بایگانی

بایگانی برای ژوئن, 2008

سنت و پیشرفت: خُرده نقدی بر داریوش آشوری

سنت و پیشرفت، نام مقاله ای است که استاد داریوش آشوری در سال 1347 یعنی حدود چهل سال پیش ایراد نموده اند و چهار سال پس از آن تاریخ نیز به چاپ رسیده است. این مقاله به بررسی مسئله الگوهای ناصحیح و تقلیدی پیشرفت در فرهنگ ما اشاره دارد که منجر به نادیده گرفتن، شاید تمسخر کردن و نیز حقیر دانستنِ سنت هایمان شده است.

مقاله به خوبی تفاوت رویکردی شرق و غرب را به مسئله پیشرفت نشان می دهد: که غرب بر پایه گذشته اش ایجاد به نوآوری می کند اما شرق همچون کسی که از گذشته خویش در مقایسه با پیشرفت غرب متنفر است، دست به نادیده گرفتن و شاید نابود سازی گذشته کرده است. چرا که غرب را به عنوان ملاک و میزانی مطلق می داند.

این مقاله برای من پیام خوبی داشت و کمی مرا به فکر واداشت اما جاهایی بود که احساس کردم، کمی با عقلم جور در نمی آید و این موضوع را با قدمت مقاله و جوانی استاد توجیه کردم. به عنوان نقدی بر آشوری –ما که باشیم که نقدی بر استادمان کنیم- به بعضی از آنها اشاره می کنم:

در مقاله ذکر شده است که “لازم است به اساسی ترین وجهِ وجودیِ انسان توجه کنیم. انسان موجودی است که به هستیِ خود آگاهی دارد و زمان برای او سه بُعد دارد: گذشته حال و آینده … هر انسان از آنجا که به گذشته خود آگاه است، دارای تاریخ است و شخصیت او پیوستگیِ آن تاریخ است و از آنجا که دارای تاریخ است، انسان است.”

قبل از هر چیز، تعریف واژه انسان به صِرفِ “موجودی است که” چندان مناسب نیست چرا که بین او و بقیه موجودات –هندوانه، میز، تمساح و غیره- تفاوتی ایجاد نشده است. حال به بحث تفاوتش می رسیم و آنکه بر چه اساسی خود آگاهی از خویش و سه بُعد داشتن زمان برای انسان اساسی ترین وجه وجودی است؟ حال آنکه این قضیه آگاهی از خویش یا به عبارتی فهمِ وجود، منحصر به انسان نیست و نیز باقی اشیاء و جانداران نیز برایشان سه بُعد گذشته، حال و آینده قابل تعریف است. بنابراین بنده متوجه نشدم که بحثی را که در ادامه براساس این تمایز اولیه استقرار نمودید، چگونه مسیر منطقی می یابد.

در ادامه می آید که انسان به دلیل آگاهی از گذشته اش، دارای تاریخ است که منظور شرح رویدادهای زندگی فردی است که بیوگرافی نامیده می شود. پیوستگی تاریخی که از شخصیت منشا گرفته است، توضیح بسیار ظریفی در مورد پیوستگی هاست. به نظرم استاد این موضوع پیوستگی شخصیتی مورد بحث در فلسفه و نیز نوروفیزیولوژی را در نظر داشته اند که از دوران کودکی تا پایان عمر، فرد از نظر شخصیتی تقریبا ثابت است –البته منظور ثبات کلی روحی و فکری نیست بلکه ثبات در “من” است- که این بسیار زیرکانه در متن جای داده شده است و از این جهت تاریخ با شخصیتِ فرد، وجه شبه می یابند.

اما یکی از نتایجی که به هیچ وجه منطقی به نظر نمی رسد این است که “از آنجا که انسان دارای تاریخ است، پس انسان است”. حال این موضوع و گذاره بر چه اساسی قابل پذیرش است، نمی دانم. آیا تاریخ وجه تمایز ما با سایرین است؟ که هرگز چنین چیزی نیست و حتی یک سنگ (کا.نی) هم برای خود، چه از جنبه ایجاد و تکوین و چه از جنبه تغییرات، تاریخی دارد. اگر مطلوب وضعیت تاریخ نگاریِ بشری، به عنوان حیوانی است که دست به قلم می شود و بر اساس تکلم اش می نگارد است، پس تاریخ به مفهوم عام نمی بایست مورد استفاده قرار می گرفت. که البته فکر نمی کنم منظور استاد این اخیر بوده باشد.

به هر حال دو جای دیگر هم در گاهِ قرائت متن احساس درماندگی کردم. اما به طور کلی این مقاله دید جالبی نسبت به موضوع غربزدگی به خواننده می دهد و ذهنش را بر تازه هایی که شاید آنها را هرگز نمی دانسته، آشکار می سازد.

چگونه خلاقیتمان را افسار گسیخته کنیم

امروز بعد از مدتها سری به وب سایت Scientific American زدم و مقالات جدیدش را از نظر گذراندم. یکی از مقلات جالب در مورد خلاقیت و اتخاذ آن در زندگی روزانه بود. این مقاله به صورت مصاحبه ای است که توسط ویراستار مجله با سه تن از کارشناسان مقولهء خلاقیت صورت گرفته است. مقاله عالیست و بنده به آنهایی که توانایی مطالعه انگلیسی دارند، خواندنش را توصیه می کنم. 

Scientific American MIND

یکی از ایده های جالبی که در این مقاله در مورد به چنگ آوری ایده ها (Capturing) به آن اشاره شده است، نوشتن در هنگام صبح و دقیقا پس از برخاستن از خواب است. می دانیم که هرکس این وضیعت پس از خواب که ذهن فعالیت مناسبی دارد را تجربه کرده است.

نکته دیگر قابل توجه، خواستنِ خلاقیت است چرا که شاید خلاقیت با شانس نیاید (که معمولا هم نمی آید).

مقاله در مورد پرورش ذهن خلاقانه کودکان هم ایده های خوبی را ارائه می کند. مثلا اینکه از آنها بخواهیم تصمیم بگیرند تا اینکه برایشان تصمیم بگیریم و نیز به پرسش هایشان به طور مستقیم پاسخ ندهیم، بلکه همراه با آنها به جستجوی پاسخ به گونه ای هدفمند بگردیم.

حسی ناخوشایند از فضایِ زبانیِ پارسی

حدود یکماه از دوباره پارسی نویسی ما می گذرد و قصد بررسی تجاربی که در این مدت کسب کرده ام و نیز مقایسه شان را با انگلیش نویسی دارم.

اولین تفاوتی که در این مدت رخ نشان داده است که بسیار هم حائز اهمیت و چشمگیر است، تفاوت فضای زبانی است که شاید بتوان آن را Blogosphere زبانی نامید. به بیان بهتر اینکه، وقتی برای مثال به زبان پارسی متون را نگارش می کنیم، تنها با وب سایت ها و وبلاگ های پارسی می توان در تماس بود و این منجر می شود که خواه ناخواه درگیر اخبار و رویدادهای پارسی زبانان باشیم؛ مسائل و دغدغه های دنیایشان برایمان آشکار شود. در مورد انگلیش نویسی وضع به این صورت است که نویسنده با جهان در ارتباط قرار می گیرد و مسائل جامع تر و بزرگتری را از نظر می گذراند، چرا که در ارتباط با مسائل جهانی است. از این روی است که این بار به وضوح تفاوت ها را درک می کنم و احساس می کنم که در محیطی بسته و کوچکتر در حال قدم زدن هستم.

و این مسئله کمی آزار می دهد چرا که خود را تا حدودی عقب افتاده از رویدادهای جهان می یابم (حداقل در تکاپوی مسائل جهانی حس نمی کنم) و حسی چندان خوشایند ندارم! *

به هر حال در این مدت کمتر از یکماه توجه بیشترم به قسم پارسی بوده و احساس می کنم باید کمی بیشتر به قسم انگلیش –و احتمالا دویچ- بپردازم.

 

—————————-

* این جمله “حسی چندان خوشایند ندارم”، از لحاظ منطقی به کلی غلط می باشد و تنها برای التذاذ ذهن خواننده نگاشته شده است.

چگونگی ارتباط یک گروه راک با یک مدل(هنرمند تصاویر مستهج.ن)

گروه Bloodhound Gang یا گروه دارودسته سگ شکاری، یک گروه راک آمریکایی است که فعالیت خود را در اوایل دهه نود آغاز کرده است. این گروه با خوانندگی Jimmy Pop همراه است که اکثرا شعرهای طنز، هجو آمیز و در ارتباط با مسائل. .جنسی می سراید. احوالات ایشان در اجراهایشان هم حاکی از این است که به طور کلی رویکردی هجو آمیز به زندگی دارد.

Jimmy Pop

گروه در سال 1999 آلبومی از خود بروز داده به نام Hooray for Boo.bies که روی هم رفته جالب است و چند آهنگ مناسب در سبک Punk Rock دارد. در این میان آهنگ جالب “تصنیف چیسی لین”1 را می توان نام برد که در باب یک مدل خوانده شده است.

خانم Chas.ey Lain یک مدل (یا به عباراتی هنرمند تصاویر مستهج.ن) است که ایشان هم از اوایل دهه نود میلادی فعالیت خود را در زمینه مدلینگ2 آغاز کرده است. اولین بار از طریق آهنگ این گروه سگ های شکاری با ایشان آشنا شدیم و به دلیل تمجیدهایی که در این آهنگ از خانم Lain می شود، علاقمند شدیم تا او را دوباره-کشف کنیم.

 

متاسفانه خانم Lain از آنجایی که تحصیل کرده این رشته نیستند، از لحاظ مدلینگ چندان جالب توجه به نظر نمی رسند. به بیان دیگر اینکه چندان به طور حرفه ای عمل نمی کنند. و تنها شاید سیمای نسبتا جذابی داشته باشند که عامل علاقمندی Jimmy Pop به وی شده باشد. همچنین آشکار است که ایشان تحت عمل های جراحی پلاستیک زیبایی هم قرار گرفته اند و اندام هایشان چندان طبیعی هم نمی نماید.

به هر حال گویا آقای Jimmy Pop از طرفدارهای سینه چاک خانم Lain هستند که باعث شهرت دو چندان ایشان شده اند و گویا بسیار هم علاقه دارند که با ایشان شب سپری کنند، چرا که آهنگ، شرح نامه هایی است که Jimmy Pop برای ایشان می نویسند و علاقه جنسی خود را خدمت ایشان بیان می دارند!

به هر حال اصل ماجرا به این صورت بوده که در هنگام ضبط آلبوم، آقای Pop علاقه شدیدی را در خود نسبت به ایشان حس می کرده که منجر به نوشتن این آهنگ شده است و آنگاه که خواسته اند تا خانم Lain برایشان دیالوگی را بخوانند (صدایشان در این آلبوم در قطعه R.S.V.P شنیده می شود) ایشان آنقدر متکبر و از خود راضی بوده اند که آقای Pop علاقه اش را نسبت به این زن از دست می دهد. اما همچنان آهنگ را در اجرا های زنده شان می نوازند.

این هم بُرش تصویری (Video Clip) آهنگ تصنیف چیسی لین که خانم لین هم در آن حضور دارند:

 

————————————————-

1. Ballad of Chas.ey Lain

2. Modeling

آلبوم Dominator گروه W.A.S.P یا مجموعه اعتراضات به جرج بوش به صورت فحش نامه

ژوئن 23, 2008 لُرد کاوی 3 دیدگاه

آلبوم “حاکم”1 از گروه مشهور هوی متال2 W.A.S.P سال گذشته منتشر شد که متشکل از نه آهنگ بود. البته جناب Blackie Lawless خواننده و نوازنده ارزنده گروه که این اواخر تولیدکنندگی را هم به دوش می کشند، در این آلبوم –جای عکسی- تنها هفت آهنگ جدید اختراع یا خلق کرده اند که حاوی ابراز احساساتشان نسبت به سیاست های احمقانه خارجی رئیس جمهور منفور کشور عزیزشان است. دو آهنگ دیگر به صورت دوباره نوازی است.

موسقی ساخته شده در این آلبوم، هر شنونده ای را به یاد آهنگ های کلاسیک W.A.S.P می اندازد چرا که در باطن تماما آلبومی به سبک W.A.S.P است. علاقمندان سینه چاک گروه مسلما لذت زیادی خواهد دچارشان شد. نواهای نواخته شده، نواهای سنتی گروه است.

آلبوم با آهنگ “رحمت”3 آغاز شده است و مجموعه ای از شکنجه هایی است برای جرج بوش تا او را به زار زدن بیاندازد. در آهنگ “راه زیادی برای رفتن است”4 مستقیما بوش را مورد عنایت قرار می دهد، او را حرام.زاده خونخواری می نامد که آینده ای نامعلوم را برای سرزمینش رقم زده است.

از آهنگ های زیبا و تاثر برانگیز، آهنگ Heaven’s Hung in Black است که احساسات سربازی را بیان می کند که در عراق در حال مرگ است.

در ضمن این آلبوم تنها 43 دقیقه زمان دارد و من هم قصد ندارم که آن را اینجا به طور کامل تعریف کنم. بروید و گوش فرا دهید. اما آیا رئیس جمهورشان و رئیس جمهورمان دو روی یک سکه نیستند؟ تنها تفاوت در این است که آنها به راحتی حق فریاد زدن انتقادهایشان را دارند و ما نه!

 

——————————————-

1. Dominator

2. Heavy Metal

3. Mercy

4. Long, Long way to go

حسی از غرض: بررسی آلبوم اخیر (2008) گروه In Flames

حدود دو هفته است که به طور مداوم آلبوم سال 2008 گروه سوئدی In Flames را در حال شنیدن هستیم و هنوز برایمان لذت بخش است. البته یکی از دوستان عزیزمان زحمت پیاده کردن یا همان Download را کشیده بودند و ما را هم مورد عنایت قرار دادند.

این آلبوم که نهمین آلبوم –جای عکسی- گروه است، A Sense of Purpose (حسی از غَرَض) نام دارد که حدود دو ماه پیش منتشر شد و به رتبه شماره یک جدول آلبوم های رسمی سوئدی رسید. قابل ذکر است که این اولین بار است که آلبومی از این گروه برچسب “اشعار آشکار” یا همان برچسب «مواظب باشید، اشعار بی ادبی داریم» می خورد. به طور کلی ما که این آلبوم را بسیار پسندیدم و به عنوان یک اثر بیشتر Aggressive و کمتر Melodic از گروه In Flames قبول کردیم.

این آلبوم نسبت به آلبوم های دهه نود گروه که ملودی های زیادی دارند، کمتر ملودیک است اما طرفداران دهه نودی را هم ارضا می کند چرا که جنابانJesper Strömblad  و  Björn Gelotte هنوز آن سنت های هارمونی نوازی را حفظ کرده اند. از آنجایی که همه آهنگها به سبک In Flames یی هستند، نمی توان آنها را بهتر یا بدتر گفت؛ همگی مناسبند. هرچند منتقدین اکثرا این آلبوم را ادامه ای از آلبوم های قرن بیست و یکمی گروه دانسته اند و آن را تکراری از سه آلبوم پیشین دانسته اند، اما به نظرمان از آنجا که هنرمندان گروه ثابتند، چندان نباید به دنبال تغییرات زیاد گشت. بعضی هم از این موضوع ناراحتند که گروه توانایی و پتانسیل ارائه آلبوم هایی همچون Whoracle و Colony را دارد اما اینکه از آن سبک مقداری فاصله گرفته است، افسوس می خورند و دلگیرند.

به هر حال بدجوری شنیدن این آلبوم را توصیه می کنیم و برای اینکه نظری هم در مورد آهنگ ها داده باشیم، برترین های آلبوم را به صورت زیر دسته بندی کرده ایم:

 Condemned – The Mirror’s Truth – Sleepless Again – Drenched in Fear – Eraser – I am the Highway –March to the Shore

 

و این هم بُرش تصویری یا همان ویدیو کلیپ آهنگ حقیقت آئینه (The Mirror’s Truth):

به مناسبت هفته سبز وبلاگستان و روز جهانی محیط زیست: بررسی دو فیلم و یک ویدیو کلیپ

مراسم سی و ششمین سال روز جهانی محیط زیست، امسال در نیوزیلند با شعار “به سوی اقتصادی کم کربن” برگزار شد. هرچند که حدود دو روز از این واقعه می گذرد، اما ما هم در جهت همراهی با این جشن یا به عبارتی سالروز، وظیفه انسانی و نیز حیوانی خود دانستیم تا در مورد این رویداد چند خطی بنویسیم.

برخلاف اکثر افرادی که در این مناسبت هفته سبز وبلاگستان شرکت نموده اند و هر یک گوشه ای از این وظیفه را به دوش کشیده است، قصد نوشتن در مورد چگونگی مصرف انرژی و یا محافظت از سبزیجات را ندارم، بلکه می خواهم به چند فیلمی که این اواخر دیده ام، در این راستا اشاره ای کرده باشم.

 *  داستان و روایت امروز ما با فیلم مستند کویانیسکاتسی (Koyaanisqatsi) ساخته گادفری رِگیو محصول سال 1982 آغاز می شود. این فیلم، که به صورت صامت است و تنها موسقی متن است که گوش بیننده را درگیر می سازد، با تصاویر دشت ها، کوه ها، کویر، دریاها و غیره آغاز می شود و بیننده را به سفری به محیط زیست می برد و در زیبایی، آن زیبایی های از یاد رفته زمین مان، غرق می سازد.

فیلم پیش می رود و به فعالیت ها و دستکاری های بشری در این زیبایی ها می رسد؛ اسارت و نابودسازی این زمین مان. در تمامی صحنه ها موسقی جناب فیلیپ گلاس، بیننده را تحت تاثیر خود قرار می دهد و فریفته می کند.

فیلم به شهرسازی و انبوه سازی های بشری می رسد، به زندگی ماشینی، غذاهای سریع آماده شو (فست فود) و بشری که بی هدف در مسیرهایی با وسایل نقلیه عجیب، عمر حرام می کند.

در انتها به سرگشتگی بشری می رسد و این سئوال را در ذهن ایجاد می کند که آیا با این همه اختراعات، آسودگی را برای خود ایجاد کرده ایم و یا آن سرگشتگی، استرس و تشنجِ حاصل از زندگی ماشینی و مصنوعی را. آیا به راستی زندگی هایمان خارج از تعادل نیستند؟

 *  فیلم «ترادیسیان» یا همان ترانسفرمرها که استیون اسپیلبرگ هم از تهیه کنندگان بوده اند و محصول سال گذشته است، حال و روز موجوداتی است که مدت هاست حیات و محیط زیست طبیعی کره شان را از دست داده اند و بر علیه آن زندگی طبیعی، توسط ماشین ها و روبات های هوشمند برخاسته اند و با خروج از آنجا که به همراه جنگی بوده است، راه زمین را پیش گرفته اند تا داستانی تازه بسرایند.

شاید با دیدن فیلم، این مطلب در ذهن بگردد که آیا این داستان تخیلی که تراویده ذهن بشر زمینی است، روزی سرانجامِ خودمان نخواهد بود. آیا با این همه پیشرفت روزافزون، ما به سوی نابودی خویش و این زمین خاکی مان پیش نمی رویم؟ اگر روزی روبات های ما دارای هوش مصنوعی ای شدند که قدرت تصمیم گیری و تجزیه و تحلیل به آنها داد، ما زمینیان را نخواهند از زمین مان راند؟ آن روز زمین جز سرزمین آهن پاره ها که حیات طبیعی را از بین برده اند نخواهد بود.

در صحنه ای از فیلم، شاید به طور استعاری، روبات های حامی بشر که برای نجات آمده اند، در حیات منزل نقش اول فیلم، گیاهان و سبزیجات را زیر پای خود له می کنند، هرچند که قصد چنین کاری را هم ندارد؛ گویا محتومند به نابودسازی!

 * حال به ویدیو کلیپ یا بُرش تصویری “چه کرده ام” یا What I’ve done از گروه Linkin Park می رسیم که وضعیت کرده های و جفاهای ما را نسبت به محیط زیستمان نشان می دهد. در این ویدیو به بسیاری از مسائل اشاره می شود که می توان بعضی از این «گناهان بشری» را نام برد: آلودگی، گرم شدن جهانی، نژادپرستی، نازیسم، سقط جنین، جنگ، تروریسم، تخریب جنگلها، فقر، اعتیاد، مرض چاقی، تخریب و غیره. همچنین چندین و چند شخصیت تاثیر گذار، چه در جهت مثبت و چه منفی را از نظر می گذراند: مادر تِرِسا، بودا، آبراهام لینکلن، رابرت کِنِدی، فیدل کاسترو، صدام حسین، جوزف استالین، آدولف هیتلر، بنیتو موسولینی و ماهاتما گاندی.

 

حال با در نظر داشتن این مثال ها و اینکه چه کرده ایم و در چه جهتی نیز در حال قدم نهادن هستیم، بهتر می توان به درک لزوم چنین مراسم هایی و حرکتی در جهت حفظ زمین سبزمان رسید.

با مراجعه به سایت بی.بی.سی و اینکه چه کاهایی می توان برای کاهش آلودگی Co2 انجام داد، همینک می توانید در این حرکت سهیم شوید.

 

برگردان شعر “نوری تا ابدیت” یا همان چگونگی بیان دوست داشتن

در راستای نگارش مطلبی در باب یادگیری “دوستت دارم گفتن” و آهنگ مشترک گروه آرین و جناب کریس دی برگ، چندین و چند مراجعه به این صفحه داشتیم که ترجمه یا برگردان شعر این آهنگ در بالای رده بندی جستجو قرار داشت و این مطلب ما را بر این داشت تا برگردان یا ترجمه این شعر را نثار جستجوگران کنجکاو پارسی زبان کنیم، البته به صورت ترجمه ای آزاد. باشد که مورد توجه قرار گیرد:

 

There are those who think that love comes with a lifetime guarantee,
But we know from those around us, that this may not always be,
It’s the simple things that come between a father and a son,
But when they try to talk, the knives are out before they have begun; 

 

کسانی هستند که فکر می کنند عشق برای همهء عمر تضمین می شود و اینگونه می آید،

اما ما با مشاهده اطرافیانمان می دانیم که همیشه اینگونه نخواهد بود

این ساده ترینِ چیزهاست که عشق در میان یک پدر و یک پسر وجود داشته باشد،

اما آنگاه که می خواهد (پدر و پسر) سعی کنند که با هم صحبت کنند، خنجرها را از قبل از پیش بسته اند (و نمی توانند به هم عشق بورزند)


Well that was me, and I have seen the light that shines for eternity,
Because I learned to say the words “I love you;” 

 

و این من بودم، و من آن نوری که تا ابدیت می تابد را دیده ام،

چرا که آموخته ام که بگویم “دوستت می دارم” را


So many hearts have been broken by the lies of history,
And so many arms are still open for that final mystery;
We must show respect for all the rest, and what a man believes,
And the one who died upon the cross, well he is the one for me,
And he said “Come with me and you will see the light that shines
For eternity, be strong and learn to say the words “I love you;”

 

قلب های بسیاری در طی زمان شکسته شده اند،

و آغوش های زیادی هنوز برای آن راز پایانی بازند

ما می بایست برای دیگران و به آنچیزی که اعتقادشان هست، احترام بگذاریم

و آن کسی که بر بالای صلیب مُرد (عیسی مسیح)، او برای من ارزشمند و یگانه است

و او گفت: “با من بیایید و خواهید دید آن نوری را که تا ابدیت می تابد،

قوی باشید و بیاموزید که بگویید “دوستت می دارم” را”And this endless road that we are on just keeps on going round,
But there’s one destination that always is here to be found;

 

 

و این راه بی پایانی را که بر آن هستیم، تنها به پیش می رود

اما تنها یک مقصد است که همیشه می توان یافتSo come with me, and you will see the light that shines for eternity,
Be strong and learn to say the words “I love you,”
Be strong and learn to say the words “I love you,” the words “I love you,”
The words “I love you,” the words “I love you.”

 

 

پس با من بیایید، و خواهید دید آن نوری را که تا ابدیت می تابد،

قوی باشید و بیاموزید که بگویید “دوستت می دارم” را،

“دوستت می دارم” را

 

در باب یادگیری “دوستت دارم” گفتن: آهنگ مشترک کریس دی برگ و گروه آریان

به نظرمان بزرگترین رویداد هفته اخیر، خارج از مسائل مجلس هشتم و غیره که چندان برای ما اهمیت ایجاد نمی کند، حضور سبز متمایل به آبی جناب مستدام «کریس دی برگ» در تهران و ضبط آهنگی با گروه آریان یا همان آرین بوده است. بالاخره ما هم شب گذشته در اتومبیل یکی از دوستان این آهنگ مشترک را شنیدیم. در باورهای خویش تصور می کردیم که باید آهنگی خاص باشد؛ اما نبود! همان آهنگ زیبای “The Words I Love You” از آلبوم –جا عکسی- سال 2004 آقای دی برگ با نام ‘The Road to the Freedom’ بود که قسمتی از آن را اعضای آرین ترجمه کرده بودند و می خواندند.

ایشان قبلا چنین تجربه ای را هم با خانم الیسای لبنانی داشته بودند که آهنگ شب های لبنان شان ‘Lebanese Nights’ را با هم دوباره خوانی کرده بودند.

به هر حال دستشان درد نکند. ما که خوشمان آمد. این آهنگ، پیامی صلح دوستانه در بر دارد و از سختی های تاریخ و رنج های بشری سخن می گوید و اینکه بیاییم یاد بگیریم دوستت دارم گفتن را؛ که اگر یاد گرفته بودیم، شاید کمتر زجر می کشیدیم! البته در نسخه اصلی آهنگشان، این موضوع را آموزه ای از مسیح می دانند که در نسخه جدید این موضوع توسط خوانندگان آرین حذف شده است. به هر حال پیام، پیام صلح است و شاید دولتمردان ما و نیز دگر دولتمردان بیاموزند که دوستت دارم گویند؛ چیزی که بسیار به دور از اذهان و بعید است!

گویا آقای دی برگ برای بررسی اوضاع از برای برگزاری کنسرت هم تشریف آورده بودند. تا ببینند چه می شود. به هر حال حضور ایشان در مملکت گل و بلبل ما، اولین حضور از نوع غربی پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران است! باشد تا راهی گشایش شود از طریق این بزرگوار.

ایشان در کنفرانس خبری که در تهران داشته اند، فرموده اند: “این برای من از دوران کودکی همچون آرزویی بوده است که ایران را ببینم … و برای هیچ دلیل سیاسی هم اینجا نیامده ام”.

 دوستان عزیز هم می توانند به بُرش تصویری یا همان ویدئو کلیپ این آهنگ، در زیر توجه کنند:

 پی نوشت: چقدر سخت است که موضوعی را در چندین و چند وبلاگ با هم نگاشتن! پدرمان جلوی چشممان عبوری کرد تا در وبلاگ های انگلیش، دویچ و جوان خاورمیانه ای و نیز اینجا، در مورد این پدیده کم نظیر نوشتیم. البته در برابر لطفی که جناب دی برگ، این آوازه خوان شصت ساله، داشته اند، ما هم درد گردن را تحمل کردیم!

 پی پی نوشت: در ضمن، از خودمان یک صفحهء «درباره ما» برون دادیم!

چه شد که ما وردپرسی شدیم!

در پی پیشنهاد دوست عزیز و چند مدتی همکارمان، علی آقا، از آن فانوسی های قدیمی، مبنی بر وردپرسی شدن، در اوایل پنجمین سالگرد تولد وردپرس، ما نیز به آن ملحق شدیم و توانستیم به پنج سال دوستی یک خط در میان و به طور غیر ممتدمان با پرشین بلاگ خاتمه دهیم.

ما در این یک سال اخیر در کنار جوانان خاورمیانه ای، تجربه استفاده از وردپرس را داشتیم و چندان بدمان نیامد. با خود اندیشیدیم که حال که او هم زبان پارسی را آموخته است و امکانات مناسبی را هم از برای کاربرانش ارائه می دهد چرا ما به آن نپیوندیم؛ پس پیوستیم!

در زمینه وبلاگ فرنگی مان اینکه هنوز به بلاگر متعهدیم و از آن دست نکشیده ایم. تا فردا چه پیش آید!

Categories: عمومی

زیبایان بی عاطفه و زشتان مهربان!

نمی دانیم چرا این شب ها ذهنمان از برای نگاشتن پویا و افکارمان به سوی تازه ها جویا می شوند. شاید هم دچار آن سرخوشی کاذب حاصل از بازگشت به زبانی که مادرمان برایمان شب ها لالایی می گفت شده ایم و ذهنمان پی در پی دچار ارگاس.م و انزال می شود! با این پتانسیلی که اکنون در خود حس می کنیم شاید ادعای نگاشتن کتاب، دور از آن نهادمان، که آن پزشک یهودی قرن پیشی Id خواندش، نباشد.* البته همین فعالیت مانع مطالعات روزانه ما شده است، چرا که وبلاگ نویسی و وبگردی و کامنت بازی، فعلی است جانگداز و وقت حرام کن!

روز پیش در راستای پیاده روی های کوهستانی بعد از ظهرهایمان، در فکری عجیب فرو رفتیم تا میزان ارتباط زیبایی ظاهری افراد را با میزان تحصیلات و میزان همنوع دوستی شان دریابیم. در این اندیشه بودیم و اینکه چرا افرادی که از زیبایی کمتری برخوردارند، از محبت و عطوفت نسبی بیشتری برخوردار می شوند.

اندر افکار علل محیطی این قضایا بودیم –آن که ظاهری کم جذابتر دارد، عطوفت در روابطش را از برای جلب توجه یی برابر، توسعه داده است- که ناگهان یک نظریه پردازی ژنتیکی علاوه بر قضایای محیطی بر روی این پدیده فرمودیم که خودمان هاج و واج ماندیم و به ناگاه در کوه دچار ارگاس.م روحی شدیم و لذت بردیم.

آیا این موضوع راهکاری ژنتیکی از برای بقای ارگانیسم کم جذاب تر بوده است؟ باید بر روی این موضوع پیش تر رویم که موضوعی بس جالب است. فعلا از بیان هرگونه نظر پیشداورانه خودداری می کنیم، تا آینده چه پیش آید!

دوست داریم تا شما هم درگیر این موضوع شوید و پاسخی دهید. نظر شما چیست؟ آیا بین این قضایا ارتباطی هست یا نه؟ اگر هست، به چه گونه است و اگر نه، چرا؟ شما چه فکری می کنید؟

 

——————————

* Id در روانشناسی فروید به خودی اختصاص دارد که خواست های اولیه ناخودآگاه را شامل می شود. دیکشنری بابیلون: مجموع تمایلات انسانی که نفس یا شخصیت انسان و تمایلات شهو.انی و جنسی از آن ناشی می شود.

فهم عوام از موسقی: بررسی آلبوم علیرضا عصار و شهرداد روحانی «نهان مکن»

به یادمان هست که بیش از یکسال پیش مرقع و یا جای-عکسی –یا به قول فرنگیان، آلبوم- «نهان مکن»، محصولی از ضباط خانه Abbey Road منتشر شد که با شنیدن آن، هنرنمایی چندتن هنرمند به گوش می رسید. اکثرا صدای علیرضا عصار که همچون اضافاتی نمایان در آشی به نام ماست باشد را تشخیص می دادند و دیگری که شهرداد روحانی باشد را از تصویرش به همراه اسم و فامیلش بر روی مجلد دیسک های فشرده بازشناختند. حال این شهرداد روحانی کیست، می گوییم.

بعضی می گفتند خب، شهرداد حتما روحانی است و انسان نیکویی باید باشد، اما عده دیگر چهره بشاش جوانی او را در کنسرت یانی در آکروپلیس به یاد می آوردند و به یاد آن خنده های دلفریبانه اش به آن بانوی قرمز پوش سیاه چرده می افتادند. بعضی از آن مسن تر ها سیمایش را از روی سیمای آشنای انوشیروان روحانی شناختند و گفتند که حتما حلالزاده باید باشد!

 

از اینها که بگذریم و اگر بخواهیم به محتویات این دیسک فشرده یا نوار کاست غیرفشرده بپردازیم به چند نکته برمی خوریم. اول اینکه این اصوات منظم، توسط ارکستر سمفونیک لندن تولید شده است و جناب روحانی در این میان ارکستر را هادی و رهنما بوده اند. مطلب دیگر اینکه به طور کلی آلبوم یا جای-عکسی سی و سه دقیقه ای شان، از هفت قطعه اصلی به همراه سه تکه پاره متشکل است. از اشعار شاملوی مرحوم شده، از شاهکارهای بینش پژوهِ  چرت و شعرگو، افشین های یدالهی و مقدم و نیز شفیعی کدکنی بهره جسته اند که چندان بد به نظر نمی رسد.

در بحبوحه برون-دهی این جای-عکسی، هر کجا که می نشستیم، اکثرا اتفاق نظر داشتند که این چه آلبوم کریهی بوده است که عصار از خود برون داده و همه را ناامید نموده است. گویا این آلبوم چندان مورد استقبال مردم هنر دوست و مُدرک ما قرار نگرفت. می گفتند تنها یک آهنگ به نسبت خوب دارد، و منظورشان همان آهنگ نزدیک به شش-هشتِ «هویت» بود که تماما اثری در سبک پاپ است.

آلبوم برخلاف باور مردم هنر نفهم ما، آلبومی است بیشتر کلاسیک تا پاپ –اگر نخواهیم آنرا تماما کلاسیک بخوانیم- ؛ هرچند که گهگاه به دلیل اینکه عصار خواننده پاپ این مملکت است آنرا پاپ می نامند.

در تمامی آهنگ ها از درام به عنوان ساز کوبه ای استفاده شده است و پیانو آکورد می گیرد تا باز هم موسقی به سلیقه عامه پسند مردم هنر ناپسند ما نزدیکتر شود؛ اما باز هم افاقه نمی کند.

کُرال انتهایی آهنگ «چشمه خورشید» به همراه موسقی هادی آن، انسان را تا سرحد جنون پیش می راند و از این جهان جدا کرده، سرمست می سازد تا با نجواهای وایولین (ویولن) «بن بست» دیوانه ات کند. این دو آهنگ به نسبت کلاسیک ترند. پس از آنها آهنگ پاپ هویت است که مورد استقبال واقع شده است! خود آهنگ «نهان مکن» حسی از موسقی راک دارد و ما آنرا کلاسیک-راک اش می نامیم. البته کلاسیک-راک هم نیست، بلکه کلاسیکی است که برایش ضرب راک گرفته اند؛ شاید! گاهی در قسمی از بعضی از آهنگ ها به دلیل بازی های زیاد درام، احساس می شود که آهنگ به مارش هم نزدیک می شود.

به طور کلی آلبوم جالبی است و بر بسیاری از آهنگ های سابق عصار شرف ها دارد.

حیف از این همه ذوق و سلیقه که عصار و روحانی از خود بروز داده اند. این مردمان را همان به که اصواتی شش-هشت برایشان بیافرینند تا شکم هایشان را هماهنگ تکان دهند و بعد هم به مسئله زیر شکمشان بپردازند!

اندر احوالات ما و آخرین ساخته استیون اسپیلبرگ و مایکل بی (قسمت اول)

اینکه کیستیم، کجا بوده ایم، چه کرده ایم و چه می کنیم مسئله نیست؛ مسئله این است که اکنون پس از مدتی نگارش به سبک و سیاق فرنگی، احساسی به گونه «دژاوو» در بازدید از وبنوشت ها و وب نگاشت های پارسی در اندرون خود داریم که گاها به دردهایی در انتهای نشیمن گاه و جایگاه دفع پسمانده های روزانه می انجامد و نشستن را سلب می کند. بسیار با خود به فکر نشسته، ایستاده و رفته ایم که نوشتن به صورت پارسی را بایسته است یا کاری است تکراری از برای ما و پتانسیلی از برای سانسورچیان دولتی. آیا این خلوت نیز مورد عنایات سانسورینگی اسلامی واقع خواهد شد یا اینبار می توانیم مدت بیشتری جان سالم به در بریم و به کف آوریم؟ نمی دانیم!

از آنجایی که از انفوان یا یک همچین چیز کودکی، فردی محافظه کار مارا شناخته و اکنون بازشناخته اند، بسیار مراعات نموده ایم تا دستخوش این روش های به اصطلاح پیشروی پاکسازی زباله های معرفتی و آفت ذهنی نشویم؛ اما شدیم! آن هم نه یکبار که دوبار. خستگی از این خودسانسوری ها و دگرسانسوری ها، مارا به تعویض ادبیاتمان از پارسی به انگلیش سوق داد و یک سال نیز بر ما بدین گونه رفت. اما غم غربت سخت بود و فزاینده. اینگونه شد که کشمکشی عجیب در اندرونمان غلیان کرد و سرانجامش به پیروزی نفس لوامه انجامید تا این نوشتار شاید آغازی باشد از برای ادامه و شاید هم نه! اما می دانیم که همین موضوع روح ما را دچار یک انزال می کند، ارگاس.م وار*!

 

این بود اقوالات احوالات ما به طور گزیده و فشرده. حال می خواهیم به احوالات جناب مستدام اسپیلبرگ و اثر تخیلی غیر بیضوی ایشان با نام «ترادیسیان» بپردازیم که بعضی از منتقدین و صاحب نظران اجنبی آن را Transformers نامیده اند!

این فیلم داستان تکراری از حمله موجودات فرازمینی است که توسط گروه جناب اسپیلبرگ در بسته بندی جدیدی ارائه شده است و دوباره سخن از منجی ای است مهدی وار تا بشریت را از شر خران دجال که اجنبیان آلین اش (Alien) می نامند رها سازد. اما برخلاف سری داستان های بیضوی-تخیلی پیشین، اینبار مهدی کوچولوی ما که جوانی است با چهره نه چندان جذاب –البته از نقطه نظر مردانه و بدون هیچ نظر همجنس گرایانه- کار را یکسره می نماید و بشریت را در انتظار آینده ای نامعلوم که تنها از طریق سری های بعدی فیلم قابل تصور است، نمی گذارد. شاید اگر جناب اسپیلبرگ بخواهند در آینده فسمت دوم این فیلم را به تصویر درآورند، مجبور باشند قیامت و صحرای محشر را بازسازی کنند، چرا که تمامی نشانه های قبل از قیامت از جمله خران دجال در لباس آدم های فضایی، ذوب و نابود شدن زمین توسط بمب های ویران کننده، حضور منجی در میان مردم و مبارزات آرماگدونی، به طور اکمل نمایش داده شده است.

این فیلم از جلوه های ویژه جالبی بهره می جوید که سرتاسر داستان فرد را به صورت میخکوب بر سر جایش می نگهدارد. دستشان درد نکندی باید و خسته نباشیدی شاید.

 

و احتمالا ادامه دارد …

 

——————————————————-

* قابل توجه خواننده محترم اینکه زین پس بنده از نقطه در میان کلمات محتمل به فیلتر شدن استفاده می نمایم.

Categories: سینما, عمومی برچسب‌ها,