در آدرس زیر متنی به ظاهر علمی-فلسفی احتمالا در مورد درک بشر از جهان نگاشته شده است و دو تن از دوستان هم به اقتضای خویش دست به نقد آن زدهاند که البته به نکات جالبی هم اشاره داشتهاند. نمیدانستم که آیا دست بردن به نگارش یک نقد در این زمینه کاریست لازم یا بیهوده؛ اما حسی از شیطنت مرا مجبور کرد که وارد گود شوم و شروع به نوشتن کنم.
برای آگاهی از اصل متن که نویسندهاش نامعلوم است به اینجا و برای خواندن نقادی دوستانمان، به اینجا مراجعه کنید. و اما ادامه داستان…
در ابتدای متن به “ذهن قُلکی” اشاره شده است و اینگونه نقل شده که “ذهن قلكي اين قابليت را داشت كه هرچه انسان از محيط پيرامون خود دريافت ميكرد و بعنوان يك حقيقت مجسم ميپذيرفت » بعنوان ذخيره اي در ذهن خود حفظ و در مواقع لزوم استخراج مينمود.” و این نظریهء ذهن قلکی گویا شکل اولیه تبیین کارکرد مغزی بوده است (که به طور کلی از لحاظ کارکرد ذهن انسان مردود میباشد). حال آنکه واژه قلک هم نمیتواند مفهوم ذخیره-استخراجی مغز را که در ادامه براساس آن فلسفهبافی شده است را به درستی بیان کند: اِشکال در توصیف و تعمیم.
در ادامه سفسطه جالبی را خواهیم دید که در قالب مثال بیان شده است:
“بعنوان مثال اگر شما اولين شخصي باشيد كه در محيط اطرافتان دستش را با آتش برخورد داده » به لحاظ عمل تجربي ايكه انجام داديد » در فرايندش توليد اطلاعات نموده ايد . يعني براي خود و طبيعت اين تجربه را به ثبت رسانده ايد كه آتش سوزاننده و داغ است . ساده ترين راه انتقال اطلاعات به جهان آدمي بيان اين تجربه است . اما آيا نشر اين اطلاعات صرفا در دنياي انساني محدود ميشود ؟!!! ميدانيم هستي اي كه در آن زندگي ميكنيم به وسعت بيش از نيم ميليارد كهكشان رصد شده » نميتواند بدون پژواك باشد . هستي قانونمند ترين پديده شناخته شده توسط بشراست كه يكي از خاصيت هاي اجتناب ناپذير و غير قابل انكارش ( پژواك ) است . از پژواك صدايتان در كوه گرفته تا افتادن سيب از درخت و پژواك جاذبه و يا انفجار ستارگاني در ميلياردها سال نوري پيش و پژواك نور آن در اكنون هستي …. همه و همه حاكي از اعتبار پژواك در كل هستي دارد . از همين روست كه اپستومولوژي نوين دنيا معتقد است كليه تجربيات آدمي به لحاظ توليد اطلاعات » قابليت ايجاد پژواك و نشر را در كل هستي دارد.”
جمله اول مثال توضیحی در ارتباط با چیستی اطلاعات تولیدی و یا حتی چگونگی آن نمیدهد و بسیار نامفهوم مینماید. سپس نتیجهگیری میکند که تجربه لمس آتش هم برای شما اتفاق افتاده و هم متقابلا برای طبیعت! و برای اثبات این موضوع اخیر و اینکه طبیعت هم دچار تجربه شده است، برای خود مفروضاتی یقینگونه را مطرح میکند که مثلا همه میدانیم که هستی که در آن زندگی میکنیم با این همه کهکشان، پژواک دارد! به این میگویند بدترین نوع سفسفطه! اصولا پژواک در اینجا به چه مفهومی است؟ و از کجا به وجودش پی بردیم؟
هستي قانونمند ترين پديده شناخته شده توسط بشراست كه يكي از خاصيت هاي اجتناب ناپذير و غير قابل انكارش ( پژواك ) است.
کی و کجا هستی قانونمندترین پدیده شناخته شده انسانی شد که پژواک خاصیت اجتناب ناپذیرش باشد و این پژواک اصلا چیست؟ بعد برای توضیح این چیستی پژواک توضیح میدهد که چون صدا در کوه پژواک دارد، سیب روی زمین میافتد و جاذبهای هست (چه ربطی به پژواک دارد) و چون همه و همه، پس جهان پژواکی دارد که از پدیدههای اجتنابناپذیرش است!!! و بر این اساس هم اپستومولوژی نوین، تجربیات بشری را قابل پژواک میداند!
استدلالها بسیار مضحکند.
در ادامه متوجه میشویم که اطلاعاتی را که طبیعت بدست آورده و از ما آموخته است را نمیتوان درک کرد (اطلاعاتی که وجودشان هنوز به اثبات هم نرسیدهاند). بنابراین همه نمیتوانند این اطلاعات را متوجه شوند و تنها بعضیها میتوانند! احتمالا دسته متوهمین چنین قابلیتی را باید داشته باشند! در ادامه معلوم نشد که زبان طبیعت چه ارتباطی با نظریه استفن هاکینگ که وی را هافکینگ نامیده است پیدا میکند. اما از همین بی ربطی نتیجه میگیرد که چون هاکینگ نظریهاش را اصلاح کرده است پس طبیعت تجربیاتی میکند!
در ادامه از تجربه کیهانی زمان به نفع تجارب فیزیکی استفاده میگیرد و دلیلی بر تجربه کسب کردن طبیعت میآورد! در همین جا ذکر کنم که من از صحت علمی این موضوع اخیر اطلاع کافی ندارم اما مسلم میدانم که از لحاظ منطقی مفاهیم مشکلدار بیان شدهاند و نتایج بدون مفروضات صحیح بدست آمدهاند.
از ديگر سو جالبست بدانيد كه بشر متوجه تفاوت انسان هايي كه در طول تاريخ توان دريافت اطلاعات كيهاني را داشته و آن را به زبان انساني بيان مينمودند را با سايرين متوجه شد . از همين رو انسان كيهاني و انسان انساني در معرفت شناسي نوين جهان تعريف شد.
همینجاست که شروع به مغالطه میکند و بدلیل عدم شناخت از کارکرد ذهن و مغز، نیز عدم شناخت و مطالعه تاریخ و دین، دست به دستهبندی بی اعتبارِ انسان کیهانی و انسان انسانی میزند و احتمالا میخواهد انسان کیهانی (انسان کوانتی) را همان انسان مذهبی هم بخواند! اسم این را نباید معرفتشناسی نوین کوانتومی نامید، بلکه مغالطهء نوینِ متوهمین از برای توجیه پسماندههای قُلکی ذهنشان!
در پایان اینکه همانطور که دوستمان جناب اسماعیلیان اشاره صحیح به جدایی اشتباه فلسفه، هنر، دین، عرفان و علم داشتند، افتراق اینها که حتی بعضی اسامی دیگر برای دیگری هستند غیر قابل تصور و اشتباه است.
این باشد برای قسمت اول روشنفکریشان تا ببینیم حوصله قرائت دوم و سوم هم هست یا خیر!
آخرین نظرات