايي است براي ورود جمهوري اسلامي به برهه جديدي از وضعيت سياسي. نمي‌دانستم چه خواهد شد اما مطمئا بودم كه با افشاگري‌ها و فاش‌سازي بعضي از واقعيت‌ها، جمهوري اسلامي وارد مرحله تازه‌اي مي‌شود كه به استحكام بيشتر آن پيش رود؛ واقعيت‌هايي كه همه مردم مي‌دانستند اما انگار كه كسي نمي‌داند و به رو نمي‌آوردند. در اين سي سال هميشه همه مسائل را همه مي‌دانستند اما گويي كه هيچ‌كس نمي‌داند.
اما اين افشاگري‌ها و فاش‌سازي‌ها در راستاي استحكام نظام نبود، كه نتيجه‌اش عكس شد! فكر مي‌كردم باعث افزايش اعتماد مردم مي‌شود اما عدم اعتمادها را منجر شد؛ چيزي كه در مناظره‌ها بوجود آمد و ريشه‌اش را در سخن‌هاي تند آقاي احمدي‌نژاد مي‌دانم. البته در اين زمينه به ايشان انتقادي ندارم كه البته تشويقي هم ندارم، تنها يك اتفاق بود كه افتاد و نتايج خاص خود را داشت.
به هر حال انتخابات اتفاق افتاد و نتيجه اعلام شد و من دچار شوك شدم. نه اينكه احساس مي‌كردم كه تقلب شده است بلكه به اين‌خاطر كه همبستگي بين نتيجه و تبليغاتِ پيش از انتخابات نمي‌ديدم. البته در دراز مدت علت اين عدم همبستگي را فهميدم و علت آن آنچنان كه تصور مي‌كنند تقلب نيست.

قبل از اينكه بخواهم بگويم كه علت آن را چه حدس مي‌زنم، بهتر است كه نظرم را در مورد تقلب بگويم: من كلا نظر خاصي در مورد تقلب و يا عدم تقلب ندارم چرا كه از هر دو طرف دلايلي را مي‌بينم كه نمي‌تواند اين موضوع را اثبات كند. در مورد موضوعي هم كه اثبات‌پذير نباشد، نظر قطعي نمي‌توان داد. اين مسئله دقيقا مثل همان بحث قديمي بين وجود يا عدم وجود خداست! آنقدر دو طرف دليل ارائه مي‌كنند كه نمي‌توان به نتيجه خاصي رسيد تا جايي كه تفاوتي بين اعتقاد بر وجود و عدمش نمي‌بيني و اين آغاز Agnosticism است! من هم واقعا در رابطه با اين موضوع نظر خاصي ندارم چرا كه اثبات‌پذير نمي‌بينمش (البته در اين برهه ار تاريخ؛ شايد فردا، آيندگان براساس مداركي راي به يك طرف دهند!)

حال به علت برگرديم؛ من با توجه به بحث‌هايي كه در مورد موضوع انتخابات ايران با دوستان انگليسي زبان داشتم به اين نتيجه رسيده‌ام كه اين موضوع چيزي جز يك پوپوليسم سياسي نيست! به اين معني كه اكثريت عوام بر عليه گروهي برمي‌خيزند كه از قشر فرهيختگان و تحصيل كرده‌هاي يك جامعه هستند و آن‌ها قدرت را به دست مي‌آورند. و اين موضوع در كشور ما در اين مقطع اجتناب‌ناپذير است. به هر حال توده مردم احساس كرده‌اند كه مشكلاتشان از اين طريق قابل پيگيري است و اين نظر قابل احترام است. مردم احساس كرده‌اند كه اگر اكنون وضع اقتصادي‌شان خوب نيست، نه به خاطر سياست‌هاي غلط آقاي احمدي‌نژاد است بلكه به اين خاطر است كه آقاي احمدي نژاد نتوانست كاري را كه مي‌خواست به اتمام برساند و اوست كه مي‌تواند جيب‌هايشان را پر كند. اين قابل احترام است و تنها قابل احترام است نه چيز ديگري! اينكه نتيجه اين ديدگاه چه خواهد شد مهم نيست، اينكه آيا مردم به خواسته‌شان مي‌رسند يا نه هم مهم نيست (كه البته چندان خوشبين هم نيستم)؛ اين مهم است كه اين دوره يك دوره گذار در تبديل شدن يك ملت و نزديك شدن آنها به چيزي است كه از آن به دموكراسي ياد مي‌شود. البته به نظرم پوپوليسم يك تيغه است كه يك‌سوي آن دموكراسي است و سوي ديگر را فاشيسم! كه با بررسي وضعيت ايران، آن را بيشتر به سوي دموكراسي متمايل مي‌بينم.

 

و اما در اين مدت بر من چه گذشت:
در اين مدت حس اندوه چيزي بود كه به خاطر وقوع وقايع اخير مرا گرفته بود. اندوه و ناراحتي و ديگر هيچ! به طوريكه در مدت ده روز هيچ فعاليتي را نتوانستم دنبال كنم و همه فكر و ذكرم شده بود اخبار ايران. در اين ميان گاهي هم غذا مي‌خوردم و وقتي خوابم مي‌گرفت مي‌خوابيدم. يكي از ده روز‌هاي بد زندگي‌ام را تجربه كردم كه تا مرز دپرس شدن پيش رفتم، البته آسيب‌هايي هم ديدم كه در حال ترميم‌شان هستم. اما مي‌دانم پس از اين همه يك چيز بيشتر برايم باقي نمي‌ماند و آن از دست دادن حس اعتمادي است كه به خيلي‌ اشخاص و خيلي چيزها داشتم؛ همه را از دست دادم.

 

اگر اكنون نوشتن را از سر گرفته‌ام چندين دليل داشته است: يكي تقاضاهايي بود كه براي از سر گرفتن از خواننده‌هاي اينجا از طريق بخش‌هاي نظردهي و ايميل به دستم رسيد و تا حدودي مرا دچار عذاب وجدانِ ننوشتن كرد. ديگري اين بود كه اين موضوع ننوشتن به قهر كردن با خودم، براي خودم تعبير شده بود چرا كه آن همه مردمي كه ازشان ناراحت بودم لحظه‌اي اهميت نخواهند داد كه كسي مثل من كه در گوشه‌اي براي خودش و معدود خواننده‌اي كه براي تفريح سر مي‌زنند گهگاهي چيزهايي مي‌نويسد، اصلا مي‌نويسد يا نمي‌نويسد! اين شد كه با شَك، قلم به دست گرفتم (كه البته قلم نيست و كيبورد است) و نوشتن آغاز كردم. چه افاده‌هايي، خود را اهل قلم نيز دانستم!!!

 

پي‌نوشت: وفات مايكل جكسن را به علاقه‌مندان وي و موسيقي تسليت مي‌گويم. دلم گرفت و هنوز باور ندارم!