سنت و پیشرفت: خُرده نقدی بر داریوش آشوری

By لُرد کاوی

سنت و پیشرفت، نام مقاله ای است که استاد داریوش آشوری در سال 1347 یعنی حدود چهل سال پیش ایراد نموده اند و چهار سال پس از آن تاریخ نیز به چاپ رسیده است. این مقاله به بررسی مسئله الگوهای ناصحیح و تقلیدی پیشرفت در فرهنگ ما اشاره دارد که منجر به نادیده گرفتن، شاید تمسخر کردن و نیز حقیر دانستنِ سنت هایمان شده است.

مقاله به خوبی تفاوت رویکردی شرق و غرب را به مسئله پیشرفت نشان می دهد: که غرب بر پایه گذشته اش ایجاد به نوآوری می کند اما شرق همچون کسی که از گذشته خویش در مقایسه با پیشرفت غرب متنفر است، دست به نادیده گرفتن و شاید نابود سازی گذشته کرده است. چرا که غرب را به عنوان ملاک و میزانی مطلق می داند.

این مقاله برای من پیام خوبی داشت و کمی مرا به فکر واداشت اما جاهایی بود که احساس کردم، کمی با عقلم جور در نمی آید و این موضوع را با قدمت مقاله و جوانی استاد توجیه کردم. به عنوان نقدی بر آشوری –ما که باشیم که نقدی بر استادمان کنیم- به بعضی از آنها اشاره می کنم:

در مقاله ذکر شده است که “لازم است به اساسی ترین وجهِ وجودیِ انسان توجه کنیم. انسان موجودی است که به هستیِ خود آگاهی دارد و زمان برای او سه بُعد دارد: گذشته حال و آینده … هر انسان از آنجا که به گذشته خود آگاه است، دارای تاریخ است و شخصیت او پیوستگیِ آن تاریخ است و از آنجا که دارای تاریخ است، انسان است.”

قبل از هر چیز، تعریف واژه انسان به صِرفِ “موجودی است که” چندان مناسب نیست چرا که بین او و بقیه موجودات –هندوانه، میز، تمساح و غیره- تفاوتی ایجاد نشده است. حال به بحث تفاوتش می رسیم و آنکه بر چه اساسی خود آگاهی از خویش و سه بُعد داشتن زمان برای انسان اساسی ترین وجه وجودی است؟ حال آنکه این قضیه آگاهی از خویش یا به عبارتی فهمِ وجود، منحصر به انسان نیست و نیز باقی اشیاء و جانداران نیز برایشان سه بُعد گذشته، حال و آینده قابل تعریف است. بنابراین بنده متوجه نشدم که بحثی را که در ادامه براساس این تمایز اولیه استقرار نمودید، چگونه مسیر منطقی می یابد.

در ادامه می آید که انسان به دلیل آگاهی از گذشته اش، دارای تاریخ است که منظور شرح رویدادهای زندگی فردی است که بیوگرافی نامیده می شود. پیوستگی تاریخی که از شخصیت منشا گرفته است، توضیح بسیار ظریفی در مورد پیوستگی هاست. به نظرم استاد این موضوع پیوستگی شخصیتی مورد بحث در فلسفه و نیز نوروفیزیولوژی را در نظر داشته اند که از دوران کودکی تا پایان عمر، فرد از نظر شخصیتی تقریبا ثابت است –البته منظور ثبات کلی روحی و فکری نیست بلکه ثبات در “من” است- که این بسیار زیرکانه در متن جای داده شده است و از این جهت تاریخ با شخصیتِ فرد، وجه شبه می یابند.

اما یکی از نتایجی که به هیچ وجه منطقی به نظر نمی رسد این است که “از آنجا که انسان دارای تاریخ است، پس انسان است”. حال این موضوع و گذاره بر چه اساسی قابل پذیرش است، نمی دانم. آیا تاریخ وجه تمایز ما با سایرین است؟ که هرگز چنین چیزی نیست و حتی یک سنگ (کا.نی) هم برای خود، چه از جنبه ایجاد و تکوین و چه از جنبه تغییرات، تاریخی دارد. اگر مطلوب وضعیت تاریخ نگاریِ بشری، به عنوان حیوانی است که دست به قلم می شود و بر اساس تکلم اش می نگارد است، پس تاریخ به مفهوم عام نمی بایست مورد استفاده قرار می گرفت. که البته فکر نمی کنم منظور استاد این اخیر بوده باشد.

به هر حال دو جای دیگر هم در گاهِ قرائت متن احساس درماندگی کردم. اما به طور کلی این مقاله دید جالبی نسبت به موضوع غربزدگی به خواننده می دهد و ذهنش را بر تازه هایی که شاید آنها را هرگز نمی دانسته، آشکار می سازد.

برچسب‌ها: , , ,

يك پاسخ برايش بگذاريد