بایگانی

بایگانی برای نوامبر, 2008

سید محمدعلی جمالزاده و من (روایت آشنایی من با پدر داستان کوتاه ایران) (معرفی کتاب)

نوامبر 28, 2008 لُرد کاوی 3 دیدگاه

جمعه، هشت آذر هشتاد و هفت

هرگز آن روزی را که در سر کلاس ادبیات فارسی از روی متن داستان “کباب غاز” خوانده شد را فراموش نمی‌کنم. یادش بخیر دبیر ادبیات فارسی‌مان آقای سروش بود که هنوز هم در دبیرستان‌های شهرمان تدریس می‌کند (احتمالا). وی که فرد خوش مَشربی بود همیشه سر به سرمان می‌گذاشت، به طوریکه بچه‌ها و مخصوصا من رویمان در رویش باز شده بود و کلاس به محلی برای فکاهی و گفت‌وگوهای متلک‌وار و خنده‌دار تبدیل شده بود. از آنجایی که علاقه خاصی هم به شجریان داشت و بی شباهت از وی هم در ظاهر نبود، من در ناخودآگاه شاید آن دو را گاها یکسان می‌پنداشتم!

خلاصه آن‌روز هم مثل همیشه پس از اینکه کمی از کلاس گذشته بود، عینکش را که توسط بندی آویزان از گردنش بود را به دست گرفت، نفسش را بر شیشه عینک دماند و دستمالی را برای تمیز کردن آن بخارها که همچون مه، شیشه عینک را به سپیدی برف برای لحظه‌ای تبدیل کرده بود از جیبش درآورد و شروع به مالیدن آن دو تکه شیشه کرد. در همین حین که شیشه عینک را مورد عنایت قرار می‌دادند برای‌مان از جمالزاده، داستان‌های کوتاهش و تاثیرش بر ادبیات فارسی معاصر بدون اینکه نگاهی به ما بیاندازند، سخنرانی می‌کردند. البته اگر حرکت کوچکی در گوشه‌ای از کلاس رخ می‌داد، درحالیکه چشم به دستمال و عینک داشت، با ذکر نام دانش‌آموز متحرک، بدون هیچ خللی در گفتار، تکه‌ای به او می‌انداخت و ادامه سخنرانی را می‌گرفت انگار که این جمله هم موضوعی در راستای همان مطلب است.

پس از مقدمه ایشان، به سراغ درس می‌رفتیم و بدلیل علاقه‌شان به بعضی از متون خاص، خودشان از روی متن قرائت می‌کردند و ما همگی از خوانش روان و فصیح ایشان لذت می‌بردیم.

مقدمه درس را خواندند و برایم اسم‌های کتب جمالزاده از جمله “قصه‌های کوتاه برای بچه‌های ریش‌دار” بسیار جالب می‌آمد. با توصیف‌های آقای سروش و نیز اسامی عجیب، بسیار مشتاق متن شده بودم. جناب سروش از روی متن خواندند و برای‌ همه ما ادبیات جمالزاده که طنز عجیبی در آن مستتر بود هیجان انگیز بود. داستان “کباب غاز: از ماست که برماست” را استاد به انتها رسانید و این شد یکی از داستان‌های تاثیر گذارنده در دوران مدرسه من!

در همان روزها در این افکار بودم که روزی خواهد رسید که داستان‌های جمالزاده را بخوانم و لذت ببرم، اما چون محصل بودم، پیش خود می‌پنداشتم که اکنون وقتش را ندارم و هنوز هم زود است. واقعا نمی‌دانم چرا این ایده “همیشه زود است” و “بعدا این کار را می‌کنم” با من بوده است. شاید هم پیش خود می‌اندیشیدم که سوادش را ندارم یا اینکه درس مدرسه نمی‌گذارد؛ اما فکر می‌کنم آن موقع‌ها اصلا اهل مطالعه نبودم.

خلاصه این شد که آرزوی خواندن جمالزاده را به آینده موکول کردیم تا این اواخر که می‌دیدم سری مدون و تروتمیزی از آثارش به چاپ رسیده است. به ناگاه یاد آن دوران افتادم و اینکه آرزوی خواندن این داستان‌ها را در طی این سال‌ها داشته‌ام. اما این‌بار وقت نداشتم و باز هم زمان می‌گذشت تا یک‌ماه پیش که در نمایشگاهی دوباره با این کتاب‌ها برخورد کردم و با خود گفتم که این‌ تو بمیری نه از آن تو بمیری‌هاست. پس از فروشنده پرسیدم که برای شروع با کدام آغاز کنم. وی گفت همه‌اش بهتر است! از من اصرار که یکی را معرفی کن و از او انکار که بهتری ندارد و همه عالیست. می‌پرسیدم که شما کدام را می‌پسندید و پیشنهاد می‌کنید؛ می‌گفت این یکی خوب است، آن یکی هم خوب است، دیگری هم خوب است و همه را خوب‌تر نام نهاد. تنها شانسی که آوردم این بود که پس از نام بردن تک‌تک کتاب‌ها، به “یکی بود و یکی نبود” به عنوان شاهکار جمالزاده اشاره کرد و من هم معطلش نکردم و درجا همان را گرفتم و پولش را پرداختم و خوشحال روانه خانه شدم.

این‌بار واقعا گرفتاری به من مهلت نداد تا این چند روز اخیر که وقتی یافتم و به خواندنش نائل گشتم. اینجا بود که بالاخره به قدرت بیان سید محمدعلی جمالزاده، پدر داستان‌کوتاه فارسی پی بردم. عجب داستان‌نویسی بوده‌اند ایشان. بسیار قابل تحسین و جذاب است. توصیف‌های عالی، استفاده‌های مکرر و بدیع از ضرب‌المثل‌های رایج فارسی، طنز دلنشین و آثار تاثر برانگیز که احساس می‌کنم همگی نقدی بر شرایط سیاسی و اجتماعی آن روزها هستند. داستان “رجُل سیاسی” وصفی از سیاست مملکت‌مان است که نه سری دارد و نه ته‌ای! البته این موضوع تا به امروز تغییری نکرده و چه استادانه آن را در قالب داستان توضیح می‌دهد.

مطالعه جمالزاده را به همه پیشنهاد می‌کنم، همچون درس‌نامه‌ای، همچون مطالعه تاریخ این مملکت، همچون نقدی بر مسائل مختلف (دین، سیاست، جامعه، اقتصاد و …) این سرزمین که در طی زمان به نظرم نه تغییری کرده و نه تغییری خواهد کرد. ما این‌چنینی افرادی هستیم و اگر درد و زجری هم می‌کشیم مقصر خود ما هستیم چرا که “از ماست که بر ماست” و شاید این یکی از برجسته پیام‌های جمالزاده در تمامی آثارش باشد.

خدایش بیامرزاد و روحش شاد.

تاریخ هرودوت (معرفی کتاب) و آهنگ “هماهنگ کردن لب ها”

نوامبر 15, 2008 لُرد کاوی 1 دیدگاه

شنبه، بیست و پنج آبان هشتاد و هفت
مدتی‌ست که بدلیل اشکالی در login نتوانستم مطلب جدیدی بنویسم؛ البته پنهان هم نماند که مشغله‌های مختلف هم کمتر وقتی را برای نوشتن باقی می‌گذارند. از این‌ها که بگذریم به معرفی یکی از آخرین کتاب‌هایی که مطالعه کرده‌ام تنها از برای خالی نماندن عریضه می‌پردازم.

 herodotus

تاریخ هرودوت حدود چهارصد و چهل سال قبل از میلاد مسیح نوشته شده است و اولین نمونه تاریخ‌نگاری است. این تاریخ در نُه کتاب نگارش یافته شده است و حاوی تجارب عینی، مشاهدات از نزدیک تمدن‌های قدیم و یا مصاحبات هرودوت با افراد آن سرزمین‌ها بوده است. این کتاب با افسانه‌های منقول کهن آغاز می‌شود و به جنگ‌های ایران-یونان و نیز امپراطوری هخامنشی می‌رسد. به مصر هم اشاره دارد و به ایالت-شهرهای یونانی می‌رسد.

بنده شخصا چهار کتاب اول را از نظر گذراندم و احتمالا آن هم به صورت شرح کامل نبوده است. با این حال از روش نگارشی وی بسیار لذت بردم. هرودوت به زیبایی و با جزئیات بسیار دلپذیر تاریخ را می‌سراید به‌طوریکه نمی‌توان کتاب را تا انتها نخواند و رهایش کرد. از لحاظ سیر مطالب آنقدر جالب آنها را توالی‌بندی کرده است که برای هرکسی که با تاریخ آشنایی چندانی هم ندارد، بسیار مطبوع می‌نماید. ما که بسی لذت بردیم.

جالب آن اینکه وی و کتاب تاریخش یکی از منابع اصلی برای شناخت تمدن هخامنشی بوده است و بسیاری از صاحب‌نظران، شناخت این تمدن را بدون هرودوت غیرممکن می‌دانند.

 

پی‌نوشت: چند روزی است که در حال لذت بردن از آهنگ زیبای “Synchronize lips” از گروه Nexx که به تازگی منتشر شده است هستم و نه تنها شعرش پریشانم کرده، که بلکه خود خواننده‌اش و نیز چگونگی بیان‌اش فریفته‌ام ساخته! چرا که لب‌هایش را می‌خواهم :) و این هم لینک دانلود آهنگ.