سرقفلی این وبلاگ به فروش می رسد!!!

سپتامبر 27, 2009 لُرد کاوی 5 نظر

نمی‌خواهم تاریخ را بنویسم و تاریخ نویسی را به دیگران محول می‌کنم! اصولا تاریخ نویسی نباید کار من باشد. نمی‌خواهم فلسفه کسی را بنویسم؛ تاریخ فلسفه نویسی هم از آن من نیست. نشر اخبار و ژورنالیسم هم کاری عبث است و به درد کسی می‌خورد که می‌خواهد از قِبَل آن کرایه خانه بپردازد؛ چرا که مزخرفاتی است که ذهن‌های مزخرف دیگری را پر می‌کند. از نشر اخبار و تحلیل و بسط آنها دست خواهم کشید.

 

یکی دیگر از کارهایی که اعتیاد دارد همین وبلاگ‌نویسی است! سال‌هاست که به این عبث پرداخته‌ام؛ اما امروز آن را دیگر ابزار مفیدی برای خود نمی‌دانم چرا که باعث تشویش ذهنیاتم می‌شود. ننوشتن در چنین محیط‌هایی بهتر از نوشتن است. شاید بهتر است دیگر صرفا برای خودم بنوسم. برگردیم به حدود 10 سال پیش که چنین امکاناتی برای تخریب و تشویش اذهان وجود نداشت.

 

رویه زندگی‌ام تغییر یافته‌است و شاید دیگر لزومی برای انجام بعضی از کارهای گذشته نمی‌بینم. بعضی از کارهای کوچک گذشته را به بهانه کارهای تازه باید کنار گذاشت؛ به نظرم این قدم بزرگی برای پیشرفت است هرچند که تغییر برای انسان همیشه مشکل است اما باید در بعضی از نقاط عطف زندگی دست از بعضی از عادات کشید؛ عاداتی که دیگر فایده ندارند و همچون سنگی جلوی پا شده‌اند. امروز وبلاگ‌نویسی برای من چنین شده است! باید به آن بعد از شش سال خاتمه دهم. چه زود گذشت این مدت. شاید در آینده، روزی، در جایی دیگر شروع به نوشتن کنم! شاید آن روز تحت نام واقعی خودم بنویسم؛ شاید هم هرگز دیگر به وبلاگ‌نگاری روی نیاورم. به هر حال امروز این عادت همچون سنگی جلوی پایم شده است که ذهنم را تنها مشوش می‌کند.

 

به زندگی حقیقی (در برابر مجازی) برمی‌گردم. این محیط را به کسانی که همچون منِ سابق عاشق آن هستند می‌سپارم؛ همیشه کارهای بهتری برای انجام دادن هست. نمی‌خواهم در انتها بگویم که “این هم تجربه‌ای بود” که این نتیجه گیری به قول یکی از دوستان خوبم نشانه‌ای از عبث گذشتن است اما متاسفانه برای ما هم تجربه‌ای بود! تجربه از این دست برای من کافیست، از انواع دیگرش را آغاز خواهم کرد: آیا زندگی سراسر عبث گذراندن لحظه‌ها در پی یک پایان شیرین نیست؟!

 

بدرود.

Categories: عمومی

قطار باربری

Then it comes to be that soothing light at the end of your tunnel, but it’s just a freight train coming your way. 

-James Hetfield-

“[وقتی که به نظر می رسد] نوری آرامش‌بخشی است که در انتهای تونل (مسیر) تو به چشم می‌خورد، اما آن تنها قطار باربری‌ست که به سوی تو می‌آید.”

 

این جمله اصلی در آهنگ بسیار زیبای No Leaf Clover گروه Metallica است. این آهنگ تنها در کنسرت سال 1999 گروه (S&M) نواخته شد؛ عجیب آهنگی‌ست.

 

دانلود کنید. یا اینجا؛ یا اینجا.

نیچه و زندگی!

سپتامبر 21, 2009 لُرد کاوی 3 نظر

نیچه تعریفی از دو مفهوم زندگی و بقا دارد که تا به حال مثل وی ندیده‌ام کسی توانسته باشد به این خوبی و هر دو را در یک جمله تعریف کند. این است که او پیشوای من است.

 

یک سری به این صورت ترجمه می‌کنند:

“زندگی رنج است و بقا، یافتن معنایی برای زندگی‌ست”

 

و عده‌ای هم به این صورت:

“زندگی کردن رنج کشیدن است و بقا (ادامه دادن به زندگی)، پیدا کردن مفهومی برای {این} زندگی‌ست”

 

Categories: عمومی, فلسفه برچسب‌ها, ,

شام آخر

سپتامبر 18, 2009 لُرد کاوی 3 نظر

دنیا با سرعت بالایی در حال پیشرفت است. بعضی اوقات اندوهم می‌گیرد، گاهی اوقات هم می‌ترسم! از این بشر دوپا می‌ترسم که تا به کجا می‌خواهد ادامه دهد. بعضی اوقات احساس می‌کنم که در این پیشرفت هیچ سهمی نداشته‌ام و حتی آجری را هم روی آجری نگذاشته‌ام؛ اندوهم می‌گیرد. شاید 20 درصد انسان‌ها باشند که 80 درصد پیشرفت‌ها را به دوش می‌کشند. از همه این‌ها خسته می‌شوم. از اینکه دیگران را می‌بینم که تمام وقت هیچ نمی‌کنند خسته‌ام. از اینکه دیگران را نقد می‌کنم در حالیکه خود هم از همان قماش هستم، خسته‌ام.

 

از آمدن و رفتن ما سودي كو؟
از بافته وجود ما پودي كو؟


 

 دوباره مهمانی، دوباره آدم‌های تکراری، دوباره خندیدن‌های الکی، دوباره دوباره‌ها. و دوباره همان میل جاودانگی‌ست که ما را به این همه تکرار می‌کشاند؛ میل شدید به بقا؛ همان میلی که ما را تا بدین روز به اینجا رسانده است.

 

می‌گوید: “طاقت بیار رفیق”. اما وقتی که سختی درک نمی‌شود دیگر چگونه باید طاقت آورد؟ دیگر کِی طاقت آوردن حس می‌شود؟
آیا او طاقت می‌آورد؟ فکر نمی‌کنم؛ او را تنها نیاز به یک گشایش است؛ نیاز به کسی از برای
خوشبختی؛ او را تنها نیاز به خدا و خیاط از برای تشکر است: او زن است.

 

من می‌روم با کوله باری از خاطره. من می‌روم از جایی که مرا پروراند و از من کسی ساخت که اکنون این منم! به این جایگاه احترام باید گذاشت. “شام آخر” را خوردم، چیزی بیش از تکه‌ای نان و شراب! این رفتن باید از برای بزرگ شدن باشد؛ این رفتن باید از برای تغییر باشد. دلم را بیهوده به اینها خوش می‌کنم، به خود می‌خندم و می‌روم. نام این میل دیوانگی است؛ شاید هم بقا!

 

خلاصه اینکه دلم نمی‌آید “شام آخر” را سحر کنم. اما باید رفت؛ که ماندن همه فساد و تباهی می‌آورد. باید به هنگام رفت، قبل از آنکه دیر شود.
من می‌روم، یا بهتر است بگویم “من رفته‌ام”.

Categories: عمومی

تنهايي و من و باده و خيام و نامجو و بيف استراگانف!

سپتامبر 7, 2009 لُرد کاوی 4 نظر

بنگر به جهان چه طرف بربستم : هيچ
وز حاصل عمر چيست در دستم : هيچ
شمع طربم ؛ ولي چو بنشستم ؛ هيچ
من جام جمم؛ ولي چو بشكستم ؛ هيچ

 

افسوس كه بي فايده فرسوده شديم
وز داس سپهر سرنگون سوده شديم
دردا و ندامتا كه تاچشم زديم
نابوده به كام خويش نابوده شديم

 

اسرار ازل را نه تو داني و نه من
وين حل معما نه تو خواني و نه من
هست از پس پرده ؛ گفتگوي من و تو
چون پرده بر افتد ؛ نه تو ماني و نه من

 

از من رمقي به سعي ساقي ماندست
وز صحبت خلق بيوفائي ماندست
از باده دوشين قدحي بيش نماند
از عمر ندانم كه چه باقي ماندست

 

شعر: خيام

خواننده: نامجو

باده: اسكاتلندي

دانلود: كنيد! اگر نشد، اينجا كنيد!

 

بزرگترين نمايش روي زمين؛ شواهدي براي تكامل: كتاب جديد ريچارد داوكينز

سپتامبر 4, 2009 لُرد کاوی 4 نظر

متاسفانه عهد شكستم و به روز كردم! نتوانستم جلوي خودم را براي انتشار اين خبر بگيرم.

 

روز گذشته كتاب جديد ريچارد داوكينز (دهمين كتاب وي) با نام “بزرگترين نمايش روي زمين: شواهدي براي تكامل” در انگليس منتشر شد. حدود بيست روز ديگر هم در آمريكا منتشر مي‌شود. جالب اينجاست كه اين‌بار از همان ابتدا كتاب‌صوتي‌اش را همزمان به همراه كتاب منتشر كرده است. اين كتاب صوتي هم مثل گذشته توسط خودش و همسرش لالا وارد قرائت شده است.

The Greatest Show on Earth by Richard Dawkins

The Greatest Show on Earth by Richard Dawkins

The Economist و The Time اين كتاب را مثبت ارزيابي كرده‌اند. به هر حال اين كتاب در مورد تكامل است و مثل كتاب قبلي داوكينز (پندار. خدا)، ربط چنداني به مذهب ندارد. كساني كه به دنبال خداناباوري در نوشته‌هاي داوكينز مي‌گردند، احتمالا اين كتاب چندان براي آن‌ها نخواهد بود! البته گويا در اين كتاب به اسلام براي ترويج ايده خلقت‌گرايي خرده گرفته است.

به هر حال بايد خواند و بررسي كرد.

قيمت آن را هم نگاهكي انداختم، 19.80 دلار (قيمت آمازون) بود. بد نيست. بخريد، بخوانيد، لذت ببريد.

 

پي نوشت: اگر احيانا فرصت قرائت يافتم (كه احتمالا نمي يابم) برايتان تعريف خواهم كرد!

 

 

فستيوال توسكا 2009

سپتامبر 1, 2009 لُرد کاوی 2 نظر

امسال فستيوال توسكا كمي خلوت‌تر از سال‌هاي گذشته با 28000 نفر تماشاچي برگزار شد. البته علت آن را نمي‌دانم. با وجود اينكه گروه‌هاي خوبي هم امسال شركت داشتند مثل Immortal، Gojira، Pestilence، Amorphis و My Dying Bride. به هر حال به پاياي line-up پارسال نمي‌رسيد. پارسال گروه‌هايي چون (Slayer, Carcass, Amon Amarth, Kalmah, Nile, Behemoth, Dimmu Borgir, Morbid Angle, Sonata Arctica, Kreator, Dying Fetus) بوده‌اند كه با امسال قابل مقايسه نيستند. سال‌هاي قبل اصولا گروه‌هاي مشهورتري شركت مي‌كردند؛ خلاصه امسال زياد گروه‌ها جالب نبودند.

عكس زير از Abbath خواننده گروه افسانه اي Immortal است. بالاخره او را با بالاتنه ملبس هم ديديم!!

 

3664253229_e1fe414af8

Abbath (Immortal) @ Tuska 2009

آرزوي من حضور در اين فستيوال فنلاندي‌ست. اين فستيوال تقريبا هر ساله در شهر Helsinki برگذار مي‌شود كه گروه‌هاي بزرگي در آن موسقي مي‌نوازند؛ البته به سبك متال. لوگوي امسال عكس پنگوئني بود كه نوار تير به خود بسته بود (يا براش بسته بودن!).

 

Tuska 2009

Tuska 2009

پي‌نوشت: تا يك “نقد بر كتاب” ننويسم، اينجا را به روز نخواهم كرد. شايد با اين تهديد خويش، بالاخره اين كار را انجام دهم!

Categories: موسقی برچسب‌ها, ,

آنتونی فلو، ریچارد داوکینز و جرالد شرودر: خداناباوری و خداباوری (قسمت سوم و پایانی): دفاعی از انتخاب طبیعی در برابر خلقت گرایی

آگوست 23, 2009 لُرد کاوی 46 نظر

در قسمت اول بحثی در مورد اینکه چرا آنتونی فلو، یکی از بزرگترین خداناباوران معاصر کمی دچار گونه‌ای از باور شده است بین من و یک مدرس مذهبی آمریکایی صورت گرفت. در قسمت دوم پاسخ ایشان را دیدیم و کمی هم از جوابیه های من. در این بخش که بخش پایانی گفتگوی بین من و ایشان است به نکات اصلی بحث می‌رسیم که به نظر خودم می‌تواند ابهام‌های قسمت‌های قبلی را از بین ببرد و بعلاوه کمک کند به خواننده تا ایده‌ای در مورد بحث تکامل بدست آورد.

 

در ادامه پاسخ‌هایم چنین آوردم که:

من در مورد آنتونی فلو سخن گفتم و گفتم که او چیز چندانی در مورد DNA و پیچیدگی آن نمی‌داند. برای اینکه به شما اعترافات خودش در همین مورد موضوع نشان دهم، به نقل قولی از خودش که در مقاله‌ای با نام “تغییر جهت یک خداناباور” آمده است می‌پردازم:

 

“فلو در نامه تاریخ دوم ژانویه 2005 می‌گوید که اگر ریچارد داوکینز، خداناباور محکم و جدلی به او بگوید که شرودر اشتباه می‌کند، او قبول خواهد کرد که شرودر اشتباه می‌کند. ولی فلو فرض می‌کند که داوکینز بحث‌های شرودر را می‌پذیرد چرا که داوکینز هیچ اشاره‌ای به شرودر نمی‌کند. … به بیان دیگر اگر فلو گمراه شود گناهش بر گردن داوکینز است که پروفسور دانشگاه آکسفورد در “درک عمومی از علم” است که هنوز نتوانسته است عموم را آگاه سازد که شرودر یک فریب‌کار و متقلب است. فلو یک‌بار هم اعتقاد داشت که پیدایش از نظر علمی صحت دارد اما گفت <از آنجایی که درست نیست، خب نیست دیگر. من عذر می‌خواهم.>”

 

به نظر می‌رسد که فلو آنقدرها هم تحت تاثیر شرودر نیست و نظرش را با وزش باد عوض می‌کند [که البته من دلیلش را کهولت و پیری زیاد می‌دانم].

خب به نظر می‌رسد که در اینجا داوکینز نتوانسته‌ است پاسخی به شرودر بدهد اما در واقع او بارهای بار در کتاب‌هایش به طور وسیعی به این خلقت‌گرایان پاسخ داده است. کتاب “صعود کردن از کوه غیر محتمل” (Climbing Mountain Improbable) ریچارد داوکینز توضیحی عالی برای این خلقت‌گرایان گیج‌شده از پیچیدگی است که من مطالعه‌اش را به شما توصیه می‌کنم. در ادامه همانطور که شما از نقل قول‌های شرودر استفاده کردید، من هم همین کار را از کتاب “پندار خدا”ی داوکینز می‌کنم که اشتباه بودن شرودر را نشان دهم:

 

“فرایندی که در طی آن گیاهان از رازیانه بسیار کوچک تا ولینگتون‌های عظیم‌الجثه انرژی را بدست می‌آورند فتوسنتز نام دارد. دوباره بنگریم: یکبار زیست‌شناسی گفت: “حدود هفتاد واکنش شیمیایی جداگانه در فرایند فتوسنتز وجود دارد. این واقعا یک رویداد معجزه‌آسایی است.” گیاهان سبز، کارخانه‌های طبیعت نام گرفته‌اند – زیبا، آرام، بدون آلاینده، تولید کننده اکسیژن، تصفیه کننده آب و خوراک‌دهنده به جهان. آیا این‌ همه با شانس بوجود آمده است؟ آیا واقعا باورکردنی است [که با شانس ایجاد شده باشند]؟ نه قابل باور نیست … . منطق خلقت‌باوران همیشه یکسان است [یعنی همیشه مثل همین است که ذکر شد]. بعضی از پدیده‌های طبیعی از نظر آماری غیرممکن‌اند، بسیار پیچیده‌اند، بسیار زیبایند، آنقدر هیبت‌ دارند که به نظر نمی‌رسند که با شانس بوجود آمده باشند. طراحی [یا خلقت] تنها جایگزین این شانس است که افراد می‌توانند متصور شوند. بنابراین طراح [یا خالقی] می‌بایست این را انجام داده باشد. و پاسخ علم به این منطقِ اشتباه، نیز همیشه یکسان است: طراحی تنها جایگزین شانس نیست. انتخاب طبیعی جایگزین بهتری است. در واقع طراحی، اصلا جایگزین واقعی نیست چرا که به جای حل مشکل، مشکل بزرگ‌تری را ایجاد می‌کند: چه کسی طراح را طراحی کرد؟ شانس و طراحی هر دو به عنوان حلِ مشکلِ “از نظر آماری غیرممکن” شکست می‌خورند چرا که یکی از آن‌ها مشکل است و دیگری به آن یکی پس روی می‌کند. انتخاب طبیعی راه حل واقعی است. این تنها راه حل کارآمد است که تا به حال پیشنهاد شده است. نه تنها راه حلی کارآمد است بلکه راه حل بسیار ظریف و قویی است.

 

چه چیزی است که باعث می‌شود انتخاب طبیعی به عنوان راه حلی برای موضوع غیرمحتملی، پیروز شود اما شانس و طراحی [لحاظ خالق] در همان ابتدا شکست بخورند؟ پاسخ این است که انتخاب طبیعی روندی تجمعی است و مشکل غیرمحتمل بودن را به تکه‌های بسیار کوچک قسمت می‌کند. هر کدام از این تکه‌ها، به میزان کمی غیرمحتمل هستند اما نه آنطوری که جلوگیری‌کننده باشند. وقتی که تعداد زیادی از این تکه‌های کوچک غیرمحتمل در کنار هم به صورت سِری قرار می‌گیرند محصول نهایی این تجمع بسیار بسیار غیرمحتمل می‌شود [بسیار غیرمحتمل به نظر می رسد]، آنقدر که خارج از گستره شانس [تصور] می‌شود. این همان محصول نهایی است که موضوع بحث‌های خسته‌کننده خلقت‌گرایان را تشکیل می‌دهد. خلقت‌گرا به نکته توجه نمی‌کند چرا که … او با موضوع “غیرمحتمل از نظر آماری” به عنوان یک پدیده تک و واحد برخورد کند. او قدرت [تغییرات حاصل از] تجمعی را نمی‌فهمد.” صفحات 120-121(نسخه انگلیسی).

 

“در کتاب صعود از کوه غیرمحتمل یک نکته را به صورت تمثیل بیان کردم. یک طرف کوهی، صخره‌ای عمودی است که صعود از آن غیرممکن است اما در سوی دیگر شیبی آهسته است تا بالای قله. بالای آن قله، جایگاه یک دستگاه پیچیده مثل چشم یا یک موتور تاژکی باکتریایی است. اندیشه پوچی که این پیچیدگی می‌تواند به طور خودبه‌خودی ایجاد شود [خلق شود] مثل آن است که با یک جهش از پایین صخره به بالا بپریم. در عوض، تکامل، از سوی دیگر کوه، در شیب آهسته تا قله کوه بالا می‌آید: به آسانی!” صفحات 121-122(نسخه انگلیسی).

 

داوکینز در کتاب‌هایش مثال‌های خلاقانه بسیاری در مورد انتخاب طبیعی تدریجی می‌زند که خلقت‌گرایان می‌بایست به آن‌ها توجه کنند.

 

داوکینز به این نکته اشاره می‌کند که برای تئوری داروین اگر یک و تنها یک تناقض آورده شود، به کلی این تئوری رد می‌شود. “خود داروین هم در این مورد بسیار گفته است: اگر نشان داده شود که اندامی (ارگانی) [یا موجود یا پدیده‌ای جاندار و طبیعی] وجود داشته باشد که بدون تغییرات کوچک، پیاپی و زیاد تشکیل شده باشد، تئوری من شکست خواهد خورد. اما من نمی‌توانم چنین چیزی را بیابم. داروین نتوانست چیزی پیدا کند و نیز کسی هم از دوره او تا به حال با وجود تلاش‌های شدید و در واقع از روی بیچارگی، نتوانسته است پیدا کند. گزینه‌های زیادی در جهت خواست خلقت‌گرایان ارائه شده اند اما هیچیک توانایی خروج پیروزمندانه از بوته آزمایش و آنالیز را نداشته‌اند. …” صفحه 125(نسخه انگلیسی).

 

فلو می‌بایست این خطوط را بخواند تا بداند که شرودر هم یکی از آن فریب‌کاران است که اشتباه می‌کند.

 

خب، ما فرض می‌کنیم که خدا این جهان پیچیده را آفرید (البته در شش روز) همانطور که ما موجودات هوشمند با ذهن‌های پیچیده کامپیوتر را آفریدیم (خلق کردیم). خدا جهان پیچیده را به همراه موجودات پیچیده و هوشمند در آن‌ها آفرید چرا که ما براساس گفته شما [و دیگر خلقت‌گرایان] می دانیم که هر وجود پیچیده و هوشمندی نیازمند یک طراح هوشمند و خلاق است. پس کدام وجود پیچیده و هوشمندی خدای پیچیده و هوشمند را خلق کرد؟ و تو براستی از من می‌خواهی که باور کنم طراح بسیار پیچیده‌ای چون خدا همین‌طوری و با شانس بوجود آمده است؟ آیا او به طراحی پیچیده‌تر نیازمند نیست؟ [روش خلفت گرایان برای اثبات مدعاهایشان] 

 

من واقعا درک نمی‌کنم که چرا خلقت‌گرایان نمی‌توانند کمی عمیق‌تر به انتخاب طبیعی و داروینیسم نگاه کنند! به منظور آوردن دلایل خوب و مستدل هم که شده کمی تعمق کنید.

آنتونی فلو، ریچارد داوکینز و جرالد شرودر: خداناباوری و خداباوری (قسمت دوم): خلقت جهان در شش روز!

آگوست 19, 2009 لُرد کاوی 10 نظر

همانطور که در قسمت اول اشاره شد، بحثی بین من و یک مدرس علوم مذهبی آمریکا بر سر اینکه چرا آنتونی فلو، این فیلسوف و خداناباور بزرگ دچار شک شده است و گونه‌ای از گرایش به خداباوری پیدا کرده است صورت گرفت. در قسمت اول من نقطه نظراتم را بیان کردم. حال به جوابیه Dennis Ingolfsland می‌پردازم:

 

وی اینگونه پاسخ داد:

از آنجا که تو آنتونی فلو را به خاطر اینکه فیلسوف است و دانشمند نیست رد می‌کنی، در مورد یک دانشمند بحث می‌کنیم:

جرالد شرودر یک فیزیکدان و فارغ‌التحصیل از MIT است و می‌دانیم که MIT از موسسات معتبر دانشگاهی است [مغلطه: شرودر از MIT است پس حرفش را باید قبول کنی!!!]. وی در کتابش می‌گوید:

[ایشان از کتاب شرودر مکانیسم چگونگی کارکرد و تولید اسیدهای آمینه و نوکلئوتیدها را تا حدودی توضیح می‌دهد. چیزی که از هر کتاب علمی می‌توان استخراج کرد و برای دانشجویان رشته زیست‌شناسی از بدیهیات است. من به آن‌ها نمی‌پردازم چرا که وقت گیر است و بی‌فایده.]

دوره‌ای دانشمندان در مورد تکامل سلول فکر می‌کردند. اکنون ما می‌دانیم که چیزی تحت عنوان یک سلول وجود ندارد. کوچک‌ترین موجودی که انسان می‌شناسد یک یوباکتریا به نام Mycoplasma genitalium است که دارای 580.000 جفت باز نوکلئوتیدی در ژنوم‌اش است. اما کامپیوترها توسط طراح‌های هوشمند طراحی و سرهم‌بندی شده‌اند. تو واقعا از من می‌خواهی که باور کنم موجودی پیچیده مثل Mycoplasma genitalium به طریقی با شانس یا انتخاب طبیعی تکامل یافته است؟

فلو و شرودر و خیلی دیگر از دانشمندان می‌گویند که چنین چیزی از نظر علمی غیر ممکن است. این تنها ایمان کور خداناباوران، جزم‌اندیشی داروینیست‌ها (تکامل‌گرایان) و نظر کشیش‌های خودگمارده علم (منظور دانشمندان) است که مردم را به افسانه طبیعت‌گرایی آویخته‌اند.

 

و من اینگونه پاسخ دادم:

دنیس عزیز، من فکر می‌کنم که واقعا باید نظریات فلسفی آنتونی فلو را در این بحث ندید گرفت چرا که تمام عمر طولانی‌اش سرشار از دفاعیات، بحث و اثبات‌ها به نفع خداناباوری بوده است، نه خداباوری!

به نظر می‌رسد بزرگترین کاری که شرودر در زندگی‌اش کرده است همین مدرک دکترایش از MIT بوده است! من اطلاعات بیشتری در مورد وی در اینترنت نیافتم. البته همچنین کتابی هم در دفاع از خدای تورات نوشته است (وی یهودی است)؛ کار خوبی است چرا که من تاکنون کتابی ننوشته‌ام!

اما در کنار این کار با ارزشش که شش روز آفرینش جهان توسط یهوه (نام خدا یهود) آنطور که در تورات ذکر شده است را با علم اخترشناسی ارتباط داده است، که این اصلی‌ترین ایده ارتباط مذهب و علم توسط شرودر است، باید در ذهن داشته باشیم که علم، ترتیبی را که خداوند برای آفرینش ذکر کرده است را رد کرده است و اثبات کرده آن ترتیبی که برای خلقت جهان در تورات آمده است مطلقا اشتباه است!

 

دوم، همانطور که می‌دانیم یک انفجار بزرگ (BigBang) نبوده است بلکه انفجارات بزرگ وجود دارند. همانطور که علم نشان داده است توده جهان جمع می‌شود (بر اثر جاذبه) سپس منفجر می‌شود، پخش می‌شود و دوباره دوره جمع شدن فرا می‌رسد و این چرخه تکرار می‌شود. بنابراین به نظر می‌رسد نسبت دادن شش روز (چه کسی گفته است که شش روز همان شش دوره است؟ اما ما به خاطر خدا هم که شده فرض می‌کنیم که این دو واژه یکی هستند!) به خلقت باز هم اشتباه دیگری است! ممکن است خدا فراموش کرده است که BigBang های دیگری هم قبل از این آخری وجود داشته‌اند، شاید هم اصلا از BigBang اطلاعی نداشته است! به هر حال جرالد شرودر به عنوان یک دانشمند باید از این موضوع اطلاع داشته باشد. اما او این موضوع را ندیده می‌گیرد و می‌گوید من توالی جهان را با گفته‌های یهوه تطابق داده‌ام! [اگر فرض کنیم که وی از چنین موضوعی خبر نداشته است، حال من خدمتشان می گویم که اشتباه می کرده اند!]

 

[از بسیاری از ادله‌های خودم هم که کمکی به بحث نمی‌کند می‌گذرم].

 

ادامه دارد…

سیاست و صنعت پور.نو.گرافی

 

Lis.a Ann

Lis.a Ann

 

خانم  لیزا .آن1، یکی از بازیگران زیبا و مطرح صنعت پور.نو.گرافی آمریکاست که توانسته است در سال‌های اخیر پیشرفت‌های زیادی را در این صنعت داشته باشد. وی که اکنون 37 ساله است، سال گذشته در فیلمی که اسم آن به “چه کسی پیلین را می‌کوبد؟” ترجمه شده است نقش سارا پالین2 سیاستمدار آمریکایی که کاندیدای معاونت ریاست جمهوری دوره اخیر بود را بازی کرده است. نمی‌دانم چرا تا به حال به شباهت این دو (لیزا و سارا) پی نبرده بودم!

Sara Palin and Lisa Ann

Sara Palin and Lisa Ann

—————————-

1. Lis.a An.n

2. Sara Palin

آنتونی فلو، ریچارد داوکینز و جرالد شرودر: خداناباوری و خداباوری (قسمت اول)

آگوست 15, 2009 لُرد کاوی 11 نظر

امروز در جستجویی به مقاله‌ای برخوردم که در سایت MidEastYouth حدود یک سال و نیم پیش نوشته بودم. احساس کردم که می‌تواند به دلیل کمبودهای منابع در زبان فارسی، برای فارسی زبانان مفید واقع شود. لذا تصمیم گرفتم تا آن را به طور خلاصه و نیز با ویراستی متفاوت به فارسی برگردانم.

قبل از آنکه بحث را آغاز کنم خوب است در مورد این سه شخصیتی که می‌خواهم در موردشان مطلب را بسط دهم چند کلامی بنویسم: آنتونی فلو، یکی از خداناباوران برجسته قرن حاضر است که چیزی بیش از هشتاد سال عمر دارد. وی در سراسر دوران زندگانی خودش یک خداناباور ثابت قدم بوده است و ادله‌های خوبی آورده است مبنی بر اینکه چرا نباید خدایی وجود داشته باشد. اما چند سالی است (فکر کنم از سال 2004) که احساسی به وی دست داده است مبنی براینکه احتمالا یک نیرویی پس این جهان وجود دارد. وی از فیزیکدانی یهودی به نام جرالد شرودر این تاثیر را گرفته است. این جرالد شرودر یک فیزیکدان یهودی است که چند کتاب هم از خودش منتشر کرده است و این خداناباور بزرگ را کمی متحول کرده است. در مورد ایشان همین را بگویم که نشسته است موضوع خلق جهان در شش روز که در تورات به آن اشاره شده است را با کشفیات اخیر اخترشناسی، تبیینی فیزیکی کرده است. ایشان کتابی هم نوشته است و در آن به هر علم (زیست شناسی، فیزیک و …) به طور مختصر اشاره کرده است و نتیجه گرفته است چون مثلا دستگاه عصبی بسیار پیچیده است پس خدایی آن را خلق کرده است! وی با این ادله‌های ناقص و ناکارآمد ذهن خداناباور بزرگ قرن، آنتونی فلو، را تحت تاثیر قرار داده است.

 

حال با این مقدمه به خود مقاله می‌پردازم:

حدود یکسال و نیم پیش، یک سری بحث‌ بین من و یکی از مدرسین دانشگاه به نام Dennis Ingolfsland که در زمینه علوم مذهبی در آمریکا تدریس می‌کند برسر اینکه چرا آنتونی فلو تغییر عقیده داده است بوجود آمد. من آنها را تحت عنوان مقاله‌ای اینجا آورده‌ام:

وی مطلبی را در مورد اینکه آنتونی فلو، یکی از خداناباوران بزرگ چگونه اعتقاد پیدا می‌کند که خدایی می‌تواند وجود داشته باشد، نوشته بود و بحث‌مان از همانجا آغاز شد:

 

لرد کاوی: آنتونی فلو از خداناباوری به گونه‌ای از اعتقاد رسیده است که حتی خودش هم آنطور که اذعان داشته است نمی‌داند که چیست. او احتمالا در دنیای پیچیده ژنتیک گیج شده است اما ما می‌بایست آگاه باشیم. ببینیم که چه اتفاقی افتاده است:

هرکسی از پیچیدگی سخت‌افزارهایی که در کامپیوتر استفاده می‌شود حیرت می‌کند. برای کسانی که از علم الکتریسیته چیزی نمی‌دانند مثلا باغبان‌ها، آرایشگرها، پرستاران، زیست‌شناسان و فیلسوف‌ها این موضوع بسیار پیچیده و جذاب است، اما برای یک مهندس الکترونیک چطور؟

آیا تا به حال عمل قلب برای‌تان تعجب برانگیز نبوده است؟ و یا از عمل مغز که حتی نمی‌دانیم جراح چه می‌کند؟ آیا تا به حال برای‌تان فرد هدایت‌گر آپولو جالب نبوده است که با یک دستگاه آپولو را با هدایت از زمین روی ماه می‌نشاند؟ همین‌طور است علم زیست‌شناسی برای زیست‌شناسان اما برای مهندس‌ها و فیلسوف‌ها عجیب  و باور نکردنی به نظر می‌رسد. یک پدیده، برای متخصصین آن رشته چیزی بدیهی و ساده می‌تواند باشد اما برای کسانی که با آن رشته سر و کار ندارند، عجیب و پیچیده به نظر می‌رسد.

این قضیه در مورد داوکینز به عنوان یک زیست‌شناس و آنتونی فلو به عنوان یک فیلسوف صادق است. وقتی که فلو  می‌گوید من مجذوب پیچیدگی DNA شده‌ام یا چیزی مثل آن؛ وی درک عمیقی از DNA ندارد بلکه تنها مجذوب پیچیدگی آن شده است! بگذار حقیقت را ببینیم:

ما انسان‌ها به این سیاره پا می‌گذاریم و روی همین سیاره می‌میریم. ما اطلاعی از سرنوشت پس از مرگ‌مان نداریم و اگر به همین سادگی تمام شویم، برای‌مان تراژدی خواهد بود. همه می‌خواهند که باشند، ادامه داشته باشند. آیا می‌توانی تصور کنی که فردا وجود نداشته باشی؟ این موضوع آنقدر ناراحت کننده و دردناک است که فرد خودش را متقاعد می‌سازد که زندگی دیگری وجود دارد و نیز خالقی که آن دنیای ندیده را حکمرانی می‌کند. من نمی‌خواهم در اینجا بگویم که فلو از مرگِ با پایانِ تراژیک ترسیده است، ولی ممکن است وقتی که با پیچیدگی DNA یا چیزی مثل آن مواجه شده است راحت‌تر به یک باورمند تبدیل شده است و نیز نمی‌خواهد به زیست‌شناسانی چون داوکینز گوش فرا دهد (داوکینز پیچیدگی DNA را به زبان ساده‌تر برای عوام توضیح می‌دهد)! شاید! با این فرض باز هم فلو یک خداباور نیست بلکه یک Pantheist است، یک باورمند به علم و طبیعت. او معتقد است که نظم‌ها و ترتیب‌هایی وجود دارند که به نظر پیچیده می‌رسند. به هر حال دلایل فلو برای من هم متقاعد کننده نبودند، من از وی برای تغییر عقیده‌اش دلایل بهتری را انتظار داشتم.

چرا مایکل جکسن سفید شد؟

جولای 31, 2009 لُرد کاوی 2 نظر

هشتم مرداد ماه هشتاد و هشت

پادشاه موسقی پاپ هم از دنیا رفت.

بنابه دلایلی نتوانستم آن روزها چیزی در مورد وی بنویسم هر چند که او از خواننده‌های محبوب من بود.


همیشه در ذهن مردم کشور ایران این ذهنیت در مورد مایکل جکسن (Michael Jackson) وجود داشت که او برای افزایش شهرت و کسب طرفداران بیشتر، اقدام به جراحی کرده و رنگ پوستش راتغییر داده است! بعضی هم که از طرفدارانش بودند سکوت می‌کردند و در برابر این ننگ خواننده محبوب‌شان پاسخی نمی‌دادند. متاسفانه هنوز هم عده کثیری از مردم کشور ما علت سفید شدن مایکل جکسن را نمی‌دانند؛ که عامل این نادانی، تبلیغات منفی دولتی علیه شهرت گسترده این خواننده در ایران و پرت و قشری بودن تفکر مردم ما از دنیا بود.


حال واقعا چرا مایکل جکسن سفید شد؟


Vitiligo

مایکل جکسن در اوایل دهه سوم زندگی‌اش (در بیست و اندی‌سالگی‌اش) دچار بیماری ویتیلیگو (Vitiligo) شد. به این بیماری در فارسی بَرَص، پیسی، لَک و پیس هم می‌گویند. این بیماری یک عارضه پوستی است که در آن رنگریزه‌های پوستی طی زمان از بین می‌روند و پوست سفید می‌شود. علت بروز این بیماری هنوز مشخص نشده است اما گفته می‌شود که یک بیماری خودایمنی (autoimmune) است.


در سال 1986 مایکل جکسن یکسال قبل از ارائه آلبوم Bad، دچار و متوجه این بیماری می‌شود اما تا سال 1993 در برنامه خانم Oprah در مورد این موضوع با هیچ‌کس نمی‌گوید و افراد تنها دیده‌ بودند که پادشاه پاپ سفید شده است. مایکل چند سالی با make-up و آرایش غلیظ به صحنه می‌آید تا این مشکل پوستی‌اش را مخفی کند (که البته در کنسرت‌ها با عرق کردن این make-upها خودشان را نشان می‌دادند).

Michael Vitiligo

در این دوره کم‌کم وضع پوستش وخیم می‌شود و برای حل مشکلش تصمیم می‌گیرد برای دست راستش که این بیماری در آن پیشروی کرده است، دستکش تهیه کند و آن را بپوشاند. موضوع دستکش را یکی از دوستانش این اواخر بعد از مرگش بیان کرده است. که این دستکش دست راستش همچون میراثی برای آهنگ زیبای Billie Jean می‌شود و تا آخرین اجراهایش آن دست‌کش را به عنوان نماد آهنگ به دست می‌کند.

Michael Gloves


بعد از اینکه که دیگر make-up و آرایش جواب‌گو نمی‌شوند و از آنجایی که به یک ستاره بزرگ تبدیل شده است، تصمیم می‌گیرد کل پوست بدنش را رنگریزه‌زدایی (depigmentation) کند. این می‌شود که مایکل جکسن تبدیل به اولین سیاه‌پوست کاملا سفید می‌شود.


این موضوع اعتراضاتی را مخصوصا در سیاه‌پوست‌ها برمی‌انگیزاند و بعضی از او دلخور می‌شوند تا اینکه در سال 1993 در برنامه Oprah وقتی که Oprah از وی می‌پرسد جریان چیست، مایکل برای اولین‌بار پرده از این راز برمی‌دارد و به بیماری اش اعتراف می کند.

Michael and Deborah

از عوارض رنگریزه‌زدایی حساسیت شدید پوست نسبت به نور فرابنفش (UV) خورشید است چرا که همین رنگ پوست است که بدن را در برابر این اشعه خورشید محافظت می‌کند. جکسن به همین دلیل همیشه با روبنده از خانه بیرون می‌رفت و یا وقتی مجبور می‌شد در برابر هوادارانش در آفتاب راه برود، از کلاه آفتابی و دستکش استفاده می‌کرد.

پی‌نوشت: این؛ داستان سفید شدن مایکل جکسن بود نه آنچه که متاسفانه می‌گفتند و می‌گویند. خدایش بیامرزاد.

محسن نامجو: پنج سال محکومیت زندان

جولای 21, 2009 لُرد کاوی 4 نظر

محسن نامجو، آهنگ‌ساز، نوازنده و خواننده‌ی متفاوت ایرانی است که در سبک سنتی و تلفیقی فعالیت می‌کند. وی اخیرا به پنج سال زندان محکوم شده است که البته و خوشبختانه این حکم به صورت غیابی صادر شده است چرا که وی اکنون در وین سکونت دارد.

موسقی نامجو متفاوت است و این تفاوت مثل همه نوآوری‌ها که همیشه با مخالفت مواجه می شود، با مخالفت‌های بسیاری مواجه شده است.



حکم زندان پنج‌ساله او به این دلیل است که ادعا شده است وی یکی از آیات قرآن را در یکی از آهنگ‌هایش خوانده است و با این کار به قرآن اهانت کرده است. به هر حال این رویه برخورد ج.ا. ایران با هنرمندان است و انتظار بیشتری هم از آن‌ها نمی‌رود؛ کسانی که خود را هنرمند، استاد موسقی، مُدرک موسقی و منتقد موسقی‌ می‌دانند که البته با تحصیلات حوزوی به این افتخارات رسیده‌اند! کسانی که انواع برچسب‌های کذب را به انواع موسقی‌ها می‌زنند؛ آن بزرگان و مُدرکانِ ارشادیِ موسقی.


شخصا تا مدت‌ها محسن نامجو را نمی‌پسندیدم و این عدم پسند به علت نقد وی نبود بلکه به این دلیل بود که هرگز وقتی برای شنیدنش نگذاشته بودم. اما اکنون در خواننده بودن او لحظه‌ای تردید ندارم و سبک او را می‌پسندم.


آهنگی که نامجو به خاطر آن به زندان محکوم شد. (آهنگ گیس)


آهنگ‌هایی دیگر از نامجو:

زلف بر باد

جبر جغرافیا

سیم باند


پی‌نوشت: آشنایی من با نامجو توسط آن دخترک مهربان که چشمانی معصوم داشت، صورت گرفت که هر وقت نامجو را می‌شنوم به یادش می‌افتم. امیدوارم هر کجا که هست با همسرش خوشحال باشد.

نظرسنجی

جولای 18, 2009 لُرد کاوی نظرات غیرفعال
Categories: عمومی

مسئله ی غامض عشق، س.کس و نفرت!

جولای 17, 2009 لُرد کاوی 2 نظر

قسمتی از فیلم “آنی هال”1، اثر ارزنده از وودی آلن2:

“دیگر دیر شده بود، و هر دوی‌مان مجبور بودیم برویم، ولی دیدن دوباره آنی بسیار عالی بود. فهمیدم که او چه انسان فوق‌العاده‌ای است و تنها، آشنایی با او چقدر لذت‌بخش می‌تواند باشد. و یاد یک جوک قدیمی افتادم: فردی سراغ روانپزشک می‌رود و می‌گوید دکتر برادرم دیوانه است؛ او فکر می‌کند مرغ است. دکتر می‌گوید چرا او را برای درمان نمی‌آوری؟ و یارو می‌گوید: “می‌خواهم اما تخم‌مرغ‌هایش را نیاز دارم!”. خب، فکر می‌کنم این تقریبا همان چیزی است که اکنون من در مورد رابطه [زن و مرد] احساس می‌کنم؛ می‌دانید، آن‌ها [روابط] کاملا غیرمنطقی، احمقانه و پوچ هستند و … ولی، آه …، حدس می‌زنم ما همچنان به آن‌ها ادامه می‌دهیم چون، اکثر ما تخم‌مرغ‌هایش را نیاز داریم.

 

—————-

1. Annie Hall

2. Woody Allen