همه چيز به نفع اسلام مصادره مي‌شود!

جولای 3, 2009 by لُرد کاوی

 

1. جدايي نخبگان و فرهيختگان از دولت و حكومت، منبع

2. دلخوري حدود نيمي از مردم از دولت،

3. عدم اطمينان ملت به دولت و حكومت،

4. ايجاد فضاي بدبيني به تمامي فعاليت‌هاي حكومتي-دولتي، حتي اگر فعاليت‌شان حقيقتا از روي دلسوزي باشد،

5. بوجود آمدن ترديد و ناباوري عمومي،

6. فرار سرمايه و سارمايه‌گذار از كشور،

7. بحران اقتصادي و سقوط چندين شاخص اقتصادي، منبع

8. بروز شدت در بحران بيكاري،

9. تعطيلي قريب‌الوقوع بسياري از مراكز اقتصادي وابسته به دولت،

10. بروز سه شكاف: شكاف در بين سياستمداران، شكاف بين حكومت و مردم، شكاف بين مردم و مردم

11. بروز دلخوري بين مراجع تقليد، منبع

12. واكنش كشورهاي به اصطلاح قدر جامعه جهاني حال حاضر، منبع

 

در عوض:

اسلام پيروز است!

 شنيده‌ام آقاي موسوي فرموده است: “مسئولیت دینی ماست که نگذاریم انقلاب و نظام به آنچه اسلام نمی‌پسندد استحاله بیابد.”

آقاي موسوي، برادر عزيز، اسلام همين را مي‌پسندد! مگر اسلام جز دستورات ولي‌امرش را اجابت كرده است؟ كه ايشان طبق بيانات حجت السلام خاتمي در نماز جمعه گذشته، نماينده امام زمان در زمان غياب ايشانند و امام غايب نيز نماينده الله هستند. مگر اسلام خطايي را جز تماميت‌خواهي‌اش انجام داده است؟ برادر برو خودت را درست كن، اسلام درست است!

بر انتخابات و من چه گذشت

جولای 2, 2009 by لُرد کاوی

مي‌گويند اين مردم در نتيجه انتخابات اثري نداشته‌اند، چندان موافق نيستم. مي‌گويند حق‌شان خورده شده است، مي‌گويند تقلب شده است؛ احتمال دارد صحت داشته باشد اما به نظر مي‌رسد در نتيجه تقلب نشده است، بلكه در تعداد راي تقلب شده است. به نظرم آقاي احمدي‌ن‍ژاد براي رياست جمهوري راي مي‌آورد اما نه اين همه. رهبري هم در سخنراني‌اش چنين چيزي را ابراز كرد كه گوييم سه ميليون تقلب شده باشد، اما يازده ميليون كجا!
من در طي دو سال اول دوره اول رياست جمهوري احمدي‌نژاد ناراحت بودم كه او به اين مقام رسيده است، اما در دو سال دوم نظرم تغيير يافت و به اين نتيجه رسيدم كه او فرد شجاعي است و خيلي از كارها را كه ديگران نمي‌توانند، توانايي انجام دارد؛ حال هرچند كه نقص‌هايي هم دارد. بارها شده بود كه مي‌گفتم دوره بعد به او راي خواهم داد. اما چند ماه مانده به انتخابات همه چيز تغيير كرد.
احمدي‌نژاد كه فردي بود كه در سياست خارجي خود را خوب نشان داده بود، به سويي رفت كه كم‌كم داشت نظرم را عوض مي‌كرد؛ مخصوصا وقتي كه بي‌نهايت به مسئله هولوكاست دامن مي‌زد. خب دست گذاشتن افراطي بر مسائلي كه ايجاد حساسيت مي‌كند كار جالبي نيست. حال فرض كنيم آن‌ها هم دست مي‌گذاشتند بر حادثه كربلا و اصرار مي‌كردند كه امام حسين تنها براي حكومت با يزيد وارد جنگ شد نه آن چيزي كه از آن به “امر به معروف و نهي از منكر” عنوان مي‌شود! بعد هم چند نفر اقليت (اقليتي كم تعداد، نه اقليت‌هاي مذهبي) را دور خودشان جمع مي‌كردند و از آن‌ها هم در همايش‌هايي براي خودشان تاييد مي‌گرفتند! تنها نتيجه اين بود كه حساسيت و نفرتي را در طرف مقابل ايجاد مي كرد.
شايد اين قياس مع‌الفارق باشد اما وضعيت اظهارات آقاي احمدي‌نژاد چنين رويكردي را ايجاد كرد.
خب، من اين اواخر مي‌ديدم كه در سطح بين‌المللي چه برخوردهايي با ايشان مي شد. كم‌كم به آن سويي رفتند كه نظرم عوض شد و تصميم گرفتم به خاطر چيزي كه از آن به آبروي ملي تعبير مي‌شود به فرد ديگري راي دهم. (اميدوارم كه آقاي احمدي‌نژاد نسبت به اظهارات من جبهه نگيرد آن‌طور كه در مناظره‌هايشان براي ديگران مي‌گرفت! اگر در بدترين وضعيت، فرض كنيم كه از خودم اين ادعاها را مي‌كنم و چنين نبوده كه مي‌گويم، به پاي اين بگذارند كه نظر شخصي‌ام است.)
در چند ماه مانده به انتخابات شانس آوردم كه كاملا از دنياي سياست و انواع اخبار به دور بودم. حتي در زمان تبليغات كانديداها هم لحظه‌اي خودم را درگير نكردم، چه در اخبارشان و چه در آن شادي‌ها و جشن‌هاي كاذب‌شان. از اين بابت خوشحالم. اين وضعيت ادامه يافت تا به روز انتخابات رسيد.
شايد تنها كاري كه در اين مدت كردم ديدن مناظره‌هاي تلويزيوني بود. در اين‌ها چيزهايي مي‌ديدم و مي‌شنديم كه اصلا براي جمهوري اسلامي مناسب نمي‌دانستم. بسيار تعجب مي‌كردم. يادم است آن زمان احساس كردم كه اين‌ها تماما بازي‌هايي است براي ورود جمهوري اسلامي به برهه جديدي از وضعيت سياسي. نمي‌دانستم چه خواهد شد اما مطمئا بودم كه با افشاگري‌ها و فاش‌سازي بعضي از واقعيت‌ها، جمهوري اسلامي وارد مرحله تازه‌اي مي‌شود كه به استحكام بيشتر آن پيش رود؛ واقعيت‌هايي كه همه مردم مي‌دانستند اما انگار كه كسي نمي‌داند و به رو نمي‌آوردند. در اين سي سال هميشه همه مسائل را همه مي‌دانستند اما گويي كه هيچ‌كس نمي‌داند.
اما اين افشاگري‌ها و فاش‌سازي‌ها در راستاي استحكام نظام نبود، كه نتيجه‌اش عكس شد! فكر مي‌كردم باعث افزايش اعتماد مردم مي‌شود اما عدم اعتمادها را منجر شد؛ چيزي كه در مناظره‌ها بوجود آمد و ريشه‌اش را در سخن‌هاي تند آقاي احمدي‌نژاد مي‌دانم. البته در اين زمينه به ايشان انتقادي ندارم كه البته تشويقي هم ندارم، تنها يك اتفاق بود كه افتاد و نتايج خاص خود را داشت.
به هر حال انتخابات اتفاق افتاد و نتيجه اعلام شد و من دچار شوك شدم. نه اينكه احساس مي‌كردم كه تقلب شده است بلكه به اين‌خاطر كه همبستگي بين نتيجه و تبليغاتِ پيش از انتخابات نمي‌ديدم. البته در دراز مدت علت اين عدم همبستگي را فهميدم و علت آن آنچنان كه تصور مي‌كنند تقلب نيست.

قبل از اينكه بخواهم بگويم كه علت آن را چه حدس مي‌زنم، بهتر است كه نظرم را در مورد تقلب بگويم: من كلا نظر خاصي در مورد تقلب و يا عدم تقلب ندارم چرا كه از هر دو طرف دلايلي را مي‌بينم كه نمي‌تواند اين موضوع را اثبات كند. در مورد موضوعي هم كه اثبات‌پذير نباشد، نظر قطعي نمي‌توان داد. اين مسئله دقيقا مثل همان بحث قديمي بين وجود يا عدم وجود خداست! آنقدر دو طرف دليل ارائه مي‌كنند كه نمي‌توان به نتيجه خاصي رسيد تا جايي كه تفاوتي بين اعتقاد بر وجود و عدمش نمي‌بيني و اين آغاز Agnosticism است! من هم واقعا در رابطه با اين موضوع نظر خاصي ندارم چرا كه اثبات‌پذير نمي‌بينمش (البته در اين برهه ار تاريخ؛ شايد فردا، آيندگان براساس مداركي راي به يك طرف دهند!)

حال به علت برگرديم؛ من با توجه به بحث‌هايي كه در مورد موضوع انتخابات ايران با دوستان انگليسي زبان داشتم به اين نتيجه رسيده‌ام كه اين موضوع چيزي جز يك پوپوليسم سياسي نيست! به اين معني كه اكثريت عوام بر عليه گروهي برمي‌خيزند كه از قشر فرهيختگان و تحصيل كرده‌هاي يك جامعه هستند و آن‌ها قدرت را به دست مي‌آورند. و اين موضوع در كشور ما در اين مقطع اجتناب‌ناپذير است. به هر حال توده مردم احساس كرده‌اند كه مشكلاتشان از اين طريق قابل پيگيري است و اين نظر قابل احترام است. مردم احساس كرده‌اند كه اگر اكنون وضع اقتصادي‌شان خوب نيست، نه به خاطر سياست‌هاي غلط آقاي احمدي‌نژاد است بلكه به اين خاطر است كه آقاي احمدي نژاد نتوانست كاري را كه مي‌خواست به اتمام برساند و اوست كه مي‌تواند جيب‌هايشان را پر كند. اين قابل احترام است و تنها قابل احترام است نه چيز ديگري! اينكه نتيجه اين ديدگاه چه خواهد شد مهم نيست، اينكه آيا مردم به خواسته‌شان مي‌رسند يا نه هم مهم نيست (كه البته چندان خوشبين هم نيستم)؛ اين مهم است كه اين دوره يك دوره گذار در تبديل شدن يك ملت و نزديك شدن آنها به چيزي است كه از آن به دموكراسي ياد مي‌شود. البته به نظرم پوپوليسم يك تيغه است كه يك‌سوي آن دموكراسي است و سوي ديگر را فاشيسم! كه با بررسي وضعيت ايران، آن را بيشتر به سوي دموكراسي متمايل مي‌بينم.

 

و اما در اين مدت بر من چه گذشت:
در اين مدت حس اندوه چيزي بود كه به خاطر وقوع وقايع اخير مرا گرفته بود. اندوه و ناراحتي و ديگر هيچ! به طوريكه در مدت ده روز هيچ فعاليتي را نتوانستم دنبال كنم و همه فكر و ذكرم شده بود اخبار ايران. در اين ميان گاهي هم غذا مي‌خوردم و وقتي خوابم مي‌گرفت مي‌خوابيدم. يكي از ده روز‌هاي بد زندگي‌ام را تجربه كردم كه تا مرز دپرس شدن پيش رفتم، البته آسيب‌هايي هم ديدم كه در حال ترميم‌شان هستم. اما مي‌دانم پس از اين همه يك چيز بيشتر برايم باقي نمي‌ماند و آن از دست دادن حس اعتمادي است كه به خيلي‌ اشخاص و خيلي چيزها داشتم؛ همه را از دست دادم.

 

اگر اكنون نوشتن را از سر گرفته‌ام چندين دليل داشته است: يكي تقاضاهايي بود كه براي از سر گرفتن از خواننده‌هاي اينجا از طريق بخش‌هاي نظردهي و ايميل به دستم رسيد و تا حدودي مرا دچار عذاب وجدانِ ننوشتن كرد. ديگري اين بود كه اين موضوع ننوشتن به قهر كردن با خودم، براي خودم تعبير شده بود چرا كه آن همه مردمي كه ازشان ناراحت بودم لحظه‌اي اهميت نخواهند داد كه كسي مثل من كه در گوشه‌اي براي خودش و معدود خواننده‌اي كه براي تفريح سر مي‌زنند گهگاهي چيزهايي مي‌نويسد، اصلا مي‌نويسد يا نمي‌نويسد! اين شد كه با شَك، قلم به دست گرفتم (كه البته قلم نيست و كيبورد است) و نوشتن آغاز كردم. چه افاده‌هايي، خود را اهل قلم نيز دانستم!!!

 

پي‌نوشت: وفات مايكل جكسن را به علاقه‌مندان وي و موسيقي تسليت مي‌گويم. دلم گرفت و هنوز باور ندارم!

دیگر نخواهم نوشت!

ژوئن 13, 2009 by لُرد کاوی

روزگاری بود که برای دلخوشی خودم و اینکه کاری کرده باشم می نوشتم. اصلا آغاز نوشتن من هم به همین روی بود. دوست داشتم جوانان را از علاقه موسقیایی خاصی که خودم داشتم آگاه تر سازم. خلاصه ما هم به عرصه آمدیم و اکنون از آن روز شش سال می گذرد.

از آنجایی که ذهنم پر از سئوال بود و همیشه به بیان و اندیشیدن در مورد این سئوالات علاقه داشتم، خب معلوم بود که متن هایی هم که می نوشتم چنین گرایشاتی را پیدا کردند. این بود که نوشتم، اول برای دل خودم، بعد برای یادگرفتن و در آخر هم برای مطلع سازی جستجوگران اینترنتی که دغدغه هایی همچون من داشتند.

به مرور زمان توانستم به ثبات فکری برسم و دیگر کمتر برای دل خودم نوشتم (این دلی که می گویم، منظور این نیست که از روحیات و خاطراتم می نوشتم، بلکه منظور این است که می نوشتم تا شاید سری در سرها پیدا کنم). خلاصه کم کم به این نتیجه رسیدم که در راه آگاه سازی همزبانانم قدمی بردارم شاید همین قدر که کسی سالی یکبار به وبلاگ من سر بزند، چیزی بیاموزد یا اینکه در ذهنش ایجاد سئوالی شود.

روزگار در گذر بود و تا حدودی این اتفاق هم افتاد. یاد بهر.ام م.شیری افتادم که اعتقاد به این دارد که عامل سیاه روزی و بدبختی ملت ما این است که روشنفکران خودشان را از توده مردم جدا کرده اند و همین موضوع باعث شده است که وضع مملکت ما این شود که شده. ایشان خودشان برای اصلاح این وضع در آن سوی آبها کانالی تلویزیونی راه انداخته و الحق که برای این هدفش زحمت می کشد؛ یعنی مسائل را برای توده مردم به زبان ساده توضیح می دهد تا شاید این مردم ما کمی فکر کردن بیاموزند.

 من در چنین حد و اندازه ای نیستم که چنین ادعایی کنم، اما سعی می کردم تنها کمی ایجاد سئوال در ذهن خواننده کنم و نیز با معرفی و بیان مسائل جدید در هر زمینه ای که خودم کمی درکی از آن پیدا کرده بودم، تاثیری هرچند کم بگذارم. البته فایده اش برایم بیشتر هم بود: مطالب تازه ای هم در این بین می آموختم. این رابطه دو سویه بود، چرا که هر نویسنده ای برای نوشتن، نیازمند مطالعه است.

این وضعیت در طی این شش سال گذشت تا به امروز رسید. اگر نمی دانید امروز چه روزی است، بنده خدمتتان عرض می کنم که امروز بیست و سوم خرداد سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت است، یعنی فردای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری کشور ایران. امروز اتفاقی افتاد که مرا دچار شوک کرد و برایم هنوز باور نکردنی است. امروز در کمال تعجب دکتر محمود احمدی نژاد بیشترین رای ها را آوردند و احتمالا یک ضرب به ریاست جمهوری این کشور برای دومین دوره خواهند رسید. من هیچگونه مشکلی با ریاست جمهوری ایشان ندارم، بلکه از این ملت گله هایی دارم که عرض می کنم.

 این رویداد خیلی چیزها را برای من روشن کرد. اول اینکه شخصا متوجه شدم که در چه کشوری زندگی می کنم و در کنار چه مردمی و با چه اعتقاداتی. این موضوع بسیار برایم مهم و تعجب برانگیز بود: من در کنار مردمی زندگی می کنم که مدت چهار سال رئیس جمهور کشورشان را تبدیل به انواع و اقسام جوک های اس.ام.اسی و بولوتوسی کردند و خندیدند و همین مردم با حضوری گسترده دوباره به او رای دادند. شخصا از این جوک ها لذت نبردم اما احساس می کردم که مردم برای نشان دادن نارضایتی خودشان از رئیس جمهورشان (حال به هر دلیلی، و اینجا دلیلش نه برای من روشن است و نه اهمیتی دارد) دست به چنین اقداماتی می زدند. به جرات می توانم بگویم از این همه جوک می توان یک کتاب نوشت. اما همین مردم با حضوری گسترده به کسی رای دادند که چهار سال مسخره کردند! من به این مردم جز بی غیرت و مارماهی چیزی نمی توانم لقب دهم. آخر سئوالم این است، که اگر اینقدر دوستش داشتید چرا این همه مضحکه کردید و اگر دوستش نداشتید چرا این همه رای دادید؟!!

 دومین چیزی که متوجه شدم و بسیار ناراحتم کرد این بود که احساس پوچی کردم! اینکه بنشینی با امیدهایی بسیار برای این مردم بنویسی و به قصد روشنگری، به قصد اینکه شاید تکان کوچکی به این ملت در حد اختیارات خودت بدهی، مطالب تازه جمع آوری کنی و بنویسی و از سوی دیگر مردم چیزی جز جهل و مارماهی بودن از خودشان نشان ندهند؛ آدم دلسرد که می شود هیچ، ناامید می شود از این ملت.

دیگر در چنین فضایی لزومی برای نوشتن و ادامه دادن نمی بینم. دیگر نوشتن برای چنین مردمانی برایم ارزشی ندارد. این مردم انگیزه های بسیاری را در من خشکاندند، اما انگیزه های دیگری را تازه کردند. بگذارید تا روشنفکری و روشنگری در این مملکت بمیرد که این ملت به قول شا.هین ن.ج.ف.ی به دو چیز و تنها به دوچیز بیشتر نیاز ندارد: روضه خوانی و باباکرم!

بهتر می دانم اگر بخواهم بنویسم برای کسانی بنویسم که ارزشش را داشته باشند؛ به انگلیسی بنویسم.

بله، من سکوت می کنم و دیگر به زبان فارسی نمي نویسم چرا که احساس می کنم این مردم ارزش نوشتن ندارند! مردمی که به خودشان احترام نگذارند، حائز احترام نیستند!

من اهل سیاست نیستم؛ ببخش، شرمنده ام!

می 15, 2009 by لُرد کاوی

جمعه، بیست و پنج اردیبهشت هشتاد و هشت

مدتی است که ننوشته ام، هر چند که با موضوعات جالبی هم برخورد داشته ام و شاید وسوسه نوشتن گاها به من دست می داد. این ننوشتن نه از روی کمبود وقت است و یا از سرِ سربه هوایی؛ بلکه نمی نویسم چرا که “قبل از انتخابات وضعیت مملکت حساس است” و نوشتن هر چیزی ممکن است همه چیز مملکت را به هم بریزد! می بایست مراقب بود که یک وقت چیزی ننویسیم که آب در دل کاندیدا ها، حکومتیان و ملت تکان بخورد! این موضوع شامل تمامی مسائل روزمره مان می شود: حواستان باشد که در این مدت حرف نزنید، فکر نکنید، نخوانید و فعالیتی هم انجام ندهید!
این روزها هر جا می روم و کاری را می خواهم از پیش ببرم با این جمله مواجه می شوم که “قبل از انتخابات است و وضعیت حساس است؛ پس شما هم فعلا این کارها را نکنید و بگذارید برای آینده!”. این جمله نه صنف می شناسد، نه مدنیت، نه قانون و نه پروژه علمی! گویا این انتخابات همه چیز را تحت شعاع قرار داده است و حتی در مورد آب خوردن هم می بایست بررسی کرد که آیا باعث ایجاد حساسیت در انتخابات می شود یا نه.
واقعا از این وضعیت خسته شده ام! من اهل سیاست نیستم اما روزگارم بدجور با این مقوله درگیری پیدا کرده است، که یک مجوز ساده هم منتظر انتخابات مانده است!
این شده است که فعلا بدلیل وضعیت حساس انتخابات بهتر است ننویسم، یک وقت خدای نکرده ایجاد حساسیت نکرده باشم!

نقد دوباره ای بر داستان یوسف و زلیخا: مطالعه ای علمی

آوریل 12, 2009 by لُرد کاوی

مدتی پیش مطلبی درباره عدم صحت داستان یوسف و زلیخا نوشتم و اذعان داشتم که به دلایل روانشناختی، زنان نمی توانند با نگاه عاشق و فریفته مردان شوند. این موضوع را با مطالعه کتاب های روانشناسی مقایسه ای دریافته بودم و البته با زنان و دختران زیادی هم در این باره صحبت کرده بودم. نتیجه را اینگونه گرفتم که سی-چهل زن هرگز نمی توانند با دیدن یوسف به جای ترنج دستشان را ببُرند. خلاصه این شد که عده ای مطلب را خواندند (چه در وبلاگ فارسی و چه در انگلیسی) و گفتند صحیح می گویی. عده ای از زنان و دختران هم تایید کردند و گفتند چنین است که ما عاشق ظاهر در یک نگاه نمی شویم. اما دسته ای هم به مخالفت برخواستند (که البته اکثرا مذکر بودند) و گفتند در قرآن آمده است پس صحیح است!

خلاصه اینکه امروز مقاله ای را با عنوان “توجه سازگاریافته: شواهد برای تبعیض ادراکی وابسته به جفت یابی”1 یافتم و آن را در راستای همین موضوع دیدم. این مقاله در سال 2007 منتشر شده است و به بررسی توجه افراد به جذابيت دو جنس زن و مرد پرداخته است. یا به بیان دیگر میزان جذابیت ظاهری و تاثیر آن در جفت یابی. در این تحقیق نشان داده شده است که هر دو جنس مرد و زن، متوجه ظاهر زن می شوند و مي توانند به آن میخ می شوند اما هیچیک، اینگونه براساس ظاهر، متوجه مردان نمی شوند و ظاهر مرد جذابیتی نه برای مردها و نه برای زن ها ایجاد نمی کند. اين مقاله دلیل تکاملی این موضوع را هم تا حدودی روشن کرده است و آن اينکه مردان برای جفت یابی بهتر مجبور شده اند دارای این خصوصیت (متوجه ظاهر زن شدن) بشوند تا بتوانند جفتي مناسب براي خود برگزينند و زنان بدلیل اینکه زن زيباي دیگر، خطری بالقوه برای آنهاست و احتمالا باعث ربوده شدن دل همسرش می شود قابليت متوجه شدن به زنان زيباي ديگر را يافته اند!

این هم لینک مقاله که البته برای دسترسی می بایست آن را خریداری کنید. البته لينكي به صورت دسترسي مجاني به مقاله هم اينجا يافته ام، شايد بتوانيد استفاده كنيد.

 ————————————–
1. Adaptive attentional attunement: evidence for mating-related perceptual bias

کِرم و کلام کذب و کشف و کتاب کهنه

مارس 26, 2009 by لُرد کاوی

هیچوقت علاقه خاصی به موسقی سبک رپ و هیپ هاپ نداشته ام، مخصوصا نسخه های فارسی آن؛ چرا که نه تنها از نظر موسقی غنی نیستند، بلکه از نظر محتوای شعری [منظورم رپ فارسی است] هم بیشتر به ابتذال می مانستند. البته منظور رپ فارسی مدرن است چرا که پدر رپ فارسی را شهرام آذر از گروه سندی باید دانست، کسی که قبل از متولد شدن این رپ خوان های نسل جدید رپ می خواند! وقتی که کمتر کسی در مملکت ما با سبک رپ آشنایی داشت [و شاید هیچ کسی نداشت!].

این بیزاری به رپ فارسی در من وجود داشت تا حدود دو سال پیش که با آهنگ «تهران» [اختلاف] «هیچ.کس» آشنا شدم و بسیار جالب و تاثیر گذار یافتم اش. از او آهنگ زیبای دیگری هم با نام «یک مشت سرباز» هم این اواخر شنیدم و آن را هم پسندیدم. در طی این ایام به نظرم آهنگ «تهران» بهترین آهنگ رپ پارسی بود که شنیده بودم تا اینکه حدود دو ماه پیش با «شا.هین. .ن.ج.ف.ی.» آشنا شدم. موسقی و مخصوصا اشعار او را بسیار قوی یافته ام و احساس می کنم که کلام اعتراضی پربارتری دارد.

وی با دیدی باز به جامعه، سیاست و مذهب نگاه کرده است به طوریکه کلام را در اعتراض به نهایت رسانده است. فکر نمی کنم تا مدتها اعتراضی به پرباری، دقیقی و زیبایی وی در موسقی رپ شاهد باشم [هرچند که هیچ چیز در موسقی مثل فوتبال بعید نیست!].

در میان آهنگ هایش «ز.ندگی .سگی» را بیش از همه می پسندم که انتقادات با ظرافت بسیار زیادی به مذهب، سیاست و اجتماع دارد. بر روی تک تک مصرع های این شعر فکر کرده و کار شده است؛ چیزی که در رپ فارسی به ندرت مشاهده می شود و اکثرا اراجیف قافیه دار و گاها قافیه ندار می گویند.

از آهنگهای خوب دیگرش «بامداد» و «ما مرد نیستیم» هستند که شنیدنشان را توصیه می کنم.

من آزرده شده ام: سخنرانی داوکینز در برکلی

مارس 16, 2009 by لُرد کاوی

ریچارد داوکینز در مارس 2008 در دانشگاه Berkeley سخنرانی جالبی داشته است و به مطالب مختلفی اشاره کرده که قسمتی از آن تحت عنوان “من آزار دیده ام” را به همراه ویدئوی آن آورده ام:

 

 

 

داوکینز اینگونه شروع می کند که با بعضی از چیزها او را آزار می دهد؛ مثلا با آدامس جویدن یا کلاه نقاب دار را برعکس سر کردن! اما این چیزها ارتداد نیستند که بخواهند کسی را بیازارند! آیا حقی وجود دارد که جلوی افراد را به خاطر ابراز عقیده شان گرفت؟ او نتیجه می گیرد که بلی، می بایست آزرده شد! و می گوید “ما باید آزرده شویم وقتی که بچه ها از تحصیلات باز داشته می شوند (براساس بعضی از دکترین های مذهبی)! ما باید آزرده شویم وقتی به کودکان گفته می شود که جاودانه در آتش جهنم خواهند سوخت (باورهای مذهبی)! ما باید آزرده شویم وقتی که Voodoo از هر نوعش برابر با علم در نظر گرفته می شوند (مثل کارما باوری و اینگونه مسائل)! ما می بایست آزرده شویم از پرده بکارت دوزی (مخصوص جهان اسلام)! می بایست از ختنه زنان آزرده شویم! ما باید از سنگسار شدن آزرده شویم!”

وی به نویسنده ای با نام Martin Amis اشاره می کند که نکته مهمی را ذکر کرده است: “سکولارها به هیچ حُکمی برای عمل شان احتیاج ندارند اما وقتی مسلمانان هواپیما را به ساختمان می زنند یا سر دشمنان را می بُرند، فریاد می زنند که «خدا بزرگ است» (الله اکبر) ولی وقتی سکولاریست ها این کارها را انجام می دهند، چه داد می زنند؟” ادامه می دهد که این سئوال جواب خاصی ندارد بلکه تنها «داد زدن» اهمیت دارد!

در انتها به صورت منطقی نشان می دهد که اگر شما اعتقاد داشته باشید که مذهب شما بهترین است، اعتقاد خواهید داشت که خدایتان بهترین (تک) است، و معتقد خواهید بود به اینکه خدایتان به شما از طریق رهبر مذهبی یا کتاب مقدس تان فرمان داده است که کسی را بکشید، یا مورد ضرب قرار دهید یا با هواپیما به ساختمانی بزنید. شما عملی از سر پروا و از روی درستی انجام می دهید؛ شما انسان خوبی هستید، شما اخلاقیات مذهبی تان را پیروی کرده اید. اما هیچ مسیر روانی برای سکولاریست ها و آتئیست ها به این اعمال وجود ندارد؛ این اتفاق نمی افتد!

 

عوامل تعیین کننده رفتار حیوانی (معرفی کتاب)

فوریه 21, 2009 by لُرد کاوی

کتاب “عوامل تعیین کننده رفتار حیوانی”1 که توسط خانم جوآنا کارترایت2 در سال 2002 میلادی منتشر شده است، کتاب پایه ای از نوع رفتارشناسی است. در این کتاب به چهار جنبه مطرح در زمینه رفتارشناسی حیوانی که البته بیش از صد تا صدوپنجاه سال قدمت ندارند اشاره کرده است. لذا، برای علاقمندانی که می خواهند با رفتارشناسی به صورت پایه ای آشنا شوند، کتابی عالیست. اما برای آن دسته از عزیزانی که مطالعاتی در این رشته داشته اند، احتمالا تکرار مکررات است!

فصل اول مقدمه ای کلی است؛ مفاهیم اصلی کتاب از فصل دوم آغاز می شوند. در این فصل با موضوعیت رفتار حیوانی از نقطه نظر تکاملی، به دستاوردهای علمی در این زمینه می پردازد که خواننده را با مفاهیم تکاملی “نوع دوستی”3 و “قلمروگرایی”4 در جانوران و چگونگی ایجاد آنها آشنا می کند.

فصل سوم در رابطه با موضوع شرطی شدن های کلاسیک5 و موثر6 است که نظریات پائولوف و اسکینر را در بستر تاریخی تشریح می کند. اکثر افراد با نظریه شرطی شدن سگ پائولوف ( ترشح بزاق شرطی شده) آشنایی دارند. در فصل چهارم به یادگیری اجتماعی اشاره دارد. در این فصل به نظریات مختلفی از جمله هوش در حیوانات و تئوری ذهن هم اشاراتی دارد.

اصولا کتاب، کتابی پایه ایست برای کسانی که می خواهند با رشته رفتارشناسی حیوانی آشنایی یابند. علاوه بر اینکه اکثر نظریات مطرح در این رشته را پوشش داده است، به بستر تاریخی ایجاد این نظریات هم اشاره داشته است.

پانوشت: عده ای از خوانندگان در رابطه با آنگونه از بحث هایی که در پست قبلی در رابطه با ذهن و درک از خدا اشاره شد ابراز علاقه کرده اند و دوستدار بحث هایی از این دست هستند. متاسفانه به دلیل گرفتاری های شخصی از جمله جابجایی، کمتر توانایی به روز رسانی دارم و احتمالا تا عید سال جدید که به منزل بازگردم، این اتفاق نیافتد. برای خالی نبودن عریضه شما را به ترجمه مقاله خوبی که سارا رها در وبلاگش در رابطه با همین موضوع خدا و ذهن گذاشته است ارجاع می دهم

پانوشت دوم: پس از ملاقات دوستمان میلاد و بحث شخصی که بین مان درگرفت، مدتی ست در این فکر غرق شده ام که چگونه و بر چه اساسی انسانها  یکدیگر را قضاوت می کنند؛ گاه قضاوت هایی اشتباه!

————————

1. Animal behavior determinants

2. Jo A Cartwright

3. Altruism

4. Territoriality

5. Classical Conditioning

6. Operant Conditioning

فقر محیط

فوریه 21, 2009 by لُرد کاوی

فقر محیطی مسئله ایست که این اواخر به شدت ذهنم را آزار می دهد. اینکه چرا در این سرزمین افرادی دگراندیش، متفکر و دانشمندانی توانا ظهور نمی کنند، ذهنم را آزار می دهد. مسائلی زیربنایی در این فرهنگ و سرزمین وجود دارند که باعث عقب ماندگی وحشتناک ما ایرانیان شده است. منظور بیشتر در زمینه های علمی است. بسیار آزارم می دهد. که البته در دیگر جنبه ها هم وجود دارد (هنر، فرهنگ، تکنولوژی و غیره). این موضوع را تنها با مقایسه بستری که بعضی از دانشمندان آن سوی آبها در آن شکل گرفته اند با آنچه که ما در هستیم، می توانید به سادگی درک کنید!

احتمالا به دلیل اصلی آن نیز رسیده باشم که چیزی جز عدم فکر کردن نیست! فکر کردن یا بهتر است بگویم اندیشیدن اسلوبی دارد که همینطوری و فله ای نیست. مطمئنا همه ما فکر می کنیم که بهترین ذهن را برای اندیشیدن داریم و از ما بهتر احتمالا چند نفری تنها جز از نوابغ نیستند! اما اندیشیدن راه و روش نه تنها آسان بلکه دشواری دارد و به همین سادگی یک ذهن عادی، به ذهنی خالق، پویا و اندیشمند تبدیل نمی شود.

این مسئله توانایی اندیشه آموزشی است که هرکسی می تواند ذهنش را با ابزارهای مختلفی ورزش دهد. همین ذهن های معمولی که توانایی حل و یا درک مشکل را در مملکت خودمان ندارند، در ممالک پیشرفته که براساس آموزش صحیح، افراد پرورش می یابند، چیزهایی از خود نشان می دهند که بسیار موفقیت آمیز به نظر می رسد.

خلاصه اینکه خسته ام. از این ناتوانی ذهنی خویش خسته ام. می بایست کاری کنم!

ذهن ها و خدایان: پایه ‌های شناختی مذهب (معرفی کتاب)

فوریه 5, 2009 by لُرد کاوی

پنجشنبه، هفدهم بهمن هشتاد و هفت

توجه: قبل از اینکه به خواندن ادامه دهید، لازم به ذکر می‌دانم که بگویم این مطلب حاوی مفاهیمی است که احتمالا برای شمای خواننده چندان خوشایند نخواهد بود و اساسی‌ترین باورهای فردی‌تان را مورد چالش قرار می‌دهد. این “توجه”، برخلاف “توجه”های دیگری که بعضا در سایت‌های تبلیغاتی نوشته می‌شود، جنبه تبلیغاتی ندارد!

 

حدود شش ماه پیش بود که کتابی با عنوان “ذهن‌ها و خدایان؛ پایه‌های شناختی مذهب”1 به دستم رسید. با خواندن مقداری از مقدمه کتاب بسیار شیفته آن شدم، چرا که موضوعش در راستای مطالات گذشته‌ام بود و نیز از مسائل علمی-فلسفی-مذهبی، لذت زیادی می‌برم. اگر اولین پارسی زبانی نباشم که این کتاب را خوانده‌ام، از اولینِ آنها هستم و یقینا اولین پارسی زبانی هستم که این کتاب را معرفی می‌کند!

minds-and-gods

این کتاب محصول سال 2006 است که توسط Todd Tremiln نگاشته شده است. ایشان از محققین فعال در رشته علم شناخت مذهب2 هستند. اخیرا، یعنی تقریبا از نیمه دهه نود میلادی، تحقیق و تفحص در زمینه درک شناختی مذهب افزایش یافته است که نتایج بسیار چشمگیری هم به همراه داشته است. در این کتاب علاوه بر بررسی این دستاوردها به طور عام، به ارتباط مفهوم خدا (و تا حدودی هم مذهب) و ذهن انسان به طور خاص پرداخته شده است.

وقتی شش ماه پیش، به مطالعه این کتاب پرداختم، وقتی به حدود صفحه هفتاد از آن رسیدم نتوانستم جلوتر بروم؛ چرا که آنقدر این مسئله برایم سنگین بود که به مدتی زمان برای هضمش احتیاج داشتم! (در اینجا کمی ذکر وضعیت نابسامانم رفت!) این شد که رهایش کردم و شش ماه بر من گذشت تا با قضیه کنار آمدم و همین اواخر دوباره ادامه اش را گرفتم.

همانطور که می‌دانیم بشر در رابطه با مسئله مذهب و خدا (خدایان)، تا به امروز (تا قبل از 10 سال پیش یا حتی کمتر) با دو رویکرد برخورد می‌کرد: عده‌ای آنها را پدیده‌هایی می‌دانستند که جوهری ورای انسان دارند، چیزی مقدسند و حقایقی هستند که به خودی خود وجود دارند. این دسته معتقدین را می‌سازند که البته کم هم نیستند. دسته دوم کسانی هستند که به مذهب و خدا همچون ابزار و وسیله‌ای نگاه می‌کنند که ساخته بشرند برای استثمار و بهره‌کشی احساسی، اجتماعی، اقتصادی و غیره از دیگران! این دسته را ناباوران می‌سازند که آنها هم این اواخر کم نیستند!

اما این کتاب دیدگاه دیگری را بریمان به نمایش می‌گذارد؛ دیدگاهی واقعی‌تر و شاید هراس‌انگیزتر برای معتقدین و عجیب، تازه، سردرگم کننده برای ناباوران!

مهمترین مطلبی که این کتاب با توالی مناسب و دلایل کافی ذکر می‌کند این است که پدیده‌هایی فراطبیعی مثل خدا، خدایان، فرشته‌ها و غیره، محصولات جانبی تکامل ذهن انسان هستند و دیگر هیچ! به دیگر بیان اینکه، مذهب محصول جانبیِ فرهنگی پذیرش مفهوم خدایی است که پایه‌ای طبیعی دارد!

در فصل‌های اولیه، کتاب به چیستی خدا می‌پردازد و اینکه منشا خدا از کجاست و براساس وسیله‌ها و ابزارهای شناختی ذهن انسان همچون “دستگاه شناخت عامل”3 و “ماژول تئوری ذهن”4 جوابی جز ذهن انسان برای منشا خدا نمی‌یابد!

کتاب با داستان تکامل انسان5 آغاز می‌شود، شرایط محیطی انسان را تا حدودی توضیح می‌دهد و اینکه مغز آن به چه ابزارهایی برای مقابله با محیط اطرافش احتیاج داشته است. این ابزارها همان‌هایی هستند که منجر به باور ناخواسته و خودبه‌خود به موجوداتی مثل خدا و ارواح می‌شوند. برای مثال، ما همیشه برای اینکه در بازی نزاع طبیعت بتوانیم زنده بمانیم نیاز به ذهنی داشته‌ایم که کوچکترین صداها، تکان‌ها و اثرها را در محیط زیستمان شناسایی کند. اگر دیده باشید، وقتی که در تاریکی در خانه و حتی اتاق شخصی خودتان در حال قدم زدن هستید، اگر صدایی بشنوید یا چیزی ببینید، موجب هراس شما می‌شود، در حالیکه این اتفاقات در روز طبیعی‌اند. همین موضوع یکی از کارکردهای تکامل یافته ذهن ما برای شناسایی محیط است! نکته جالب دیگری که اشاره می‌کند این است که ذهن ما به صورت از پیش تعیین شده، این شواهد را به موجودات زنده یا عامل‌ها6 ربط می‌دهد! مسلما اگر در جنگلی راه بروید و صدایی در پشت درختی بیاید، ذهن شما فرض را بر موجود درنده‌ای می‌گذارد و شما با ترس بسیار سعی به دقت، دفاع یا فرار می‌کنید؛ هرچند که اگر آن صدا مربوط به شکستن شاخه درخت باشد! این عملکرد ذهن ناخودآگاهانه صورت می‌پذیرد و شما بر آن تسلطی ندارید (که همیشه فرض را بر این می گذارد که موجود زنده ای علت صداست). در ادامه کتاب به علت‌های تکاملی این موضوع اشاره می‌شود که بسیار جالبند.

پس از آن به تئوری ذهن اشاره می‌کند که چگونگی درک افراد از یکدیگر است: اینکه من با نگاه به دوستم، می‌فهمم که او هم می‌فهمد، درک می‌کند، و ذهنی دارد که همین مطالب هم در آن می‌گذرند! در ادامه به ریشه‌های تکاملی تئوری ذهن هم می‌پردازد و توضیح می‌دهد چرا این درک در ذهن موجودات و از جمله ما بوجود آمده است.

سپس با تلفیقی از این دو موضوع، موجودی را به ما معرفی می‌کند که چیزی نیست جز ساخته چنین ذهنی: خدایان!

اگر اثر، صدا یا هر چیز دیگری را ببینیم ولی نتوانیم آن را به یک عامل یا موجود خاص ربط دهیم؛ ذهن ما آن را به عاملی غیر واقعی ارتباط می دهد و اینگونه است که خدا، فرشته، جن و ارواح شکل می گیرند! خدا یک عامل است. از سوی دیگر براساس مدل تئوری ذهن از آنجایی که یک عامل است و عامل دارای ذهنی جداگانه است، خدا دارای ذهن می باشد! پس خدا عاملی است که دارای ذهن است!!!

 

البته چند ماه پیش درباره چگونگی باور به ارواح و این موضوع که ذهن، افراد را پس از مرگ هم دارای بقا درک می کند، مطلبی در مجله Scientific American MIND نوشته شده بود که شرح آن را در اینجا آوردم (ذهن و مسئله بقای پس از مرگ). در آنجا هم برای درک ذهن از ارواح، کاربردی همانند مسئله خدا ارائه شده است.

کتاب توضیحات کامل و خوبی را در مورد اینکه چگونه خدا در ذهن ما براساس چنین ابزارهای ذهنی خود‌به‌خود شکل می‌گیرد می‌دهد. پس از آن به این مسئله می‌پردازد که چطور می‌شود یک پدیده‌ای خدا می‌شود و دیگری مثلا  میکی‌موس7! چرا ما میکی‌موس را همچون خدا باور نداریم و نمی‌پرستیم! مگر آن هم موجودی نیست که تنها می‌تواند احتمالا وجود داشته باشد، پس چرا آن خدا نشد؟ در این قسمت به ذکر خصوصیاتی می‌پردازد که اصطلاحا معکوس-شناخت-شهودی8 هستند. یعنی تصوراتی هستند که برخلاف واقع درک می‌شوند. مثلا کتابی که شنا می‌کند، جز تصورات و ادراکات معمول ما نیست. در همین راستا بدلیل اینکه ذهن انسان توانایی درک همه دانش‌ها را ندارد و خود انسان توانایی همه کارها را، اگر کسی دارای این توانایی‌ها را بیابیم، برایمان موجودی است که با درک ما از پدیده‌ها به مخالفت می‌پردازد. موجودی که نیمه حقیقی (قابل درک مستقیم) و نیمه غیر حقیقی (مثلا با توانایی های غیر معمول) باشد، در ذهن انسان ماندگاری خاصی می‌یابد. خدا نیز موجودی است که هم خصوصیات آدمی دارد و هم غیر آدمی!!!

کتاب توضیحات زیادی را در مورد این موضوع می‌دهد که خدا در ذهن انسان برخلاف آن چیزی که مفسرین مذهبی می‌گویند، جنبه انسانی دارد! یعنی ما خدا را در زندگی روزمره‌مان همچون فرد مهربان دیگری که همیشه همراه‌مان است و به ما مشاوره می دهد، با ما حرف می زند و با او حرف می زنیم می‌دانیم. گاهی خوشحال است و گاهی عصبانی، گاهی گرسنه است (در دین یهودیت) و گاهی قربانی می‌خواهد (تا بدین جا صفات معمولی هستند که ذهن ما به راحتی درک می کند)! از سویی دانا به تمام دانش‌هاست و توانا بر همه چیز (یعنی صفاتی که با درک مستقیم صورت نمی گیرند). این دو خصوصیت هستند که خدا را موجودی خدایی می‌کند.

 

میان‌نوشت:

متاسفانه من در آن مقام نیستم که مسائل را همچون متخصص این رشته بیان کنم و خودم هم متوجه هستم که شاید این متن  به درک مناسبی برای خواننده نیانجامد، اما حق بدهید که یک کتاب دویست صفحه‌ای را نمی‌توان در چهل خط توضیح داد. بقیه‌اش را به خودتان محول می‌کنم!

 

به‌طورخلاصه، در ادامه کتاب به جنبه‌های اجتماعی مذهب و عملکرد خدا در جنبه‌های اقتصادی و اجتماعی انسان و جامعه انسانی می‌پردازد. خدا و مذهب را عاملی برای تعاملات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی می‌داند و نه بالعکس؛ که البته توضیحاتش متقاعد کننده و جالبند.

 

این کتاب به جنبه‌های فلسفی‌ای که این درک از خدا برای بشر خواهد داشت، اشاره‌ای نکرده‌است؛ اما آنچه که عیان است، چه حاجت به بیان است.

این کتاب به عنوان مقدمه‌ای بر رشته علم شناختی مذهب است و برای علاقمندان می‌تواند به عنوان منبعی مفید باشد.

 

پانوشت: این کتاب دومین تکان محکم ذهنی را به من زد و این دومین بار بود که بسیار آشفته شدم. در ضمن من به آن دسته از افرادی که به ترجمه کتاب‌ها می‌پردازند توصیه ترجمه این کتاب را می‌کنم که به عنوان منبع مفیدی برای پارسی‌زبانان واقع خواهد شد. اما از آنجایی که احتمالا ارشاد اسلامی چندان به چاپ چنین کتاب‌هایی علاقه نشان نمی‌دهد، توصیه می‌کنم که به جای ترجمه کتاب‌هایی از جمله “پندار خدا“، به ترجمه کتاب‌هایی همچون این یکی دست زده شود تا با این مقولات با دیدی نه از سر غرض، بلکه علمی توجه شود. این موضوع بدین دلیل نیست که من مخالف با ریچارد داوکینز و نظریاتش هستم، خیر، ایشان یکی از افراد محبوب و مورد علاقه من هستند اما بنده چندان از کتاب اخیرشان که شرح نقدش را در اینجا دادم، لذت نبردم!

باشد که مورد توجه کتاب‌خوان‌ها، دوست داران دانش و نظریات جدید قرار گرفته باشد!

 —————————–

یکی از دوستان خوبم، میلاد، در مورد این مطلب نظری گذاشتند که مطلب برایشان چندان جدید نبوده است و قبلا هم به صورت های مختلف دیگری، در جاهای دیگری، چه از عرفا گرفته تا روشنفکران امروزی و دیروزی، توسط دیگران بیان شده است. اینها باعث شد که من متوجه شوم به خوبی نتوانسته ام مفهوم کتاب را بیان کنم. این شد که کمی پستم را ادامه می دهم:

اول اینکه این کتاب به خوبی توضیح می دهد که پدیده های ورا طبیعی تماما جنبه ذهنی دارند و اگر عارفی و یا روشنفکری در جایی در حال صحبت از پدیده خدا، به هر شکل آن، است، از آن فاکتور ذهنی اش بهره جسته است. این فرایند آنچنان تکامل یافته که مثلا خوابیدن تکامل یافته است. ما نمی توانیم بیش از مدتی بیدار بمانیم و احتیج به خواب پیدا می کنیم. این کارکرد مغز ماست که برای ترمیم بافت های آسیب دیده اش، بگوییم اعصابش، فرد را دچار خواب می کند تا آنها را ترمیم کند. امر خوبیدن برای ما اجتناب ناپذیر است!

باور به موجوداتی همچون خدا، خدایان و فرشتگان هم محصول جانبی تکامل ذهن ما هستند که اجتناب ناپذیرند. و این اجتناب ناپذیری در ذهن همه افراد وجود دارد و دلیلی بر آن هم این است که افراد بشری در جای جایِ زمین به پدیده ای چون خدا باور پیدا می کنند. و این موضوع که به وجود خدا باور داشته باشیم، کار خاصی نیست چرا که در راستای عملکرد ذهن مان است. اینکه فرد خداناباور شود کاری است سخت و انرژی خواه!

قضیه تمام شده است و جایی نه برای خدای شریعتی می ماند، نه خدای طریقتی و انواع اقسام اعتقادات و باورها در زیر مجموعه ای از کارکرد ذهنی قرار می گیرد. و وقتی هم که به بررسی ریشه این باورها می رسیم، بین خداباوری مسیحیان که مسیح پسر خداست، خداناباوری بودائیان که بودا مصلح اجتماعی بود، شیطان.پرستی شیطان.پرستان وعلم باوری آتئیست ها از لحاظ عملکرد ذهنی تفاوتی وجود ندارد! همگی از یک سیستم واحد و یکسان استفاده می کنند.

 

نیز براساس این کشفیات، بین اعتقاد به وجود خدا و اعتقاد به وجود تام و جِری، تفاوتی از نظر ذهنی وجود ندارد! خدا به یک پدیده ساده و قابل ردیابی تبدیل می شود. حال خواهی معتقد باش، خواهی نباش! این تنها مثل این است که به قول داوکینز، اعتقاد داشته باشی که در انتهای باغ شما، پلنگ صورتی وجود دارد یا ندارد!

اما نکته اینجاست که بدلیل تکامل این ذهن، باور به یک پلنگ صورتی که در انتهای باغ است، نه تنها بسیار محتمل است که بسیار باور پذیر است، چرا که عملکردی مغزی و خودبه خود است. و این است آن علت همگانی بودن باور به خدا در بشر!

 

————————–

1. Minds and Gods: Cognitive Foundations of Religion

2.Cognitive Science of Religion

3.Agent Detecting Device

4. Theory of Mind Module

5. Homo sapiens sapiens

6. Agents

7.Mickey Mouse

8. Counterintuitive

مکاشفات و وحی‌های شبانه: بررسی یک رویا

ژانویه 14, 2009 by لُرد کاوی

چهارشنبه، بیست و پنجم دی‌ماه هشتاد و هفت

امروز حدودا قبل از ظهر بود که خواب دیشبم را به ناگاه به خاطر آوردم و آن هم هنگامی بود که شعری از دوران انقلاب بر سر زبانم افتاده بود و می‌خواندم “بگذرد این روزگار …، بار دگر روزگار چون شکر آید!”.

البته در رابطه با این مفهوم روزگار شیرین و شکروار در اندیشه بودم که وجه تسمیه‌اش را پیدا کنم. متاسفانه نتوانستم. البته اگر دسترسی به کیک زرد، پیروزی در جنگ سی‌وسه روزه، شکست آمریکا در عراق و این‌گونه مسائل را در نظر آوریم، متوجه شیرینی‌های روزگار هم می‌توان شد. واقعا ناشکری زیاد می‌کنیم. اما نکته دیگر که در شعر وجود دارد این است که “بار دگر” به کدام مقطع زمانی از تاریخ ایران برمی‌گردد؟ کدام زمان بوده است که دوران شیرین معاصر را به آن پیوند داده‌اند؟

خوب که فکر می‌کنم دوران قاجاریه را نمی‌توانم شیرین بیابم و از آنجا که شعر محمدرضا شاه را “دیو”ی می‌نامد که با خروجش “فرشته در آید”، پس دوران پهلوی هم نمی‌تواند باشد. این موضوع در پاره‌ای از ابهام می‌ماند. البته شاید بتوان آنرا به فتح شیرین ایران توسط اعراب در دوره عمر پیوند زد!

 

خلاصه با خواندن این شعر یاد امام ملت افتادم و خواب شب گذشته. در آن خواب امام که عالِم گرانقدری بودند، مرا در این اندیشه غرق کرده بودند که ایشان آیا در علوم جدید هم دستی دارند یا خیر. خود را نمی‌دانم چطور در حضور ایشان یافتم و ایشان صحبتی کردند و فرمودند “من به عنوان آنزیم (Enzyme) برای این انقلاب بوده‌ام!”

سخن ایشان مرا در خواب بسیار دگرگون ساخت و به اندیشه انداخت و دیری نپایید که متوجه منظور عمیق ایشان شدم. آنزیم‌ها با کاهش انرژی فعال‌سازی واکنش‌ها باعث افزایش در سرعت واکنش می‌شوند. مثلا از مثال کتاب بیوشیمی لنینجر (Lehninger) استفاده می‌کنم که می‌فرماید، قند و اکسیژن در شرایط معمولی واکنش نمی‌دهند و اگر هم بدهند، سالیان سال طول خواهد کشید تا ذره قندی در مجاورت هوا بسوزد. اما همین قند توسط آنزیم‌های بدن، توسط اکسیژن به سارگی سوخته می‌شود و تولید انرژی می‌کند! در این شرایط آنزیم باعث کاهش انرژی لازم برای انجام این واکنش می‌شود.

حال امام نیز خود را آنزیمی برای این انقلاب دانستند و چه هوشمندانه به این موضوع اشاره کردند. اگر انقلاب ایران را یک واکنش بنامیم که انرژی زیادی برای انجام ‌می‌خواسته است، حضور امام و ورود ایشان در دوازده بهمن، منجر شد که سرعت انقلاب افزایش یابد و با خسارات و تلفات کمتری به وقوع پیوندد. که اگر ایشان نمی‌بود، شاید انقلاب به این سادگی صورت نمی‌پذیرفت و خون‌های زیادی بایست داده می‌شد.

و اینگونه بود که امام به نقش آنزیمی و کاتالیزوری خود اشاره‌ای به جا و علمی فرمودند.

 

بسیار خوشحالم از اینکه “زیگموند فروید” حدود صد سال پیش با نظریاتش در رابطه با رویاها ظهور کرد، وگرنه اکنون این سخن را چیزی جز مکاشفه نمی‌دانستم.

برای آن‌هایی که با روش تفسیرهای خواب فروید آشنایی ندارند، همین را باید بگویم که وی به دنبال موارد و مسائلی می‌گردد که سرنخ‌های ایده‌های خواب را پیدا کند، پس از ادغام‌های ناخودآگاهانه، آن‌ها را تجزیه و تحلیل کند.

این رویا تنها به مطالعه زیاد من در مبحث آنزیم‌های بیوشیمیایی و صحبت از دهه پر فروغ فجر برمی‌گردد که برای خودم ردیابی‌اش بسیار روشن است. اینجا تنها بار دیگر به قدرت ناخودآگاه پی می‌برم که از دو ایده بسیار دور، چه کمپلکس منطقی، زیبا و جالبی می‌سازد.

آن شعری هم که بر زبانم هنگام صبح‌گاه افتاد، ارتباطی به ناخودآگاهم داشته است و چیزی در ذهنم بوده است!

 

 

شناخت چیستی مردان: دستورالعملی برای زنان(معرفی کتاب)

دسامبر 5, 2008 by لُرد کاوی

جمعه، پانزده آذر هشتاد و هفت

چند مدت پیش نقدی در رابطه به داستان یوسف و زلیخا نوشتم و اساس قضیه جذابیت یوسف برای زنان را مردود دانستم. اما از آنجایی که توضیح چندانی نداده بودم، دوستان خواستار منابعی در رابطه با درک مرد و زن از یکدیگر شدند و این شد که اولین کتابی را که با آن برخورد نمودم و از نظر گذراندم را اینجا برای معرفی آوردم. و چنین است معرفی آن کتاب:

جناب David Deida نویسنده سری کتاب‌های روابط بین زن و مرد، کتابی تحت عنوان “چیزی مردانه: دستورالعمل برای زنان”1 را در سال 1997 منتشر ساخته‌اند که به تحلیل مردها برای زنان می‌پردازد.

وی در این کتاب با دسته‌بندی شخصیت هر فرد اعم از مذکر و مونث به دو قسمت زنانه2 و مردانه3، به بررسی رفتارهایشان می‌پردازد و با سئوال‌هایی بسیار کاربردی، سعی به توضیح مردها برای زنان می‌کند. این کتاب البته بیشتر مناسب زوج‌های متاهل است اما در دیگرگونه‌های روابط هم، برای دختران مفید است.

این کتاب به زنان و دختران کمک می‌کند که چیستی مردها و چگونگی حالات و رفتارهای‌شان را درک کنند و نیز به آنها راه حل‌های مناسبی برای جلب توجه و فریفتن مرد‌ها می‌دهد.

البته این کتاب برای مردها هم می‌تواند حاوی مسائل جدید و جالبی باشد و به درک متقابل آن‌ها هم کمک بسیاری می‌کند. (که برای من هم چنین بود).

برای مثال این کتاب به چنین سئوالاتی که از دیدگاه زنان مطرح هستند پرداخته است: “چرا کارهایش (تماشای تلویزیون) برایش مهمتر از من هستند؟”، “چرا او از سرسپردگی واهمه دارد؟”، “چرا با هم بسیار مشاجره داریم؟”، “چگونه باید عمل کنم که جذاب به نظر برسم؟”، “آیا در بعضی از مردها زنانگی بیشتری وجود دارند؟”، “چرا مردها از زنان می‌ترسند؟”، “او واقعا از من چه می‌خواهد؟” و غیره.

 

این لینک دانلود کتاب (368 kb) است هرچند از نظر حق نشر کار خطایی است؛ اما این‌بار را نادیده می‌گیریم. 

در صورت عمل نکردن لینک، اینجا یا اینجا کلیک کنید و سپس بر روی نوشته “Request Download Ticket” کلیک کنید تا عبارت به کلمه “Download” تغییر یابد. آنگاه با کلیک روی آن، فایل را روی کامپیوتر خود ذخیره نمایید.

———————————

1. it’s a guy thing: Owner’s manual for women

2. Feminine

3. Masculine

معتقد بودن یا نبودن، مسئله این نیست

دسامبر 4, 2008 by لُرد کاوی

پنجشنبه، چهارده آذر هشتاد و هفت

معتقد بودن یا نبودن، مسئله این نیست!

برای هرکدام از این رویه‌ها دلیل هست و برضد دیگری هم. هر دو، دو روی یک سکه‌اند. نمی‌توانم بین این دو تمایزی قایل شوم بلکه هرکس هر آنچه را که بپذیرد صحیح است. کسی بر دیگری برتری ندارد، خواه تحت تاثیر الکل باشم، خواه نباشم!

این‌ها محصولات جانبی این ذهن تکامل یافته مایند و دیگر هیچ! بازی‌های ذهنی که سعی به اثبات آنها از برای اثبات خویش داریم و دیگر هیچ!

باید از فرا بر قضیه نگریست؛ خواه ناخواه خنده خواهیم زد بر این همه کوتاه اندیشی‌ها.

 

فردا که درک بهتری دارم، دوباره خواهمش خواند. امشب؛ پرسه‌ای ذهنی از برای رهایی و لذت را خواهم زد و دیگر هیچ!

سید محمدعلی جمالزاده و من (روایت آشنایی من با پدر داستان کوتاه ایران) (معرفی کتاب)

نوامبر 28, 2008 by لُرد کاوی

جمعه، هشت آذر هشتاد و هفت

هرگز آن روزی را که در سر کلاس ادبیات فارسی از روی متن داستان “کباب غاز” خوانده شد را فراموش نمی‌کنم. یادش بخیر دبیر ادبیات فارسی‌مان آقای سروش بود که هنوز هم در دبیرستان‌های شهرمان تدریس می‌کند (احتمالا). وی که فرد خوش مَشربی بود همیشه سر به سرمان می‌گذاشت، به طوریکه بچه‌ها و مخصوصا من رویمان در رویش باز شده بود و کلاس به محلی برای فکاهی و گفت‌وگوهای متلک‌وار و خنده‌دار تبدیل شده بود. از آنجایی که علاقه خاصی هم به شجریان داشت و بی شباهت از وی هم در ظاهر نبود، من در ناخودآگاه شاید آن دو را گاها یکسان می‌پنداشتم!

خلاصه آن‌روز هم مثل همیشه پس از اینکه کمی از کلاس گذشته بود، عینکش را که توسط بندی آویزان از گردنش بود را به دست گرفت، نفسش را بر شیشه عینک دماند و دستمالی را برای تمیز کردن آن بخارها که همچون مه، شیشه عینک را به سپیدی برف برای لحظه‌ای تبدیل کرده بود از جیبش درآورد و شروع به مالیدن آن دو تکه شیشه کرد. در همین حین که شیشه عینک را مورد عنایت قرار می‌دادند برای‌مان از جمالزاده، داستان‌های کوتاهش و تاثیرش بر ادبیات فارسی معاصر بدون اینکه نگاهی به ما بیاندازند، سخنرانی می‌کردند. البته اگر حرکت کوچکی در گوشه‌ای از کلاس رخ می‌داد، درحالیکه چشم به دستمال و عینک داشت، با ذکر نام دانش‌آموز متحرک، بدون هیچ خللی در گفتار، تکه‌ای به او می‌انداخت و ادامه سخنرانی را می‌گرفت انگار که این جمله هم موضوعی در راستای همان مطلب است.

پس از مقدمه ایشان، به سراغ درس می‌رفتیم و بدلیل علاقه‌شان به بعضی از متون خاص، خودشان از روی متن قرائت می‌کردند و ما همگی از خوانش روان و فصیح ایشان لذت می‌بردیم.

مقدمه درس را خواندند و برایم اسم‌های کتب جمالزاده از جمله “قصه‌های کوتاه برای بچه‌های ریش‌دار” بسیار جالب می‌آمد. با توصیف‌های آقای سروش و نیز اسامی عجیب، بسیار مشتاق متن شده بودم. جناب سروش از روی متن خواندند و برای‌ همه ما ادبیات جمالزاده که طنز عجیبی در آن مستتر بود هیجان انگیز بود. داستان “کباب غاز: از ماست که برماست” را استاد به انتها رسانید و این شد یکی از داستان‌های تاثیر گذارنده در دوران مدرسه من!

در همان روزها در این افکار بودم که روزی خواهد رسید که داستان‌های جمالزاده را بخوانم و لذت ببرم، اما چون محصل بودم، پیش خود می‌پنداشتم که اکنون وقتش را ندارم و هنوز هم زود است. واقعا نمی‌دانم چرا این ایده “همیشه زود است” و “بعدا این کار را می‌کنم” با من بوده است. شاید هم پیش خود می‌اندیشیدم که سوادش را ندارم یا اینکه درس مدرسه نمی‌گذارد؛ اما فکر می‌کنم آن موقع‌ها اصلا اهل مطالعه نبودم.

خلاصه این شد که آرزوی خواندن جمالزاده را به آینده موکول کردیم تا این اواخر که می‌دیدم سری مدون و تروتمیزی از آثارش به چاپ رسیده است. به ناگاه یاد آن دوران افتادم و اینکه آرزوی خواندن این داستان‌ها را در طی این سال‌ها داشته‌ام. اما این‌بار وقت نداشتم و باز هم زمان می‌گذشت تا یک‌ماه پیش که در نمایشگاهی دوباره با این کتاب‌ها برخورد کردم و با خود گفتم که این‌ تو بمیری نه از آن تو بمیری‌هاست. پس از فروشنده پرسیدم که برای شروع با کدام آغاز کنم. وی گفت همه‌اش بهتر است! از من اصرار که یکی را معرفی کن و از او انکار که بهتری ندارد و همه عالیست. می‌پرسیدم که شما کدام را می‌پسندید و پیشنهاد می‌کنید؛ می‌گفت این یکی خوب است، آن یکی هم خوب است، دیگری هم خوب است و همه را خوب‌تر نام نهاد. تنها شانسی که آوردم این بود که پس از نام بردن تک‌تک کتاب‌ها، به “یکی بود و یکی نبود” به عنوان شاهکار جمالزاده اشاره کرد و من هم معطلش نکردم و درجا همان را گرفتم و پولش را پرداختم و خوشحال روانه خانه شدم.

این‌بار واقعا گرفتاری به من مهلت نداد تا این چند روز اخیر که وقتی یافتم و به خواندنش نائل گشتم. اینجا بود که بالاخره به قدرت بیان سید محمدعلی جمالزاده، پدر داستان‌کوتاه فارسی پی بردم. عجب داستان‌نویسی بوده‌اند ایشان. بسیار قابل تحسین و جذاب است. توصیف‌های عالی، استفاده‌های مکرر و بدیع از ضرب‌المثل‌های رایج فارسی، طنز دلنشین و آثار تاثر برانگیز که احساس می‌کنم همگی نقدی بر شرایط سیاسی و اجتماعی آن روزها هستند. داستان “رجُل سیاسی” وصفی از سیاست مملکت‌مان است که نه سری دارد و نه ته‌ای! البته این موضوع تا به امروز تغییری نکرده و چه استادانه آن را در قالب داستان توضیح می‌دهد.

مطالعه جمالزاده را به همه پیشنهاد می‌کنم، همچون درس‌نامه‌ای، همچون مطالعه تاریخ این مملکت، همچون نقدی بر مسائل مختلف (دین، سیاست، جامعه، اقتصاد و …) این سرزمین که در طی زمان به نظرم نه تغییری کرده و نه تغییری خواهد کرد. ما این‌چنینی افرادی هستیم و اگر درد و زجری هم می‌کشیم مقصر خود ما هستیم چرا که “از ماست که بر ماست” و شاید این یکی از برجسته پیام‌های جمالزاده در تمامی آثارش باشد.

خدایش بیامرزاد و روحش شاد.

تاریخ هرودوت (معرفی کتاب) و آهنگ “هماهنگ کردن لب ها”

نوامبر 15, 2008 by لُرد کاوی

شنبه، بیست و پنج آبان هشتاد و هفت
مدتی‌ست که بدلیل اشکالی در login نتوانستم مطلب جدیدی بنویسم؛ البته پنهان هم نماند که مشغله‌های مختلف هم کمتر وقتی را برای نوشتن باقی می‌گذارند. از این‌ها که بگذریم به معرفی یکی از آخرین کتاب‌هایی که مطالعه کرده‌ام تنها از برای خالی نماندن عریضه می‌پردازم.

 herodotus

تاریخ هرودوت حدود چهارصد و چهل سال قبل از میلاد مسیح نوشته شده است و اولین نمونه تاریخ‌نگاری است. این تاریخ در نُه کتاب نگارش یافته شده است و حاوی تجارب عینی، مشاهدات از نزدیک تمدن‌های قدیم و یا مصاحبات هرودوت با افراد آن سرزمین‌ها بوده است. این کتاب با افسانه‌های منقول کهن آغاز می‌شود و به جنگ‌های ایران-یونان و نیز امپراطوری هخامنشی می‌رسد. به مصر هم اشاره دارد و به ایالت-شهرهای یونانی می‌رسد.

بنده شخصا چهار کتاب اول را از نظر گذراندم و احتمالا آن هم به صورت شرح کامل نبوده است. با این حال از روش نگارشی وی بسیار لذت بردم. هرودوت به زیبایی و با جزئیات بسیار دلپذیر تاریخ را می‌سراید به‌طوریکه نمی‌توان کتاب را تا انتها نخواند و رهایش کرد. از لحاظ سیر مطالب آنقدر جالب آنها را توالی‌بندی کرده است که برای هرکسی که با تاریخ آشنایی چندانی هم ندارد، بسیار مطبوع می‌نماید. ما که بسی لذت بردیم.

جالب آن اینکه وی و کتاب تاریخش یکی از منابع اصلی برای شناخت تمدن هخامنشی بوده است و بسیاری از صاحب‌نظران، شناخت این تمدن را بدون هرودوت غیرممکن می‌دانند.

 

پی‌نوشت: چند روزی است که در حال لذت بردن از آهنگ زیبای “Synchronize lips” از گروه Nexx که به تازگی منتشر شده است هستم و نه تنها شعرش پریشانم کرده، که بلکه خود خواننده‌اش و نیز چگونگی بیان‌اش فریفته‌ام ساخته! چرا که لب‌هایش را می‌خواهم :) و این هم لینک دانلود آهنگ.